شکلاتی های من و عشقم

دختری از برج حوت...متولد سال 64 و پسری از برج قوس...متولد سال 61 در 27 اردیبهشت سال 89 باهم آشنا میشن...26 اسفند 89 به عقد هم در میان و در کنار هم با عشق...هر روز عاشق تر از قبل...زندگی میکنن...اینجا خاطرات روزانه مون رو ثبت میکنم تا هیچوقت اینکه داشته های الانم ، آرزوهای دیروزم بود رو فراموش نکنم...

وإِن یَکادُ الّذینَ کَفَروا لَیُزلِقونَکَ بِأَبصارِهِم لَمّا سَمِعُوا الذِّکرَ و یَقولونَ إِنَّهُ لَمَجنونٌ و مَا هُوَ إِلاّ ذِکرٌ لِلعَلَمین . 

تاريخ ٢۳ بهمن ۱۳٩٥سـاعت ٧:۱۱ ‎ب.ظ نويسنده آرسیتا نظرات () >|


یه پست ثابت برای کسانی که میخوان بهم رمزشونو بدن!

لطفاً هرکی میخواد رمزشو بگه فقط و فقط تو این پست بذاره.ممنونم

تاريخ ۱٩ امرداد ۱۳٩٥سـاعت ۳:٥٩ ‎ب.ظ نويسنده آرسیتا نظرات () >|


همیشه اردیبهشت ماه برام یه حال و هوای تازه ای داشته...شاید بخاطر آب و هواشه شاید بحاطر اسم بهشتی که توش هست! شایدم چون خواهر عزیزتر از جونم متولد این ماهه :)

امروز هم با یه حس و حال خاصی بیدار شدم و برخلاف همه روزهای قبلی ، خبری از کسالت نبود :) و امیدوارم از امروز استارت سال جدیدم رو با انرژی بیشتری شروع کنم :)

شنبه قرار بود برسم خونه و بعد خوردن شامی که مامان شهین آماده داده بود ، بریم با همسری واسه روز مادر کادو ببینیم...بعد خوردن شام انقدر خسته بودم که گرفتم 2 ساعت خوابیدم و وقتی بیدار شدم ساعت 9 شده بود و هوا تاریک!!! بدعنق شده بودم و ناراحت از اینکه روزمو تلف کردم! رفتم اتاق کامپیوتر که همسری بود ، دراز کشیدم رو موکت و همسری اومد قربون صدقم رفت و یه نسکافه اماده کرد خوردم...ساعت 10 شده بود ولی دلم میخواست برم هواخوری...آماده شدیم و رفتیم! عصبی بودم که تازه ساعت 10.30 همه جا بسته است!!!!!! پیاده شدیم و تو ولیعصر قدم زدیم و چند تا مغازه لباس دیدیم که هیچ کدوم رو نپسندیدیم...بی حوصله برگشتم خونه و نشستیم با همسری survivor دیدیم و ساعت 2 خوابیدیم...

روز یکشنبه با قهر و بهونه گیری و لوس بازی از همسری خداحافظی کردم...اعصابم بابت اینکه روز مادر اینقدر زود رسیده بود و من فرصت نکرده بودم چیزی بخرم خرد بود!!! تا رسیدم شرکت بهش زنگ زدم که عصر بیاد دم شرکت تا بریم بگردیم و ببینیم چی پیدا میکنیم!! هم دلم میخواست یه چیز درست حسابی بخرم براشون و هم دلم نمیومد دم کیسه رو باز کنمزبان نهایتاً تایم شرکت تموم شد و با همسری رفتیم آبرسان رو گشتیم و به ذهنم رسید یه مغازه شیک لوازم خانگی این دور و برا هست...باهم رفتیم اون سمت و واسه مامی یه دستگاه بخور صورت پسندیدم که قیمتشم خیلیییییییییییییییییی عالییییییییییییییییییییییی بود...اومدیم بیرون مغازه و با همسری همفکری کردیم و دوباره رفتیم تو مغازه و یکی واسه مامی و یکی واسه خودم خریدیم D: و واسه مامان شین هم یه سینی سیلور مهمونی خریدم و بعد رفتیم واسه خاله هم یه کیف آرایش خیلی جینگیل خریدم و با خوشحالی رفتیم سوار ماشین شدیم و رفتیم خونه مامی...کادوشو دادیم و خیلی خوشحال شده بود...کلی واسش توضیح دادم و اصرار که بگو چند خریدی!!!! اگه گرون خریده باشی پسش میدم!!!!!!!!!!!!!!!!!!! منم نگفتم !! بعد رفتیم خونه مامان شهین و کادوهاشونو دادیم و خوشحال شد و بوس بوسیمون کرد و شام خوردیم و من خیلییییییییییییییی خوابالو بودم!! جلو تی وی نشستیم و مسابقه رو میدیدم که ساعت 11 الی زنگ زد و روز مادر رو تبریک گفت!!!!! مامان شهین کلاً گرفته بود و بعد زنگ الی هم بیشتر گرفته شد!! یه جورایی بینمون شکرآبه از عید به اینور! درسته هرچی فکر میکنم من عکس العمل خاصی نشون ندادم ولی درک میکنم که رفتارای الی رو هم به من نسبت میده! مثلاً وقتی بهش بی احترامی میشه ، مراقبه که به منم خوبی نکنه تا حداقل اگر اگر اگر بی احترامی کردم ، ناراحت نشه!!! شب گفتیم جامونو تو هال پهن کنن و موقع خواب با همسری گوجولی کردیم و بهم گفت مامانش از این ناراحته که گوشی و به نوه اشون ندادن و خودشونم که اون موقع شب زنگ زدن!!! بیچاره حق داشت بنظرم...عید کلی واسشون مایه گذاشته بود و حالا این جوابش نبود!!! تا ساعت 2 نصفه شب با عشقم صحبت کردیم و خوابمون برد...

