شکلاتی های من و عشقم
دختری از برج حوت...متولد سال 64 و پسری از برج قوس...متولد سال 61 در 27 اردیبهشت سال 89 باهم آشنا میشن...26 اسفند 89 به عقد هم در میان و در کنار هم با عشق...هر روز عاشق تر از قبل...زندگی میکنن...اینجا خاطرات روزانه مون رو ثبت میکنم تا هیچوقت اینکه داشته های الانم ، آرزوهای دیروزم بود رو فراموش نکنم...
شکلاتی های من و عشقم
امکانات و ابزارها
 

وإِن یَکادُ الّذینَ کَفَروا لَیُزلِقونَکَ بِأَبصارِهِم لَمّا سَمِعُوا الذِّکرَ و یَقولونَ إِنَّهُ لَمَجنونٌ و مَا هُوَ إِلاّ ذِکرٌ لِلعَلَمین . 


[ : ]
+
درخواست رمز - پست ثابت

یه پست ثابت برای کسانی که میخوان بهم رمزشونو بدن!

لطفاً هرکی میخواد رمزشو بگه فقط و فقط تو این پست بذاره.ممنونم

 

من یه سری پستامو از این به بعد رمزی مینویسم :)

یعنی رمز ثابتم رو کلاً از این پست به بعد تغییر دادم و با عرض پوزش به یه تعداد میدم!! راستش آرامش خودم بیشتر برام مهمه! علت اینکه رمز رو نمیدم هم اینه که یه سری مسائل مربوط به گذشتست که اصلاً دونستن اونا الان به هیـــــــــــــــچ درد کسی نمیخوره و تازه سر در گم هم میشه :) پس مطمئن باشید چیز زیادی از دست ندادین :)

رمز رو هم خودم نمیرم تو وب کسی و بهش بدم ، هر کسی میخواد اینجا درخواست بده :)

مرسی که بهم احترام میذارین :*


[ : ]
+
457. از همه جا...

سلام به خوشکلای مهربون خودم :* واقعاً با اینهمه نظر و عرض ارادت شرمندم کردین :*

راستش روزای نسبتاً خوبی رو سپری کردیم ولی الان که دارم مینویسم هم جسماً خیلی خستمه هم روحاً یه اختلافی تو فامیل بوجود اومده که خیلییییییییییی انرژی ازم گرفته.هر چند به من ربطی نداره ولی همش کنار مامی هستم که غصه نخوره.

ماه رمضون رو خیلی دوست داشتم.همه برنامه ها یه طوری رو روال بود و من خیلی فرصت داشتم به کارام برسم! صبحها با ناز و نوازشهای همسری بیدار میشدم و یه صبحانه دو نفری میخوردیم و گاهی منو میرسوند شرکت و گاهی خودم میرفتم...تو شرکت کار و بار کمه و فرصت داشتم یه ریزه درس بخونم...قرآنمو بخونم تو پی سی و ساعت 5 برمیگشتم خونه و اگه شب قبلیش دیر خوابیده بودیم ، دو ساعتی میخوابیدم و بعد بیدار شدن یه سوپی سالادی میخوردم و ساعتها رو میشمردم 11 شه و عشقم بیاد و بعد اومدنش باهم ولو میشدیم جلو تی وی و فوتبال یا برنامه های دیگه میدیدیم...سر تیمها شرط بندی میکردیم و جالبه که همیشه تیم رقیب بودیم!!! و عرض کنم که همسری جان هم همیشه میباخت و من برنده 15 دیقه ماساژ میشدم :)) شبا زودتر از 3 نمیخوابیدیم...

