شکلاتی های من و عشقم

دختری از برج حوت...متولد سال 64 و پسری از برج قوس...متولد سال 61 در 27 اردیبهشت سال 89 باهم آشنا میشن...26 اسفند 89 به عقد هم در میان و در کنار هم با عشق...هر روز عاشق تر از قبل...زندگی میکنن...اینجا خاطرات روزانه مون رو ثبت میکنم تا هیچوقت اینکه داشته های الانم ، آرزوهای دیروزم بود رو فراموش نکنم...

وإِن یَکادُ الّذینَ کَفَروا لَیُزلِقونَکَ بِأَبصارِهِم لَمّا سَمِعُوا الذِّکرَ و یَقولونَ إِنَّهُ لَمَجنونٌ و مَا هُوَ إِلاّ ذِکرٌ لِلعَلَمین . 

تاريخ ٢۳ بهمن ۱۳٩٥سـاعت ٧:۱۱ ‎ب.ظ نويسنده آرسیتا نظرات () >|


یه پست ثابت برای کسانی که میخوان بهم رمزشونو بدن!

لطفاً هرکی میخواد رمزشو بگه فقط و فقط تو این پست بذاره.ممنونم

تاريخ ۱٩ امرداد ۱۳٩٥سـاعت ۳:٥٩ ‎ب.ظ نويسنده آرسیتا نظرات () >|


اونروز خسته از درگیری های ذهنی رفتن یا نرفتن ، با تمام قوا تصمیم گرفتم بخاطر کس دیگه ای آرامش خودمو بهم نزنم! شماره صاحبخونه رو که مامی در حد یه شماره برام اس ام اس کرده بود گرفتم و منتظر موندم تا عصر بابت عذرخواهی بهش زنگ بزنم...عروس خاله بهم تکست زد و احوالپرسی کرد...منم واسش نوشتم که شرمنده ما نمیتونیم بیایم و ...که دیدم خیلی ناراحت شد و نوشت آره ما رو قابل نمیدونین و قسمم داده بود که بریم!! خیلی تحت تاثیر قرار گرفتم و احساس کردم اگه نرم دلشو شکستم :( از طرفی چون همسری نمیخواست بره ، برای اولین بار تصمیم گرفتم فشاری بهش نیارم و توافق شد که من برم با مامی اینا و اون نره!!!!!! درسته دلم خیلی میگرفت و اصلاً بهم خوش نمیگذشت مخصوصاً که مسافتشم دوره و همش تو ماشین دلم میگیره :( ولی خوب...ظاهراً چاره ای جز این نیست!

عصر اونروز خیلی حالم خوش نبود.سه روزمتوالی بود که سردرد داشتم.از این نوع مخصوصایی بود بعدش حالت تهوع میاد سراغم...بدنم سست بود و سه روز بود آخر سر مجبور میشدم یه قرص ژلو بخورم...اونروزم بعد شام با همسری به حالت نیمه قیافه رو تخت بودم و همسری در حال منت کشی که دیدم دختر خاله زنگ زد که ما دم درتونیم ، اگه خونه این بیایم تو!!! سر وجد اومدم و هول هولی تا اومدنشون خونه رو مرتب تر کردم که خبر رسید موندن تو آسانسور D: همسری رفت تا درست کنه و من هول هولی یه ظرف شیرینی چیدم و چایی آماده کردم و میوه ها رو ریختم تو ظرف میوه خوری و یه رژ زدم سریع که نهایتاً درست شد و اومدن...مامی و خاله و دختر خاله و عروسشون بودن...عروس خاله تا حالا نیومده بود خونمون...ازشون پذیرایی کردم و هرچی تو کمد و فریزر داشتم براشون سرو کردم و کلی خوشحال بودن مهمونا...همسری هم قربونش برم خوشحال بود و نشسته بود پیش مهمونا و باهاشون صحبت میکرد...کلی در مورد وسایلام و پرده های خونمون و مدلشون حرف زدن و خاله اینا میخواستن پرده هاشونو مدل پرده های ما بکنن...مامی هم خونمونو نشون عروس خاله داد و من کلی شاد بودم D: یکم بعد رفتن و ما هم یکم مسابقه دیدیم و خوابیدیم...