پ.ن : رابطه من و الی خیلی خوبه و تو وایبر از حال همدیگه خبر میگیریم :)

تاريخ ۱ اردیبهشت ۱۳٩۳سـاعت ۱۱:٢۸ ‎ق.ظ نويسنده آرسیتا نظرات () >|


 

 


ادامـه مطـلب
تاريخ ۳۱ فروردین ۱۳٩۳سـاعت ٢:٤٥ ‎ب.ظ نويسنده آرسیتا نظرات () >|


اونروز با یه کیسه پر لباس اومده بودم شرکت...به نیت اینکه شاید مامی اینا از همینجا اومدن دنبالم و مستقیم رفتیم شهرستان و لباسامو همونجا عوض میکنم و همونجا هم آرایش میکنم و موهامم معمولی یدونه دم اسبی میبندم!!!!! دلگیر بودم که همسری نمیاد و از طرفی احساس میکردم به فاصله احتیاج داریم و از طرف دیگه خوشحال بودم که دموکراسی بینمون حاکمه!!!! تو این فکر و خیالها بودم که همسری زنگ زد که میاد و البته قبلش یکم غرغری کرد که کاش تو هم نمیرفتی و کم خواب میشی و فلان...ساعت 6 بابا و مامی اومدن دنبالم و همسری هم اومد دم شرکت و دختر خاله هم ماشین ما بود و دیدم آقااااا این دختر خاله و عروس خاله رفتن آرایشگاه شنیون کردن و هفت قلم آرایش و ... البته که جا نخوردم و اعتماد به نفسمم نیومد پایین نیشخند خوب حالا همچی جای خاصی نمیرفتیم که این تشریفات لازم باشه...دختر خاله تو ماشین ما اومد و تا اونجا همسری فقط با موبایلش دونه دونه آهنگهای راک رو با صدای بلند خوند و رقصید و من و مامی و دختر خاله فقط به شادابی عشقم میخندیدیم و میگفتیم حالا خوبه طرف نمیخواست بیااااااد ، اینهمه شاده!!! کم کم داشت حالم بد میشد که دیگه رسیدیم و پسرخاله اومد و ما رو تا خونه همراهی کرد...اونجا لباسامونو عوض کردیم و رفتیم نشستیم...یکم بعد رفتیم شام خوردیم و خیلیییییییییییییییی زحمت کشیده بودن و یه میز شام شاهانه چیده بودن با کلی تشریفات...بعد خوردن شام رفتیم طبقه بالا و بزن و برقص بود که همسری بهم اشاره زد نرقصم چون خانومای اونا محجبه بودن!!! منم به زور عروس خاله که بلندم کرد الکی دستامو تکون دادم و برگشتم نشستم سر جام...ساعت 1 شب راه افتادیم و برگشتیم و ساعت 3 رسیدیم خونمون...طفلی بابا راهشو دور کرد و مارو رسوند خونمون...صبحش مرخصی گرفته بودم و 2 ساعت دیرتر رفتم :)