تو این مدت نه خونه مامان شهین رفتیم و نه خونه مامی...گاهی همسری تنهایی میرفت صبحها...واسه جمعه ای که گذشت دعوتشون کردم خونمون و تدارک ته چین و قارچ شکم پر و کیش اسفناج دیده بودم با دسر پان اسپینا و سوپ قرمز (همون سوپ گوجه خودمون) و سالاد فصل و ... از چند وقت پیشش خیلی تو هیجان بودم و همه خریدامو چند روز قبلش انجام داده بودم...روز 5 شنبه هم تا از شرکت برگشتم 2 ساعتی خوابیدم و بیدار شدم خیلی سر حال از 6 عصر تا 12 شب یکسره کارامو انجام دادم و مواد داخلی ته چین و قارچ شکم پر آماده کردم و سالاد و دسرمو درست کردم و هسته خرماهارو خالی کردم و گردو گذاشتم توشون و بعد اومدن همسری سوپ رو بار گذاشتم و نشستیم با همسری تا 3 شب فیلم دیدیم و خوابیدیم...صبح هم خیلی ریلکس ساعت 10.30 بیدار شدیم.هیچ کاری نداشتم.با همسری رفتیم خرید میوه و برگشتیم عشقم خونمونو مرتب کرد و من یکم وایبر بازی کردم و از ساعت 6 دوباره مشغول کار شدم و مامی زنگ زد میخواستم به خاله بگم اونا هم بیان ، گفتم غذات کم میشه!!! بعد خودش تعارف کرد بذار یه مرغ شکم پر درست کنم و بیارم!! تو فقط برنجتو زیاد کن.راستش همه خاله هام دونه دونه تو یه مناسبتی اومده بودن خونمون واسه شام یا نهار ولی این خالم و شوهرش نیومده بودن...اینه که خودمم همش تو دلم بود بگم بهشون...دیگه یکم خونه رو مرتب تر کردم که دفعه اول شوهر خالمه میاد ، آهان حموممونم جرم گیر ریختم و سابیدم و دوش گرفتم و لباسامو عوض کردم و مامی هم اومد و بنده خدا خیلی کمکم کرد و البته غرغری میکرد فلان چیز چرا اینطوریه ، بهمان چیز چرا اونطوری و همش غر میزد چرا ته چین رو تو ظرف مستطیلی نپختی!!! تو ظرف گرد زشت میشه و ... که منم یکم بهش توپیدم و دلم میخواست بره بشینه غر نزنه D: کم کم مهمونا اومدن و مامان شهین برامون 3 کیلو ماهی خریده بود پاک کرده بود بمناسبت رمضون و پای مرغ که عشقم خیلی دوست داره و یه قوطی بزرگ نون روغنی و تاکید میکرد به بابا گفتم فقط تک درخت.از قنادی دیگه بگیریم آرسی خوشش نمیاد :) مامی هم برامون 10 کیلو برنج آورده بود :) خاله جونمم که هیچ انتظاری نداشتم ازش یه ظرف پیرکس مربعی خیلی بزرگ :) بدو بدو از مهمونا پذیرایی کردم و هموجا از اختلاف فامیلی باخبر شدم و گویا مامی به من نگفته بود که اعصابم اون روزی که مهمون دارم داغون نباشه :( دیگه من خیلی غصه خوردم و با اینکه میزم عالی شده بود و همه کلی تعریف و تمجید ، خیلی تو حال خودم نبودم...هیچی هم نخوردم...آها همونجا هم مامان شهین تا رسید به همسری خبر داد که برادر شوهر اینا 2 هفته دیگه میرن سفر اروپا و بچشونو میفرستن پیش مامان شهین.برام جالب بود که مردم حرفاشونو دقیقه آخر که همه چیز اکی شد اطلاع میدن.اونوقت ما بخوایم یه لیوان آب بخوریم جار جار به همه خبر میدیم و انقدر توطئه میشه که آخر سر نمیتونیم اون یه قلوب رو هم بخوریم D:  البته نه که رنجیده باشم ازشون هاااا...بنظرم کار اونا درسته.ما باید مثل اونا باشیم :) بعدشم شاید اگه خواهرم که ازش انتظار دارم ازم مخفی کرد ناراحت میشدم اما خوشحالم که رابطه دورادورمون رو با جاری حفظ کردم هر چند این چند وقت اخیر خیلی سعی میکرد بهم از طریق تکستهای وایبر نزدیک بشه...خلاصه اکی هستم و سرم تو زندگی خودمه و خودخوری ممنوعه D:

 بعد رفتن مهمونا مامی و بابا هنوز نرفتن و مامی بیچاره که اعصابش خوش نبود ، میگفت حوصلم سر میره اگه بریم خونمون...یهو بحث کشیده شد به یه جاهایی که همسری شروع کرد به گفتن اینکه به فکر یه کار جدیده و تا آخر سال دیگه پروژشون تمومه و ... یکم مامی نصیحتمون کرد که شما تلاش نمیکنین واسه زندگیتون و از این حرفها...من که هیچی نمیگفتم و همسری هم همینطور...برنامه هایی که تو ذهنمون داشتیم رو گفتیم که مامی خیلی استقبال کرد و خیلیییییییی تشویق کرد که اصلاً این برنامه رو به تعویق نندازیم و حتی همین الان هم به عنوان شغل دوم شروع کنیم...