روز بعدیش قرار شد بریم خونه مامان شهین شام رو...مامی هم ازم خواسته بود یه روزی که میریم ، اونم ببریمش تا خاله همسری رو ببینه...من رسیدم خونه و یه دوش گرفتم و عشقم با شوهر صنم رفته بودن ps3 بگیرن واسه شوهر صنم!!!!! بعد زودی اماده شدم و همسری هم اومد و مامی رو که تو یه آرایشگاهی بود برداشتیم و رفتیم خونه مامان شهین...وقت شام شده بود و اونا به اصرار به بابا هم زنگ زدن و اونم اومد و خیلی خوش گذشت و کلی روحیم جلا خورد...بعد شام همگی survivor  رو تماشا کردیم و بابا ها تخته نرد بازی کردن و شب ساعت 1برگشتیم خونه...هم دلم میخواست با همسری قهر کنم که فردا باهامون نمیاد و هم دلم نمیومد!!!! دو دیقه قیافه میگرفتم واسش و دوباره بغلیش میکردم...صبح بیدار شدم و وسایلامو ریختم تو یه کیسه و با همسری خداحافظی کردم و یکم عذابش دادم که شاید تو راه تصادف کنم بمیرم D: و اومدم شرکت...عصری قراره مامی اینا بیان دنبالم و بریم :(

پ.ن : مامان شهین میگفت چرا افاده ای شدی و بابا هم گلکی کرد که من مریض بودم چرا زنگ نزدی حالمو بپرسی!!!!! هیچی نگفتم و با خنده گفتم چرا ا مامان پرسیدم حالتونو...کاشکی درک میکردن خودم اینروزا خیلی حال خوشی ندارم!

تاريخ ٢٦ فروردین ۱۳٩۳سـاعت ٩:٢٧ ‎ق.ظ نويسنده آرسیتا نظرات () >|


من خوبم :) همسری خوبه :) زندگی جاریست :)

راستش این روزا با همسری قبل هر اقدامی ، منتظر یه خبری هستیم...باید منتظر نتیجش که نمیدونیم کی معلوم میشه بمونیم و این خیلی خسته کنندست و بعضی وقتا باعث میشه تا کلاً امیدمون رو از دست بدیم!!!(تصمیم گرفتیم این موضوع بین دوتامون بمونه و حتی به مامی ها نگیم)

با همسری خیلی خوبیم و دوتایی های خیلی لذت بخشی رو تجربه میکنیم :) اون روزی دوتایی زدیم به دل خیابون و یکم پیاده روی کردیم و روحمون تازه شد...بعد رفتیم مرکز خرید و واسه صنم یه روسری خریدم تا وقتی میریم خونشون بدم :) نهار من یه جایی به اجبار مامی دعوت بودم که رفتم و حالم خیلی بد بود! تمام مدت تپش قلب داشتم و وقتی برگشتم خونه کل انرژیم تحلیل رفته بود!!! دو ساعتی خوابیدم و بعد بیدار شدن با همسری رفتیم خونه صنم اینا...یعنی ما پیشنهاد دادیم بریم بیرون که صنم گفت دارن لازانیا درست میکنن واسه شامشون ، ما هم بریم پیششون و یکم بازی کنیم...انصافاً خوش گذشت...یکم صحبت کردیم و بعد شام خوشمزشون رو که دستورش رو از یه سایت آشپزی خارجکی گرفته بودن خوردیم و بعد نشستیم به بازی 21 و شب ساعت 1 برگشتیم خونه...موقع خداحافظی صنم یه کیسه پر از انواع اقسام تنقلات و کوکی مخصوص و ادویه گلپر که واسم از شمال آورده بودن داد...

یه روز رفتیم خونه مامان شهین با یه بسته باقلوا و مدرک همسری و خیلی خوشحال شدن و پدرشوهر کلی تعریف همسری کرد که هم کار کرده و هم درس خونده :) بعد شام یکم نشستیم و برگشتیم خونمون...یه روزم دوباره رفتیم خونه مامی و خوش گذشت...

سه شنبه مادر عروس خاله دعوتمون کرده واسه شام که شهرشون یه دو ساعتی با شهرمون فاصله داره! قرار شد نریم...شاید علت اصلی اصلیش همین بی حوصلگیمون باشه ولی کلاً صلاح دیدیم که اینهمه راه رو بخاطر یه شام نریم! ولی وقتی به مامی گفتم عصبانی شد! برای اولین بار تصمیم گرفتم بخاطر ناراحتی مامی، خودمو همسری رو ناراحت نکنم!!! باهاش بحث نکردم.خیلی مودبانه گفتم شماره خانومه رو بده تا خودم عذرخواهی کنم...از عواقبش میترسم ولی واقعاً خسته شدم از بخاطر دیگران زندگی کردن :(

تمریناتمو ادامه میدم.اینروزا خیلی به کمکم میان و حال روحیمو زیر و رو میکنن :)

تاريخ ٢٤ فروردین ۱۳٩۳سـاعت ۱:٢۸ ‎ب.ظ نويسنده آرسیتا نظرات () >|


راستش یه سری عوامل باعث شده از سال جدید بخوام کمتر اپ کنم!