همون روز مامی خیلی با احترام ازمون برنامه 5 شنبمونو پرسید که آیا جایی برنامه ای داریم یا نه! و بعد اعلام کرد تولد مامان بزرگه و شام همگی اونجاییم...روز 4 شنبه کلی عشق خونه داریم گرفته بود و دلم سبزی پاک کردن و کدو بادمجون سرخ کردنم گرفته بود!!! سر کار که پر از انرژی بودم برنامه ریزی کردم که تا رسیدم خونه چای و کلوچه بخوریم تا خیلی گشنمون نشه و بعد بریم پیاده روی و سبزی بگیریم و بیاریم پاکش کنم و از این کوکو سبزی ها داخل نون باگت درست کنم :) کلوچه رو با چایی خوردیم و یه خستگی اومد سراغم که میخواست همه برنامه ریزیهامو بهم بزنه!!! اما به خودم فشار آوردم و غلبه کردم به خستگی و رفتیم سبزی فروشی سر محلمون و یه مشت تره خریدیم و یدونه نان باگت و اومدیم همسری جونم نشست تو هال و تی وی دید و منم که خوب بهش اشراف داشتم ، تو آشپزخونه کارامو انجام دادم (همش دلم میخواد وقتی کارامو میکنم همسری کنارم باشه و غرغری میکنم که پای پی سی نره) و همسری قربونش برم هی غر میزد که میخوای تره بدی بهم شام با نون باگت!!؟؟ این دیگه چی میشه و ... ولی بعد اینکه ساعت 10 شام رو خوردیم کلی خوشش اومده بود...چند تیکه هم موند که نگه داشتیم واسه نهار فردامون...

5شنبه هم یکم شش و بش کردیم که بریم خونه مامان شهین نهار رو ولی بعد دیدیم چون شام هم میریم مهمون ، با برناممون جور نیست!! اینه که نرفتیم و بعد نهار هم چون میخواستیم شبش سرحال باشیم دو ساعتی خوابیدیم و بعد بیدار شدن من کدو بادمجونایی که خریده بودم رو سرخ کردم و عشقم همش قربون صدقم میرفت و میگفت بوجی داره کارای بزرگتر از خودش انجام میده!؟؟؟ و بعد 2 ساعت بسته بندیشون کردم و دوتایی رفتیم بدو بدو یه دوش گرفتیم و آماده شدیم و ساعت 9.30 رسیدیم اونجا!! فکر میکردم خیلی دیره ولی هنوز کسی نیومده بود!!!! مامی اینا مامان بزرگمو سورپریز کرده بودن و اسش سفارش مبل داده بودن...تا ما رسیدیم مبلا هم رسید و همسری که نمیخواست 3 طبقه رو اثاث کشی کنه ، جیم زد!!!!!!!!!! خیلی بنظرم کارش تابلو بود و خیلی خودمو خوردم که خاله ها متوجه نشن :( وقتیم برگشت ازش دلخور بودم...کم کم همه اومدن و شام هم از بیرون مرغ پلو سفارش داده بودن.خوردیم و من که هنوز به فکر جبران کار همسری بودم ، داوطلبانه اصرار کردم که امروز ظرفها رو من میشورم!!!! و با خاله ظرف 30 نفر رو شستیم و کلی هم ذوقی بودم که مفید واقع شدم....ما دخترا معمولاً بعد شام میکشیم کنار و مامی ها جمع و جور میکنن همه چیزو...عروس خاله هم اخیراً پا به پای مامی اینا کمک میکنه و اونروز دستش درد داشت و کمک نکرد و هی بهم تیکه مینداختن که آرسی چه عجب شده!!!!!!!!!!!!؟؟؟ و منم که خودم میدونستم واقعاً ازم بعیده اینکارا لبخند میزدم فقط...بعدشام هم یکم مراسم کیک بریو  کیک خوری و صحبت و ...تا که ساعت 1 کم کم همه خداحافظی کردن که برن من یهو همینطور از دهنم پرید همسری شبو بمونیم!!!!! پسر دایی هم که اینو شنید دیگه اصرار که بمونیییییید و هرچی من بهونه میاوردم ،توجیهم میکرد...خلاصه همه رفتن و ما موندیم و رفتیم طبقه بالا خونه دایی...تا ساعت 4 شب پسرا پی اس بازی کردن و منم با آیپدشون گیم بازی کردم...این دو روزمون انقدررررررررررررررررر خوش گذشت و انقدرررررررررررررررررر محبت و احترام از زنداییم و دو تا قوبول پسرای کوچیکش دیدیم که همه غمهای این چند روزه یادمون رفت :) این قوبول پسرا حتی اجازه نمیدادن من دست به سیاه و سفید بزنم و تا خم میشدم یه چیزی بردارم ، جلوتر از من ظاهر میشدن و میگفتن آرسی تو خم نشو!!!!!! صبح هم ساعت 12 بیدار شدیم و زندایی میز رو چید و بعد صبحانه دوباره برنامه بازی و ... این وسط مامان بزرگم زنگ زد که یه لحظه میای پایین؟ رفتم پایین و ازم خواست چند تا مبل رو جابجا کنم...بنظرم یه جورایی غیر مستقیم ازم میخواست جارو هم بکشم! دلم نمیخواست...تا دم در رفتم و بعد یهو دلم به رحم اومد!!! درسته هیچ محبتی ازش ندیده بودم ولی دلم نیومد کمکش نکنم!! دوباره برگشتم و به اصرار ازش خواستم جای جارو رو نشونم بده و شروع کردم کل خونه رو جارو و گردگیری کردم....پسردایی و همسری هم اومدن پایین و همش پسردایی ها غر به مامان بزرگ میزدن که آرسی یه روزمهمون اومده خونه ما ، چرا کشوندیش پایین و آرسی خونه خودشون کار نمیکنه و ...خلاصه کارارو تموم کردم و رفتیم نشستیم راز جنگل بازی کردیم و ساعت 4 مامی و بابا هم به اصرار زندایی اومده بودن واسه نهار...قورمه سبزی خوشمزه خوردیممممممممممممم و شام هم دعوت بودیم مراسم سالگرد پدر زندایی همسری!!!!!! یه روسری مشکی از زندایی گرفتم و با همون بارانی نفیتم و شلوار لی همراه مامی و بابا رفتیم مسجد و از اونجا هم با مامان شهین اینا رفتیم غذاخوری و اونجا هم مامان شهین خیلی هوامو داشت...کنار بشقابا نوشابه بود اما سفارش داد واسم دوغ آوردن :) و ساعت 10.30 تموم شده بودیم و میخواستیم خداحافظی کنیم برگردیم خونه که خیلیییییییییییی هم کم خواب بودم... اما دیدم عروس دایی اومده با ذوق به شوهرش که بریم خونه عمه ، آرسی اینا هم میرن اونجا!!! یه لحظه دلم از محبتش به جوش اومد و به همسری گفتم باشه بریم ما هم ...طفلیه ، دلش میخواست بیاد و با ما باشه...اینه که رفتیم اونجا و نشستیم یکم بازی کردیم و ساعت 12.30 مهمونا رفتن...ما میخواستیم شب رو بمونیم و من صبح با روسری برم محل کارم!!!!!!!! ولی بعد پشیمون شدم که عادت میکنن و بعد این میگن بمونین شبها رو (آخه من همیشه بهونه میکنم که وسایل ندارم و نمیتونیم بمونیم)...ساعت 1.30 رسیدیم خونه و موقع حداحافظی مامان شهین چیز میز داد کاهو و خیار و پنیر لیقوان و .... اونارو جابجا کردیم و خوابیدیم...