اون شب بعد رفتن مامی و بابا با همسری تا ساعت 3 صحبت کردیم و بعد خواب همسری من تا ساعت 5 خوابم نمیبرد...از شدت درد پاهام میخواستم گریه کنم...ساعت 5 خوابیدم نهایتاً و صبح زنگ زدم به مدیر فروش که دیر میام...

اتفاقای دیگه از قبیل اینکه دیروز خونه خالم افطاری بصرف کله پاچه دعوت بودیم و قبلش من رفتم خونه مامان شهین تا ماشینمونو که همسری واسه نهار رفته بود و پارک کرده بود اونجا بردارم و بیچاره مامان شهین با زبون روزه هول هولی واسم غذا و سالاد و سبزی و ...اماده کرد و هندونه قاچ کرد و بعد رفتم دنبال مامی و رفتیم پلاسکو مامی واسه من و مریم قالب سیلیکونی و ظرف آلاسکا خرید و بعد رفتیم خونه خاله :)

نگران اومدن برادر زاده همسری هستم که روال زندگیمون به هم بخوره...هنوز نیومده ، مامان شهین زنگ زده به همسری که تو هم هرروز میای اینجا ، بچه تنها نمونه و همسری هم گفته نه من هرروز نمیام.یکی دو روز میتونم بیام!!! قبلنا تصمیم داشتم وقتی اومد من تو برنامه خودم باشم و با همسری خیلی کاریم نباشه.خودش هر طور دوست داره.اما وقتی یکی اینطوری تو فشار میزاردش و به فکر 2 هفته من نیست ، لجم میگیره! از طرفی هم میگم 2 هفتست ، چرا الکی اعصاب خودمو داغون کنم :) من که بهونه درسمو دارم و نمیرم...

فعلاً همینا D: راستش خیلی تمرکز ندارم.دوباره اگه چیز مهمی به ذهنم رسید مینویسم


[ : ]
+
456. روزانه هامون + حسهای خوب زندگی

اول از همه ماه مبارک رمضون رو خدمت همه دوستای گلم تبریک میگم!

خیلی برام سخته اقرار به روزه نگرفتن کردن ، ولی امسال هم روزه نمیگیرم :( اینجا چون مثل دفتر خاطرات خصوصی منه ، مینویسم ، دروغ نمیگم!! اما تو شرکت مثل روزه ها میرم و به همراه بقیه که روزه هستن ساعت 5 تعطیل میشم و جنازه میفتم تو خونه! البته دیروز جنازه افتادم!! امروز قراره کلی برنامه بچینم واسه خودم در نبود همسری!! در نبود همسری ، چون عشقم ساعات کاری ماه رمضونش افتاده تو شیفت دوم که ساعاتشون 3 ظهر تا 11 شبه!!! اولاش یکم ناراحت بود! البته فکر نکنین بخاطر من!!!! بخاطر اینکه دیگه نمیرسید بره باشگاه!! پشت تلفن وقتی بهم خبرشو داد ، انقدر غرغری کرد که باشگاه نمیتونه بره که دلم شکست از اینکه یک کلوووووم حرف از دوری من نیاورد :( و فوری خداحافظی کردم و بغ کردم :( تصمیم داشتم یه مدت باهاش حرف نزنم ولی وقتی رسیدم خونه با یه شاخه گل لباس عروس به تن (تورشو خودش سفید انتخاب کرده بود و خیلی تاکید داشت به یه پاپیون طلایی که زیر تور زده شده بود.ذوق میکرد که خودم تورشو انتخاب کردم) روی اپن مواجه شدم و اخمم تبدیل شد به لبخند :) :) :) خداییش از همسری بعید بود این قبیل سورپریز ها :)) خلاصه بغلیش کردم و اونم یکم توجیه کرد که بخاطر دوری تو هم ناراحت بودم و حتی رفتم با مسئولمون صحبت کردم که من خانومم شاغله و اینطوری اصلاً نمیبینیم همو ، ایشون هم توجیه کردن که خوب شما کارای خونتون رو انجام میدین تا همسرت برسه و میای سرکار و شب هم که برمیگردین دوباره باهمین با خانومت!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!! یه موضوع دیگه اینکه سعی میکنم تو ماه رمضون خیلی مراقب رفتار و گفتارم باشه! رسم شده همه فکر میکنن روزه باشیم یعنی چیزی نره تو معدمون!! بنظر من بهتره به فکر خوشحال کردن اطرافیانمون باشیم تو این ماه...غیبت نکنیم...مراقب رفتار و کردارمون هم باشیم :) در این راستا هم از روز اول شروع کردم و هرروز میخوام یه جزء از قران بخونم :) ایشالا سعادتشو داشته باشم...