یکیشون اینه که ترجیح میدم یه سری کارای مثبت انجام بدم :) وبگردی و وب نویسی خیلیییییی وقتمو میگیره و حتی وقتهایی که نمینویسم یا نمیخونم ، کل روز ذهنم درگیر دوستامه و اتفاقاتیه که براشون افتاده! یا خودم یه سری کارا رو انجام میدم که بیام تو وبلاگم بنویسمشوننیشخند کلی بگم که زندگیمو خیلی تحت الشعاع قرار میده و این چیزیه که من اصلاً ازش خوشم نمیاد!!! خیلی از انرزِمو میگیره و باعث میشه ذهنم کمتر بره سمت کارای مثبت دیگه ای که میتونم انجام بدم :) خداحافظی رو هیچوقت دوست نداشتم و قطعاً فکر نکنم روزی برسه که دفتر اینجا رو به کل ببندم! اخیراً به این نتیجه رسیدم من خیلی آدم وابسته ای هستم!همسایه واحد روبروییمونو که شاید در عرض یکسال سه بار در حد سلام و علیک جلوی واحدمون دیده بودم رو وقتی اسباب کشی کردن و رفتن ، خیلی ناراحت شدم! الان هر موقع جای خالی جاکفشیشون رو جلو درشون میبینم دلم ریش میشه :( امم خوب ممکنه روزانه هامو کمتر بنویسم و بیشتر کلی بنویسم :)

روزامون رو خیلی دوست دارم...خیلی خوب میگذره :) از سال جدید تصمیم گرفتم خیلی به خورد و خوراکمون برسم...یه لیست غذایی نوشتم ولی هنوز عملیشون نکردم! سالاد رو مرتب تو هر برنامه غذایی باید داشته باشیم :) اینطوری میخوام حجم غذامو کم کنم و بیشتر سالاد بخورم :) از هفته دیگه احتمالاً پیلاتس قسمت پاهارو شروع کنم...خیلی دلم میخواد لاغر مردنی بشم!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!! هههه...شبا با همسری میشینم پای مسابقه survivor و هر کدوم تیم رقیبیم و با مامی هم که تو تیم رقیب با همسریه از طریق وایبر تکست میزنیم و حرص همسری رو در میاریم!!!!...

از اونروز به مامان شهین اینا زنگ نزده بودم...البته 2 روز بیشتر نبودااا ولی خوب تصمیم هم نداشتم بزنم! قهر نیستم و لی دلم میخواد یه سری قید و بندها رو بذارم کنار و طوری رفتار کنم که دلم میخواد...دلم میخواد به دلم احترام بذارم! چون شکستنش ، حرف دلمو گوش میدم تا از من ناراحت نشه!!!!!!!!!! دیروز خاله همسری زنگ زد که چه خبر و چرا نیستین و یکم بعدش مامان شهین و اول صحبتاش گلکی کرد که چرا نیستین و یه زنگ هم نمیزنین!!!!!!!!!!!!!!!!!!!! در حالیکه همسری هرروز دو بار باهاش در ارتباط بوده...بهشون سفارش داده بود واسمون گوشت بخرن...دلم میخواد 5شنبه جمعه هامون هم مال دوتامون باشه و روزهای عادی بریم خونه مامان شهین...