پ.ن : 4شنبه شب میترا واسم یه عکسی رو فرستاد و گفت فکر میکنی اینا چین!؟ شبیه کار دستی بود و حدس زدم سوغاتی باشه! ولی به روم نیاوردم و نوشت اینا سوغاتی های شماست که از هند اوردیم :) خیلی ذوقی شدم و انقدرررررررررررر ازش تشکر کردم که گفت بابا شرمندم نکن بخدا چیزی نیست و قابلی نداره...بعد نوشت فردا اگه خونه این ساهت 9.30-10 بیایم...خیلی شرمنده بودم که تولد مامان بزرگ دعوتیم و نمیتونن بیان!! با خجالت موکولش کردیم به هفته بعدی :) خیلی عکسهای قشنگی بهتون بدهکارم.فقط چون دیگه مثل قبلنا خیلی تو خونه تنها نمیشم ، فرصت نمیکنم بیام نت :(

تاريخ ۳۱ فروردین ۱۳٩۳سـاعت ۱٢:٥۱ ‎ب.ظ نويسنده آرسیتا نظرات () >|


اونروز خسته از درگیری های ذهنی رفتن یا نرفتن ، با تمام قوا تصمیم گرفتم بخاطر کس دیگه ای آرامش خودمو بهم نزنم! شماره صاحبخونه رو که مامی در حد یه شماره برام اس ام اس کرده بود گرفتم و منتظر موندم تا عصر بابت عذرخواهی بهش زنگ بزنم...عروس خاله بهم تکست زد و احوالپرسی کرد...منم واسش نوشتم که شرمنده ما نمیتونیم بیایم و ...که دیدم خیلی ناراحت شد و نوشت آره ما رو قابل نمیدونین و قسمم داده بود که بریم!! خیلی تحت تاثیر قرار گرفتم و احساس کردم اگه نرم دلشو شکستم :( از طرفی چون همسری نمیخواست بره ، برای اولین بار تصمیم گرفتم فشاری بهش نیارم و توافق شد که من برم با مامی اینا و اون نره!!!!!! درسته دلم خیلی میگرفت و اصلاً بهم خوش نمیگذشت مخصوصاً که مسافتشم دوره و همش تو ماشین دلم میگیره :( ولی خوب...ظاهراً چاره ای جز این نیست!