خوب اینجا یه فلش بک میزنیم به 4 شنبه و5شنبه و جمعه و دوباره میایم به ادامه شنبه که نصفشو همراه جریانات سورپریز گل نوشتم D:

4شنبه مامی خیلی اصرار داشت تو مراسم تولد یکی از شاگردای مدرسش شرکت کنم...البته میگفت خودت میدونیاااا ببین اگه دوس داری بیا ، یه دیقه بعدش میگفت خوب فلان لباست رو بپوش و مدل موهامو همفکری میکرد...دوباره میگفت حالا ببین اگه رسیدی بیاااا ، دوباره توضیح میداد صبح موهاتو سشوار بکش و برو شرکت و از اونجا که در اومدی مستقیم بیا!!! خلاصه تو رودرواسی ، تصمیم گرفتم برم...صبح دو دست لباس جهت همفکری با مامی انداختم تو کیسه و موهامم از شب قبلش حموم کردم و سشوار رو هم برداشتم خونه مامی بکشم و با ماشین رفتم شرکت...ساعت 3 مرخصی گرفتم و رفتم خونه مامی...تا رسیدم مشغول آرایش و براشینگ موهام شدم و لباس هم به انتخاب خودم لباس قرمز adl رو پوشیدم و با مامی ساعت 5 رفتیم رسیدیم تولد!مهموناشون خیلی کم بود...بچه ها که یه دور رقصیدن و دویدن تو اتاق با آیپد و گوشی های موبایل مامانشون گیم بازی کردن!! بزرگترا هم یه دور رقصیدن و چند نفرشون اصلاً نرقصیدن که بلد نیستیم و خیلی زود همه چی تموم شد و عصرانه و کیک خوردیم و ساعت 8 برگشتیم مامی رو رسوندم خونشون و خودم رفتم خونمون...مامی واسم کدو داد که مستاجرشون داده بود از باغشون...واسه عشقولم در حین تماشای فوتبال سرخ کردم و با لذت تمام خورد :) فوتبالم که باختیم و رفتیم خوابیدیم...همسری بیچاره هی میگفت کمرم رگ به رگ شده تو باشگاه ولی من خیلی خسته بودم و زیاد تحویلش نمیگرفتم و خوابیدیم...

صبح روز 5 شنبه فداش شم نمیتونست از جاش بلند شه و بره شرکت!! خیلی خوابالو کمکش کردم جوراباشو پوشید و یه نیمه تعارف کردم میخوای با آژانس بری؟؟(خیلی خوابم میومد واسه همین نمیتونستم تعارف کنم بذار برسونمت!!!!) که بیچاره خودش رفت و من گرفتم خوابیدم...بعد شرکت اومدم خونه و عروسی دوستی که از دوران راهنمایی باهم دوست بودیم و الان دکتری قبول شده بودن با همسرش از استانبول و رفته بودن اونجا (قبلنا نوشته بودم که گودبای پارتیشون دعوت بودیم و نرفتیم) و حالا بعد یکسال اومده بودن عروسی بگیرن.یادمه دوستم اون موقع خیلی ناراحت بود که خانواده همسرش واسش مراسم نگرفتن.ظاهراً الان خودشون تصمیم گرفته بودن بیان و بگیرن! تو باغ بود و از ساعت 5 تا 12...خیلییییییییی بد میشد اگه اینسری هم نریم! همسری خودشم متوجه بود.واسه همین با این درد کمرش هیچ نمیگفت نریم!! چند تا آمپول و قرص تو محل کارش مصرف کرده بود که خوب شه.منم بهش گفتم یه ساعت میریم و برمیگردیم...بعد شرکت ولو بودم رو تخت و نه خوابم میبرد و نه توان داشتم کاری بکنم!! مراسم 5 بود ولی همسری تازه 6 میرسید خونه و من میدونستم 7 زودتر نمیرسیم...کم کم ساعت 5 بلند شدم آماده شدم و دوباره دوش گرفتم و بزک دوزک و همسری هم اومد یکم بهتر بود و چیتان پیتان کردیم و یکم فربون صدقه عشقم با کت و شلوار و کراواتش رفتم و خیلی با آرامش رفتیم بسمت خارج شهر...خیلی دور نبود و زود رسیدیم...رفتیم تو و غلغله بود و خیلی حو خوبی بود...وقتی ما رسیدیم کم کم مراسم عقدشون تموم شد و ما هم یه جا پیدا کردیم و نشستیم و رفتیم سلام علیک کردیم و هدیمونم دادیم و برگشتیم نشستیم سر جامون...همه چیزشون مرتب و منظم و اعلا و درجه یک بود و روی میزها رو گلدونهای بزرگ شاخه گل طبیعی بود...کم کم بزن و برقص ارکستر شروع شد و خیلی بد میخوند اهنگهارو!! آدم رقصش نمیومد...با اینهمه دیدم زشته نرقصیم!!!! همه جوونا وسط سالنن...با همسری رفتیم که برقصیم ، انقدر غر زد که من قهر کردم و برگشتم :( تصمیم گرفتم دیگه تا آخر مراسم نرقصم!! همش همسری میگفت زشته ولی من خیلی ناراحت بودم و دست خودم نبود :( نیم ساعتی اینطوری گذشت.تا اینکه خود عروس اومد که پاشوووو بیااااا...دیگه رفتم و همسری هم پشت سرم اومد و کلی رقصیدیم و شامشون هم عالی بود...پیش غذا فقط خوراک زبان بود و شام ته چین مرغ و باقلا پلو با ماهیچه...بعد شام هم رفتیم کنار عروس و داماد عکس یادگاری گرفتیم و ساعت 11.30 دیگه کم کم خداحافظی کردیم و برگشتیم...آها اونجا هم یکی از دوستای خانوادگی مامان شهین اینا که البته من تا حالا ندیده بودمشون رو دیدیم و یکم هم نشستیم کنار اونا :)