همسری از بعد تعطیلات دنبال مدرک دانشگاهیش بود ، دیروز نهایتاً موفق شد بگیره و فارغ التحصیلی عشقم ، ته دلمو خیلی شاد کرد :) عکسشو تو وایبر برام فرستاد و من فوروارد کردم به الی و آراز و مامی و خالم :) الی تبریک گفت و روی صحبت باز شد و یکم صحبت کردیم و مسرانه دعوتمون میکرد بریم یزد...آراز هم نوشت خوش خبر باشی و به اقای مهندس تبریک بگو و ... عصرش یه دو قسمتی از سریالمون رو دیدیم و بعد رفتیم یه قوطی باقلوا خریدیم و رفتیم خونه مامی.مدرک عشقمم بردیم...مامی و بابا کلی خوشحال بودند و مشکل پین سیمکارت مامی رو که اعصابشو کل روز داغون کرده بود همسری حل کرد و مامی خیلی شاد بود...بعد شام همسری با بابا تخته نرد بازی کردن و ما تی وی دیدیم و البته شوهرامونو تشویق میکردیم! مامی همش میگفت خیلی خوب شد اومدین.گاهی همینطوری بیاین و من یه غذای سبک درست میکنم و آیدین بشینه با بابا تخته نرد بازی کنه و .... دلم واسشون سوخته بود...آخه من همیشه حس میکنم مامی خودش برنامش با خواهراش پره و کمتر تو خونه پیدا میشه.ولی ظاهراً به توجه و رفت آمد من و همسری احتیاج داره...16 روز عید رو هم که اصلاً نرفته بودیم خونشون و فقط خونه خاله ها میدیدیمش ، یه بار جلو مادر شوهرم گلکی کرد که آرسی الان دو هفتست نیومده خونه ما (به شوخی) مادر شوهر هم فوری گفت آرسی خیلی دختر با ادراکیه و این مدت همش مونده خونه ما تا برادرشوهرش حوصلش سر نره و فلان...خلاصه اینکه بعد این دلم میخواد خونه مامی بیشتر بریم...

یه موضوع دیگه اینکه قبل عید که تبریک سال نو که به میترا زدم ، واسش نوشتم ایشالا سال دیگه خبر جور شدن بورسیه دانشگاهتون رو بشنویم که واسم تکست زد میخواستم یه پارتی بگیرم و اونجا به همه اعلام کنم ولی حالا که تو بهش اشاره کردی بهت بگم که موفق شدیم از انگلیس بورسیه بگیریم و مهر ماه میریم ایشالا...خیلی براش خوشحال شدم...همیشه وقتی یکی به موفقیتس نائل میشه و به آرزوش میرسه خیلییییییییییی شاد میشم و ته دلم میگم پس قطعاً منم ممکنه به آرزوهام برسم :) یکم بعدش تکست زد که دستت درد نکنه علت اصلیش اون فایلی بود که بهم دادی و من اجراشون کردم و ... درسته خیلی قبول نداشتم ، چون بالاخره خودش زحمت کشیده بود ، ولی خیلی راغب شدم که منم عزمم رو جزم کنم و تمرینات رو اجرا کنم :)

تمرینات من:

1- من تصمیم گرفتم کل ساععات کاری امروز رو مهربون باشم و خوبی کنم و فقط لبخند بزنم :)

2- من مشارطه میکنم بمدت یک ساعت هیچ انرژی منفی تولید نکنم :)

3- من مشارطه میکنم بمدت یک ساعت فقط موج مثبت تولید کنم و از حرف اطرافیان برداشت مثبت کنم :)

4- من مشارطه میکنم تا پایان ساعات کاری امروز هر فکر منفی به ذهنم رسید ، فوری ذهنمو تغییر بدم و بگم بعدی!

5- 20 دیقه قبل خواب و 20 دیقه بعد بیداری ، تمام آرزوهامو در حالیکه برام اتفاق افتاده تصور میکنم :)

6- امروز فقط عشق ورزی میکنم به همه...با یه لبخند یا یه هدیه یا یه تلفن یا تجسم تصور ذهنی زیبا از اطرافین :)

7-از قانون پدار نیک،گفتار نیک، کردار نیک پیروی میکنم :)

8- تمرین میکنم در 3 نفس عمیق ، با هر دم ذرات نور رو وارد بدنم کنم و با هر بازدم افکار منفی رو خارج کنم :)

2-8- روزی 30 تا ، به اندازه انگشتام میشمرم هر تعداد که نفس کشیدم ، به همون اندازه هم نفسمو حبس میکنم و به همون تعداد اانگشتها هم بازدم!!! کل این سه تا میشه یک عدد!! 30 تا باید انجامشون بدم :)