عصر اونروز خیلی حالم خوش نبود.سه روزمتوالی بود که سردرد داشتم.از این نوع مخصوصایی بود بعدش حالت تهوع میاد سراغم...بدنم سست بود و سه روز بود آخر سر مجبور میشدم یه قرص ژلو بخورم...اونروزم بعد شام با همسری به حالت نیمه قیافه رو تخت بودم و همسری در حال منت کشی که دیدم دختر خاله زنگ زد که ما دم درتونیم ، اگه خونه این بیایم تو!!! سر وجد اومدم و هول هولی تا اومدنشون خونه رو مرتب تر کردم که خبر رسید موندن تو آسانسور D: همسری رفت تا درست کنه و من هول هولی یه ظرف شیرینی چیدم و چایی آماده کردم و میوه ها رو ریختم تو ظرف میوه خوری و یه رژ زدم سریع که نهایتاً درست شد و اومدن...مامی و خاله و دختر خاله و عروسشون بودن...عروس خاله تا حالا نیومده بود خونمون...ازشون پذیرایی کردم و هرچی تو کمد و فریزر داشتم براشون سرو کردم و کلی خوشحال بودن مهمونا...همسری هم قربونش برم خوشحال بود و نشسته بود پیش مهمونا و باهاشون صحبت میکرد...کلی در مورد وسایلام و پرده های خونمون و مدلشون حرف زدن و خاله اینا میخواستن پرده هاشونو مدل پرده های ما بکنن...مامی هم خونمونو نشون عروس خاله داد و من کلی شاد بودم D: یکم بعد رفتن و ما هم یکم مسابقه دیدیم و خوابیدیم...

روز بعدیش قرار شد بریم خونه مامان شهین شام رو...مامی هم ازم خواسته بود یه روزی که میریم ، اونم ببریمش تا خاله همسری رو ببینه...من رسیدم خونه و یه دوش گرفتم و عشقم با شوهر صنم رفته بودن ps3 بگیرن واسه شوهر صنم!!!!! بعد زودی اماده شدم و همسری هم اومد و مامی رو که تو یه آرایشگاهی بود برداشتیم و رفتیم خونه مامان شهین...وقت شام شده بود و اونا به اصرار به بابا هم زنگ زدن و اونم اومد و خیلی خوش گذشت و کلی روحیم جلا خورد...بعد شام همگی survivor  رو تماشا کردیم و بابا ها تخته نرد بازی کردن و شب ساعت 1برگشتیم خونه...هم دلم میخواست با همسری قهر کنم که فردا باهامون نمیاد و هم دلم نمیومد!!!! دو دیقه قیافه میگرفتم واسش و دوباره بغلیش میکردم...صبح بیدار شدم و وسایلامو ریختم تو یه کیسه و با همسری خداحافظی کردم و یکم عذابش دادم که شاید تو راه تصادف کنم بمیرم D: و اومدم شرکت...عصری قراره مامی اینا بیان دنبالم و بریم :(

پ.ن : مامان شهین میگفت چرا افاده ای شدی و بابا هم گلکی کرد که من مریض بودم چرا زنگ نزدی حالمو بپرسی!!!!! هیچی نگفتم و با خنده گفتم چرا ا مامان پرسیدم حالتونو...کاشکی درک میکردن خودم اینروزا خیلی حال خوشی ندارم!

تاريخ ٢٦ فروردین ۱۳٩۳سـاعت ٩:٢٧ ‎ق.ظ نويسنده آرسیتا نظرات () >|


من خوبم :) همسری خوبه :) زندگی جاریست :)

راستش این روزا با همسری قبل هر اقدامی ، منتظر یه خبری هستیم...باید منتظر نتیجش که نمیدونیم کی معلوم میشه بمونیم و این خیلی خسته کنندست و بعضی وقتا باعث میشه تا کلاً امیدمون رو از دست بدیم!!!(تصمیم گرفتیم این موضوع بین دوتامون بمونه و حتی به مامی ها نگیم)

با همسری خیلی خوبیم و دوتایی های خیلی لذت بخشی رو تجربه میکنیم :) اون روزی دوتایی زدیم به دل خیابون و یکم پیاده روی کردیم و روحمون تازه شد...بعد رفتیم مرکز خرید و واسه صنم یه روسری خریدم تا وقتی میریم خونشون بدم :) نهار من یه جایی به اجبار مامی دعوت بودم که رفتم و حالم خیلی بد بود! تمام مدت تپش قلب داشتم و وقتی برگشتم خونه کل انرژیم تحلیل رفته بود!!! دو ساعتی خوابیدم و بعد بیدار شدن با همسری رفتیم خونه صنم اینا...یعنی ما پیشنهاد دادیم بریم بیرون که صنم گفت دارن لازانیا درست میکنن واسه شامشون ، ما هم بریم پیششون و یکم بازی کنیم...انصافاً خوش گذشت...یکم صحبت کردیم و بعد شام خوشمزشون رو که دستورش رو از یه سایت آشپزی خارجکی گرفته بودن خوردیم و بعد نشستیم به بازی 21 و شب ساعت 1 برگشتیم خونه...موقع خداحافظی صنم یه کیسه پر از انواع اقسام تنقلات و کوکی مخصوص و ادویه گلپر که واسم از شمال آورده بودن داد...