تا رسیدیم خونه بیهوش شدیم...

صبح جمعه قرار بود اساسی به خونمون برسیم! همسری جونمم که کمرش گرفته بود و بنابراین باید تنهایی همه کارارو میکردم!!! ساعت 9.30 با صدای گیم عشقم بیدار شدم و دیدم کنارم نیست!!!! رفتم دستشویی و موقع برگشت غرغری کردم که صبح جمعه نذاشته بخوابم :( همسری اومد کنارم و یکم لوسیم کرد و دوباره رفت...ساعت 10.30 بیدار شدیم و صبحانه خوردیم و من افتادم به جون خونه...عشقمم تو جابجایی مبلهای سبک کمکم کرد...همه مبلهارو جابجا کردم و رو سرامیکها جارو و طی کشیدم و پارچ پارچ آب بردم عشقم تراسمونم شست و رخت لباسها رو گذاشتیم تو تراس و دو دست لباس شستم تو ماشین و همه خونه رو  برق انداختم و اتاقارو هم گردگیری و جارو کشیدم و همسری هم کنارم بود و گاهی میرفت گیم بازی میکرد ولی وسطش میومد که عذاب وجدان دارم تو کار میکنی من نشستم!!!! فقط دستشویی و آشپزخونمون مونده بود که ساعت 4 بود!! به همسری گفتم نهار آبدوغ خیار درست کنم؟؟ با بی میلی گفت باشه!!! تصمیم گرفتیم بریم رستوران دلستان که کباب برگاش عاااالیه و آخرین جمعه قبل ماه رمضون رو حال اساسی بدیم به خودمون :) لباسامونو پوشیدیم و رفتیم و مشتریاش دیگه تموم شده بودن و فقط ما بودیم و سفارش کباب برگ با دوووووووغ محلی دادیم که همسری میدید با ذوق میخورم قربون صدقم میرفت و میگفت زود زود میارمت...بهش گفتم من بیشتر از کباب برگ کیفووووووور دوغشونم!!! خیلییی تو اون گرما میچسبید...کنار حوضش نشسته بودیم و کلی حرفهای خوب خوب زدیم :) قرار شد ایشالا کار و بارمون که بهتر شد مهمون دعوت کنیم تو این رستوران و کلی رویا بافی کردیم و مستقیم برگشتیم خونه...فکر کردم کار زیادی نمونده ، بهتره لذت خواب ظهر رو اونم بعد خوردن این غذای خوشمزه و دوووغ خواب آور تجربه کنم...خودمو ولو کردم رو تخت و 2 ساعتی خوابیدم!!!!! بعد بیدار شدن افتادم به جون آشپزخونه و بعدش دستشوییمونم سابیدم و نشستم رو مبل و لباسهای شسته رو تا کردم و چیدمشون سرجاشون و ساعت 12 بود که رفتیم با خوشحالی تمام ، تو یه خونه خیلیییییییییییییی تمیز خوابیدیم :)