تاريخ ۱٩ فروردین ۱۳٩۳سـاعت ٩:٤٢ ‎ق.ظ نويسنده آرسیتا نظرات () >|


مشاهده یادداشت خصوصی

تاريخ ۱٦ فروردین ۱۳٩۳سـاعت ۱:٢٢ ‎ب.ظ نويسنده آرسیتا نظرات () >|


مشاهده یادداشت خصوصی

تاريخ ۱٦ فروردین ۱۳٩۳سـاعت ۱۱:٤٠ ‎ق.ظ نويسنده آرسیتا نظرات () >|


مشاهده یادداشت خصوصی

تاريخ ٢۸ اسفند ۱۳٩٢سـاعت ٥:٠٢ ‎ب.ظ نويسنده آرسیتا نظرات () >|


مشاهده یادداشت خصوصی

تاريخ ٢٧ اسفند ۱۳٩٢سـاعت ٢:٢٤ ‎ب.ظ نويسنده آرسیتا نظرات () >|


مشاهده یادداشت خصوصی

تاريخ ٢٦ اسفند ۱۳٩٢سـاعت ۱۱:۱۱ ‎ق.ظ نويسنده آرسیتا نظرات () >|


مشاهده یادداشت خصوصی

تاريخ ٢٥ اسفند ۱۳٩٢سـاعت ٩:۳٢ ‎ق.ظ نويسنده آرسیتا نظرات () >|


مشاهده یادداشت خصوصی

تاريخ ٢٢ اسفند ۱۳٩٢سـاعت ٩:۳٥ ‎ق.ظ نويسنده آرسیتا نظرات () >|


مشاهده یادداشت خصوصی

تاريخ ٢٠ اسفند ۱۳٩٢سـاعت ۳:۱٠ ‎ب.ظ نويسنده آرسیتا نظرات () >|


مشاهده یادداشت خصوصی

تاريخ ٢٠ اسفند ۱۳٩٢سـاعت ٩:٢۸ ‎ق.ظ نويسنده آرسیتا نظرات () >|


مشاهده یادداشت خصوصی

تاريخ ۱۸ اسفند ۱۳٩٢سـاعت ٩:٥٦ ‎ق.ظ نويسنده آرسیتا نظرات () >|


مشاهده یادداشت خصوصی

تاريخ ۱٧ اسفند ۱۳٩٢سـاعت ۱۱:٠٤ ‎ق.ظ نويسنده آرسیتا نظرات () >|


مشاهده یادداشت خصوصی

تاريخ ۱٥ اسفند ۱۳٩٢سـاعت ٩:٤٢ ‎ق.ظ نويسنده آرسیتا نظرات () >|


مشاهده یادداشت خصوصی

تاريخ ۱۳ اسفند ۱۳٩٢سـاعت ۱۱:٢٧ ‎ق.ظ نويسنده آرسیتا نظرات () >|


مشاهده یادداشت خصوصی

تاريخ ۱٢ اسفند ۱۳٩٢سـاعت ۳:٠٥ ‎ب.ظ نويسنده آرسیتا نظرات () >|


مشاهده یادداشت خصوصی

تاريخ ۱٢ اسفند ۱۳٩٢سـاعت ۱:۳٩ ‎ب.ظ نويسنده آرسیتا نظرات () >|


مشاهده یادداشت خصوصی

تاريخ ۱۱ اسفند ۱۳٩٢سـاعت ۱٠:۳٢ ‎ق.ظ نويسنده آرسیتا نظرات () >|


مشاهده یادداشت خصوصی

تاريخ ۱٠ اسفند ۱۳٩٢سـاعت ۱٠:۱٥ ‎ق.ظ نويسنده آرسیتا نظرات () >|


مشاهده یادداشت خصوصی

تاريخ ۸ اسفند ۱۳٩٢سـاعت ۱٠:٤۱ ‎ق.ظ نويسنده آرسیتا نظرات () >|


مشاهده یادداشت خصوصی

تاريخ ٧ اسفند ۱۳٩٢سـاعت ٤:٤٦ ‎ب.ظ نويسنده آرسیتا نظرات () >|


مشاهده یادداشت خصوصی

تاريخ ٦ اسفند ۱۳٩٢سـاعت ۳:٥۸ ‎ب.ظ نويسنده آرسیتا نظرات () >|


مشاهده یادداشت خصوصی

تاريخ ٤ اسفند ۱۳٩٢سـاعت ٩:٤٠ ‎ق.ظ نويسنده آرسیتا نظرات () >|


مشاهده یادداشت خصوصی

تاريخ ۱ اسفند ۱۳٩٢سـاعت ۱٠:٥٢ ‎ق.ظ نويسنده آرسیتا نظرات () >|


مشاهده یادداشت خصوصی

تاريخ ۳٠ بهمن ۱۳٩٢سـاعت ۱٠:۱٤ ‎ق.ظ نويسنده آرسیتا نظرات () >|


مشاهده یادداشت خصوصی

تاريخ ٢۸ بهمن ۱۳٩٢سـاعت ۱۱:٠٠ ‎ق.ظ نويسنده آرسیتا نظرات () >|


مشاهده یادداشت خصوصی

تاريخ ٢٦ بهمن ۱۳٩٢سـاعت ۱٠:٥٢ ‎ق.ظ نويسنده آرسیتا نظرات () >|


miss-A