یه روز رفتیم خونه مامان شهین با یه بسته باقلوا و مدرک همسری و خیلی خوشحال شدن و پدرشوهر کلی تعریف همسری کرد که هم کار کرده و هم درس خونده :) بعد شام یکم نشستیم و برگشتیم خونمون...یه روزم دوباره رفتیم خونه مامی و خوش گذشت...

سه شنبه مادر عروس خاله دعوتمون کرده واسه شام که شهرشون یه دو ساعتی با شهرمون فاصله داره! قرار شد نریم...شاید علت اصلی اصلیش همین بی حوصلگیمون باشه ولی کلاً صلاح دیدیم که اینهمه راه رو بخاطر یه شام نریم! ولی وقتی به مامی گفتم عصبانی شد! برای اولین بار تصمیم گرفتم بخاطر ناراحتی مامی، خودمو همسری رو ناراحت نکنم!!! باهاش بحث نکردم.خیلی مودبانه گفتم شماره خانومه رو بده تا خودم عذرخواهی کنم...از عواقبش میترسم ولی واقعاً خسته شدم از بخاطر دیگران زندگی کردن :(

تمریناتمو ادامه میدم.اینروزا خیلی به کمکم میان و حال روحیمو زیر و رو میکنن :)

تاريخ ٢٤ فروردین ۱۳٩۳سـاعت ۱:٢۸ ‎ب.ظ نويسنده آرسیتا نظرات () >|


راستش یه سری عوامل باعث شده از سال جدید بخوام کمتر اپ کنم!

یکیشون اینه که ترجیح میدم یه سری کارای مثبت انجام بدم :) وبگردی و وب نویسی خیلیییییی وقتمو میگیره و حتی وقتهایی که نمینویسم یا نمیخونم ، کل روز ذهنم درگیر دوستامه و اتفاقاتیه که براشون افتاده! یا خودم یه سری کارا رو انجام میدم که بیام تو وبلاگم بنویسمشوننیشخند کلی بگم که زندگیمو خیلی تحت الشعاع قرار میده و این چیزیه که من اصلاً ازش خوشم نمیاد!!! خیلی از انرزِمو میگیره و باعث میشه ذهنم کمتر بره سمت کارای مثبت دیگه ای که میتونم انجام بدم :) خداحافظی رو هیچوقت دوست نداشتم و قطعاً فکر نکنم روزی برسه که دفتر اینجا رو به کل ببندم! اخیراً به این نتیجه رسیدم من خیلی آدم وابسته ای هستم!همسایه واحد روبروییمونو که شاید در عرض یکسال سه بار در حد سلام و علیک جلوی واحدمون دیده بودم رو وقتی اسباب کشی کردن و رفتن ، خیلی ناراحت شدم! الان هر موقع جای خالی جاکفشیشون رو جلو درشون میبینم دلم ریش میشه :( امم خوب ممکنه روزانه هامو کمتر بنویسم و بیشتر کلی بنویسم :)

روزامون رو خیلی دوست دارم...خیلی خوب میگذره :) از سال جدید تصمیم گرفتم خیلی به خورد و خوراکمون برسم...یه لیست غذایی نوشتم ولی هنوز عملیشون نکردم! سالاد رو مرتب تو هر برنامه غذایی باید داشته باشیم :) اینطوری میخوام حجم غذامو کم کنم و بیشتر سالاد بخورم :) از هفته دیگه احتمالاً پیلاتس قسمت پاهارو شروع کنم...خیلی دلم میخواد لاغر مردنی بشم!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!! هههه...شبا با همسری میشینم پای مسابقه survivor و هر کدوم تیم رقیبیم و با مامی هم که تو تیم رقیب با همسریه از طریق وایبر تکست میزنیم و حرص همسری رو در میاریم!!!!...

از اونروز به مامان شهین اینا زنگ نزده بودم...البته 2 روز بیشتر نبودااا ولی خوب تصمیم هم نداشتم بزنم! قهر نیستم و لی دلم میخواد یه سری قید و بندها رو بذارم کنار و طوری رفتار کنم که دلم میخواد...دلم میخواد به دلم احترام بذارم! چون شکستنش ، حرف دلمو گوش میدم تا از من ناراحت نشه!!!!!!!!!! دیروز خاله همسری زنگ زد که چه خبر و چرا نیستین و یکم بعدش مامان شهین و اول صحبتاش گلکی کرد که چرا نیستین و یه زنگ هم نمیزنین!!!!!!!!!!!!!!!!!!!! در حالیکه همسری هرروز دو بار باهاش در ارتباط بوده...بهشون سفارش داده بود واسمون گوشت بخرن...دلم میخواد 5شنبه جمعه هامون هم مال دوتامون باشه و روزهای عادی بریم خونه مامان شهین...