خوب حالا میرسیم به ادامه شنبه که تو محل کارم زنگ به مامان شهین زدم و جویای حالش شدم و خیلی گرم صحبت میکرد و از رفتارای همسری بهش میگفتم (همینکه میگفت عذاب وجدان میگیرم من نشستم تو کار میکنی) که دلش واسه پسرش ضعف میرفت و میگفت آره اون محبتشو بروز نمیده ولی ته دلش خیلی مهربونه و ظاهر باطنش یکیه...برعکس اونیکی داداشش که تو ظاهر هارت و پورت میکنه!! میگفت آره خودم بزرگشون کردم دیگههه میشناسمشون...منم تا رسیدم خونه و با گل سورپریز شدم ، شروع کردم به تعریف وقایع روزانه شرکت که جریان صحبتهای مامان شهین رو هم تعریف کردم و عشقم که کلی خوشحال شده بود از تعریفهای مامانش ، وسط حرفهام گوشی رو گرفت دستش که زنگ بزنه به مامانش!!!! میگم چی شد؟؟؟ میگه هیچی یادم افتاد امروز زنگ نزدم به مامان :)) خلاصه زنگ زد و بیچاره روزه بود ، منم که وقتی خونم تمیزه ، دوس دارم همش مهمون بیاد...مخصوصاً مامان شهین اینا که خودشون یه سری گفتن باید یه روز بیایم خونتون و از نت با عموت صحبت کنیم ، بعد همسری گفت بابا یدونه نت بخرین دیگه.اینهمه پول تلفن خارج میدین!!!! منم از بی سیاستی بجای اینکه بگم بیاین ، گفتم همسریییی خودت اقدام کن یه نت بخر واسشون!!!!! البته وسط صحبتها بوداا اینقدر که اینجا نوشتم تابلو و بد نشد!!!!! خلاصه به همسری گفتم بگو بیان اینجا دیگه...از من و گفتن و از همسری اصراااار!! مامان شهین هم ظاهراً بدش نمیومد دعوتش کنیم :) گفت باشه فقط ما هیچی نمیخوریم و من واسه خودم سوپ دارم همونو میارم و ... منم دست بکار شدم و لوبیا پلو درست کردم و ماست کدو و انواع مرباهارو چیدم رو میز و عشقم گفت مامانم تشنش میشه برم هندونه بخرم واسش...به توصیه من نون روغنی هم خرید و سفره رو با بیسکویت های خرمایی و مرباها و سالاد شیرازی و ماست کدوهام و پنیر زیره تزئین کردم و مواد داخلی لوبیا پلو آماده بود اما گذاشتم برنجم یکم خیس بخوره و دیروقت دمش کردم...خودمم یه پیرهن بلند پوشیدم و موهامم دم اسبی بستم و ملایم آرایش کردم...مهمونا نیم ساعت مونده به اذان رسیدن و وقتی رفتن سمت سفره کلی تعریفم کردن و مشغول تماشای فوتبال و تعریف و تمجید از م.اه.واره جدیدمون و تزئیناتم بودن...برنج یکم دیر دم کشید :( و بنظر خودم خیلییییی خوشمزه نشده بود!!! ولی تعریف کردن و بعدشم چایی و هندونه خوردیم و واسه سحری مامان شهین هم تو ظرف لوبیا پلو کشیدم ببره و بابا رفته بود اون سر شهر و واسمون از بستنی لاله زار بستنی قیفی که من عاااشقشممممم خریده بود...موقع خداحافظی یادم افتاد که نیاوردم بخورن! دوباره نشستن و خوردیم بستنیهامونو و با گشاده رویی خداحافظی کردیم و عشقم داشت پرواز میکرد از خوشحالی بخاطر مهمون نوازی من :) آهان قبل اومدن مهمونا هم هی ازم عذرخواهی میکرد که تو زحمت افتادم...فداااااااااااااااش بشممممممممممم...منم کلی کیف کردم از اینکه دل پدر مادر و فرزندی رو شاد کردم :) آها تو وایبر هم با جاری اینا و برادرشوهر اینا کلی صحبت کردیم همگی...اسکای.پ ولی ارور میداد و نتونستن با عمو صحبت کنن...مامان شهین هم میگفت ظهر داشتم فکر میکردم چه کیفی داره آدم هم افطار هم سحری مهمون باشه!!!! بهش گفتم زود زود بیاین...قول میدم تشریفات نکنم...