همسری از بعد تعطیلات دنبال مدرک دانشگاهیش بود ، دیروز نهایتاً موفق شد بگیره و فارغ التحصیلی عشقم ، ته دلمو خیلی شاد کرد :) عکسشو تو وایبر برام فرستاد و من فوروارد کردم به الی و آراز و مامی و خالم :) الی تبریک گفت و روی صحبت باز شد و یکم صحبت کردیم و مسرانه دعوتمون میکرد بریم یزد...آراز هم نوشت خوش خبر باشی و به اقای مهندس تبریک بگو و ... عصرش یه دو قسمتی از سریالمون رو دیدیم و بعد رفتیم یه قوطی باقلوا خریدیم و رفتیم خونه مامی.مدرک عشقمم بردیم...مامی و بابا کلی خوشحال بودند و مشکل پین سیمکارت مامی رو که اعصابشو کل روز داغون کرده بود همسری حل کرد و مامی خیلی شاد بود...بعد شام همسری با بابا تخته نرد بازی کردن و ما تی وی دیدیم و البته شوهرامونو تشویق میکردیم! مامی همش میگفت خیلی خوب شد اومدین.گاهی همینطوری بیاین و من یه غذای سبک درست میکنم و آیدین بشینه با بابا تخته نرد بازی کنه و .... دلم واسشون سوخته بود...آخه من همیشه حس میکنم مامی خودش برنامش با خواهراش پره و کمتر تو خونه پیدا میشه.ولی ظاهراً به توجه و رفت آمد من و همسری احتیاج داره...16 روز عید رو هم که اصلاً نرفته بودیم خونشون و فقط خونه خاله ها میدیدیمش ، یه بار جلو مادر شوهرم گلکی کرد که آرسی الان دو هفتست نیومده خونه ما (به شوخی) مادر شوهر هم فوری گفت آرسی خیلی دختر با ادراکیه و این مدت همش مونده خونه ما تا برادرشوهرش حوصلش سر نره و فلان...خلاصه اینکه بعد این دلم میخواد خونه مامی بیشتر بریم...

یه موضوع دیگه اینکه قبل عید که تبریک سال نو که به میترا زدم ، واسش نوشتم ایشالا سال دیگه خبر جور شدن بورسیه دانشگاهتون رو بشنویم که واسم تکست زد میخواستم یه پارتی بگیرم و اونجا به همه اعلام کنم ولی حالا که تو بهش اشاره کردی بهت بگم که موفق شدیم از انگلیس بورسیه بگیریم و مهر ماه میریم ایشالا...خیلی براش خوشحال شدم...همیشه وقتی یکی به موفقیتس نائل میشه و به آرزوش میرسه خیلییییییییییی شاد میشم و ته دلم میگم پس قطعاً منم ممکنه به آرزوهام برسم :) یکم بعدش تکست زد که دستت درد نکنه علت اصلیش اون فایلی بود که بهم دادی و من اجراشون کردم و ... درسته خیلی قبول نداشتم ، چون بالاخره خودش زحمت کشیده بود ، ولی خیلی راغب شدم که منم عزمم رو جزم کنم و تمرینات رو اجرا کنم :)

تمرینات من:

1- من تصمیم گرفتم کل ساععات کاری امروز رو مهربون باشم و خوبی کنم و فقط لبخند بزنم :)

2- من مشارطه میکنم بمدت یک ساعت هیچ انرژی منفی تولید نکنم :)

3- من مشارطه میکنم بمدت یک ساعت فقط موج مثبت تولید کنم و از حرف اطرافیان برداشت مثبت کنم :)

4- من مشارطه میکنم تا پایان ساعات کاری امروز هر فکر منفی به ذهنم رسید ، فوری ذهنمو تغییر بدم و بگم بعدی!

5- 20 دیقه قبل خواب و 20 دیقه بعد بیداری ، تمام آرزوهامو در حالیکه برام اتفاق افتاده تصور میکنم :)

6- امروز فقط عشق ورزی میکنم به همه...با یه لبخند یا یه هدیه یا یه تلفن یا تجسم تصور ذهنی زیبا از اطرافین :)

7-از قانون پدار نیک،گفتار نیک، کردار نیک پیروی میکنم :)

8- تمرین میکنم در 3 نفس عمیق ، با هر دم ذرات نور رو وارد بدنم کنم و با هر بازدم افکار منفی رو خارج کنم :)

2-8- روزی 30 تا ، به اندازه انگشتام میشمرم هر تعداد که نفس کشیدم ، به همون اندازه هم نفسمو حبس میکنم و به همون تعداد اانگشتها هم بازدم!!! کل این سه تا میشه یک عدد!! 30 تا باید انجامشون بدم :)