فرداش با مامی تو وای.بر صحبت کردم و کلی تشویقم کرد به محبت به مامان بابای همسری...به مامی هم گفتم ماه رمضون رو هفته ای یه روزش رو بیاین خونه ما ، من بهتون خدمت کنم :) ایشالا سعادتشو داشته باشم...

ظهرش خبر افزایش حقووووووووووووق چشمگیر همسری رسید دستمون و کلی شادمون کرد...خدای مهربونم شکرت :*

دیروز هم در نبود همسری 2 ساعتی خوابیدم و بعد بیدار شدنم سوپ سفید دلم میخواست شدید...پختمش و سالاد درست کردم و یکم آشپزخونه رو مرتب کردم و ساعت 9 هم نشستم به تماشای والیبال و بردیم و خیلی شاد شدم...رفتم نشستم تو اتاق خوابمون جزء اول قرآن رو خوندم که همسری اومد :)

بعداً اضافی شد : همسری یکم مریض احوال بود.هم معدش ناراحت بود و هم کمرش هنوز درد داشت...یکم ا.آر.اس درست کرد خورد و خوابیدیموووصبح با حال زارش ، تا دید با مانتو و مقنعه نشستم صبحانه میخورم و شیطونی گفتم کاش خدا یکی رو میفرستاد منو ببره برسونه شرکت ، فوری اماده شد و گفت خودم میبرمت :) بعد رسوندن منم رفته خونه مامانش و اونجا هم مامان شهین کلی بهش رسیده و واسه منم چلو کباب فرستاده :) امروز تصمیم دارم استفاده مثبت بکنم از تایمی که همسری نیست...ایشالا موفق شم :)

پ.ن : درس شرکت در آزمون رو هم جسته گریخته تو خونه و شرکت دارم میخونم :)


[ : آرسی و تمیزکاری ، آرسی و حسهای خوب زندگی ، آرسی و میزبانی ]
+
455. روزمرگی + خونه مامی + خونه مامان شهین

یکشنبه تو شرکت بودم که مامی خبر داد که حسن از ترکیه اومده و یه تماسی باهاش بگیریم....به همسری هم اطلاع دادم و خودم منتظر موندم تا وقتی از شرکت اومدم بیرون باهاش تماس بگیرم...تا اومدم بیرون همسری زنگ زد که من با حسن صحبت کردم و گفت داره میره خونه مامیت اینا و منم بهش گفتم میایم اونجا میبینمت.فقط باید فوری بریم چون مامی قراره بره بیمارستان همراه خالت...دیگه برنامه گذاشتیم بیاد یه مسیری و منو سوار کنه و باهم بریم و باشگاه هم نرفت عشقم...رفتیم و نشستیم یکم صحبت کردیم و دختر خاله اومد دنبال مامی و رفتن و هرچی من و همسری اصرار حسن کردیم که باهم بریم شام بیرون قبول نکرد! قرار بود فردا شب هم واسه فروش خونه ولنجکشون بره تهران.مامی هر چی اصرار کرد فردا قبل رفتن بیاین شام اینجا ، گفت حالا خبرشو میدم!