تاريخ ۱٩ فروردین ۱۳٩۳سـاعت ٩:٤٢ ‎ق.ظ نويسنده آرسیتا نظرات () >|


مشاهده یادداشت خصوصی

تاريخ ۱٦ فروردین ۱۳٩۳سـاعت ۱:٢٢ ‎ب.ظ نويسنده آرسیتا نظرات () >|


مشاهده یادداشت خصوصی

تاريخ ۱٦ فروردین ۱۳٩۳سـاعت ۱۱:٤٠ ‎ق.ظ نويسنده آرسیتا نظرات () >|


مشاهده یادداشت خصوصی

تاريخ ٢۸ اسفند ۱۳٩٢سـاعت ٥:٠٢ ‎ب.ظ نويسنده آرسیتا نظرات () >|


مشاهده یادداشت خصوصی

تاريخ ٢٧ اسفند ۱۳٩٢سـاعت ٢:٢٤ ‎ب.ظ نويسنده آرسیتا نظرات () >|


مشاهده یادداشت خصوصی

تاريخ ٢٦ اسفند ۱۳٩٢سـاعت ۱۱:۱۱ ‎ق.ظ نويسنده آرسیتا نظرات () >|


مشاهده یادداشت خصوصی

تاريخ ٢٥ اسفند ۱۳٩٢سـاعت ٩:۳٢ ‎ق.ظ نويسنده آرسیتا نظرات () >|


مشاهده یادداشت خصوصی

تاريخ ٢٢ اسفند ۱۳٩٢سـاعت ٩:۳٥ ‎ق.ظ نويسنده آرسیتا نظرات () >|


مشاهده یادداشت خصوصی

تاريخ ٢٠ اسفند ۱۳٩٢سـاعت ۳:۱٠ ‎ب.ظ نويسنده آرسیتا نظرات () >|


مشاهده یادداشت خصوصی

تاريخ ٢٠ اسفند ۱۳٩٢سـاعت ٩:٢۸ ‎ق.ظ نويسنده آرسیتا نظرات () >|


مشاهده یادداشت خصوصی

تاريخ ۱۸ اسفند ۱۳٩٢سـاعت ٩:٥٦ ‎ق.ظ نويسنده آرسیتا نظرات () >|


مشاهده یادداشت خصوصی

تاريخ ۱٧ اسفند ۱۳٩٢سـاعت ۱۱:٠٤ ‎ق.ظ نويسنده آرسیتا نظرات () >|


مشاهده یادداشت خصوصی

تاريخ ۱٥ اسفند ۱۳٩٢سـاعت ٩:٤٢ ‎ق.ظ نويسنده آرسیتا نظرات () >|


مشاهده یادداشت خصوصی

تاريخ ۱۳ اسفند ۱۳٩٢سـاعت ۱۱:٢٧ ‎ق.ظ نويسنده آرسیتا نظرات () >|


مشاهده یادداشت خصوصی

تاريخ ۱٢ اسفند ۱۳٩٢سـاعت ۳:٠٥ ‎ب.ظ نويسنده آرسیتا نظرات () >|


مشاهده یادداشت خصوصی

تاريخ ۱٢ اسفند ۱۳٩٢سـاعت ۱:۳٩ ‎ب.ظ نويسنده آرسیتا نظرات () >|


مشاهده یادداشت خصوصی

تاريخ ۱۱ اسفند ۱۳٩٢سـاعت ۱٠:۳٢ ‎ق.ظ نويسنده آرسیتا نظرات () >|


مشاهده یادداشت خصوصی

تاريخ ۱٠ اسفند ۱۳٩٢سـاعت ۱٠:۱٥ ‎ق.ظ نويسنده آرسیتا نظرات () >|


مشاهده یادداشت خصوصی

تاريخ ۸ اسفند ۱۳٩٢سـاعت ۱٠:٤۱ ‎ق.ظ نويسنده آرسیتا نظرات () >|


مشاهده یادداشت خصوصی

تاريخ ٧ اسفند ۱۳٩٢سـاعت ٤:٤٦ ‎ب.ظ نويسنده آرسیتا نظرات () >|


مشاهده یادداشت خصوصی

تاريخ ٦ اسفند ۱۳٩٢سـاعت ۳:٥۸ ‎ب.ظ نويسنده آرسیتا نظرات () >|


مشاهده یادداشت خصوصی

تاريخ ٤ اسفند ۱۳٩٢سـاعت ٩:٤٠ ‎ق.ظ نويسنده آرسیتا نظرات () >|


مشاهده یادداشت خصوصی

تاريخ ۱ اسفند ۱۳٩٢سـاعت ۱٠:٥٢ ‎ق.ظ نويسنده آرسیتا نظرات () >|


miss-A