بعد رفتنش ، بابا یه ظرف گیلاس که اونروزی که رفته بودن کوه از اطراف تبریز خریده بود داد دستمون و مامی هم یه شیشه مربای گیلاس برام گذاشته بود ، برداشتیم و دمغ از نیومدن حسن ، تصمیم گرفتیم بریم شیرین عسل تا من یکم واسه عشقولکم (خواهر زادم) هله هوله بخرم و بدم حسن ببره...بازی والیبال رو هم که انقدر واسه دیدنش ذوق داشتم ندیدیم!! رفتیم شیرین عسل و با یه حس خوبی ، یکم واسه خودم و یکم واسه همسری و یکم واسه عشقولک هله هوله خریدیم و من کلاً کیک و بیسکویت شیرین دوس ندارم! کیک کارخونه که عمراً...اینه که همه رو از کراکر های و بیسکویت های ترد و چوب شور و چوب کنجدی انتخاب کردم و بیسکویت شیرینام فقط پتی بور و نان روغنی بودن...یه جعبه هم کرن فلکس واسه صبحانه خودم و یه جعبه کاکائویشو واسه عشقولکم برداشتم :) همسری هم عاشقققق این نان خرمایی های های بایه و یه جعبه خیلی بزرگ خرید و الان هرروز اصرار که جون من بیا یدونه بخور!!!!!!!! شاید یه روز با چایی خوردم! از اونجا هم تصمیم گرفتیم بریم هایپر رفاه و یکم خرید کنیم واسه خونه! راستش یه سری چیزامون تو خونه تموم شده بود به کل و یه سریا رو به اتمام بود ، اما دلم نمیومد بریم خرید کلی و خیلی پول خرج کنیم :))))))))) ولی دیگه اونروز دیدم دلم خرید میخواد. قبل رفتنم به خودم گفتم میریم فقط قند و چایی میخریم!!!!! ولی بعد ورودمون همه سبدمون رو پر وسایلی که لازم داریم و وسایلی که شاااااید تو آینده لازم داشته باشیم و وسایلی که شاید هیچوقت لازمشون نداشته باشیم کردیم و من تو هایپرا عاااااااااشقققققققققققق بخش لوازم شوینده هام...یعنی یه بوی خاصی داره که مستم میکنه...تو خونه هم یکی از اون چیزایی که چند تا چند تا دارم و خیلی مراقبم مبادا تموم شه و قحطی چیزی بیفته من نتونم بخرم ، لوازم شویندست :))) خلاصه دلی از عزا در اوردم و آخر خریدامونم واسه حالدهی هر کدوم یدونه آبمیوه برداشتیم که من از شیشه پیناکلادا خوشم اومد و انتخابش کردم تا بعد خوردنشم توش از اون زیتون با طعم سیرهای "عشق آسمونیمون" درست کنم :) با ذوق برگشتیم خونه و من منتظر بودم یکم خستگیم در بره ، پاشم وسایلارو بچینم و عکسشونو بگیرم که دیدم عشقم زود زود داره میچینه سرجاهاشون!!!! گفتم ا! صبر کن.میخوام عکسشونو بگیرم! با تعجب پرسید واسه چی!!!!؟؟؟؟؟؟؟؟؟ دیگه روم نشد بگم واسه وبلاگم D: اینه که دیگه نشد عکس بگیرم P: اولش قرار شد واسه شاممون یه تن ماهی باز کنم و برنج شویدی درست کنم بخوریمش...بعد دیدم عدسهایی که خیس کردم کم کم دارن جوونه میزنن!!! اینه که قرار شد همون عدسی رو تو زودپز بپزم و شامش کنیم!!!! بعد شام یکم فوتبال دیدیم عشقولی و شیطووونی کردیم و لالیدیم :)

روز بعدیش دو دل بودیم که حسن شام میاد و ما هم میریم اونجا یا که نه ما بریم خونه مامان شهین!!! از مامی پرسیدم و گفت نه نمیاد!!! ما هم بعد نهار بود که به مامان شهین زنگ زدیم که شام میایم...کلی هم ذوق داشتم واسه رفتن خونشون...قرار بود همسری تا رسید بدوه بره باشگاه تا زود برگرده و زود بریم...تو این برنامه ها بودیم که مامی زنگ زد حسن شام میاد!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!! فکر کردم ممکنه اگه نریم دلگیر شه!! زنگ به مامان شهین زدم که اگه ناراحت نمیشین ما بریم خونه مامی و فردا بریم خونشون! گفت برنجمو هنوز دم نکردم.ولی خورشتم آمادست.فردا هم بابا مهمون داره! اگه میتونین بیاین فوری شام رو بخورین و زود برین!!!!!!! دیگه روم نشد چیزی بگم و خداحافظی کردم!! یکم بعد خودش زنگ زد که بابا میگه بذار بچه ها هرطور که راحتن باشن!!! من که دوستام تا نصفه شب نمیمونن!!! تا اونا بیان ، میرن.منم خوشحاااال به مامی زنگ زدم ما میایم!! همسری رسید و بدو بدو رفتیم خونه مامی.اها خیلی هم بدو بدو نرفتیم.همسری دوش گرفت و صورتشو اصلاح کرد و من واسه اینکه عصبی نشم ، با وایبر ور رفتم :) رفتیم اونجا و شام رو خوردیم و قرار شد من و بابا و مامی بریم خونه خاله واسه عیادتش و همسری به اصرار برد حسن رو رسوند ترمینال و تو راه هم کلی درد و دل کرده بودن...مامی گفت الان دیروقته واسه خاله نمیخواد چیزی بگیریم! فردا باهم پول میذاریم و گل نقره میخریم واسش!!! گفتم آخه خیلی زشته!! الان دست خالی بریم! من رفتم سوپری و سه تا شیر دنت خریدم و رفتیم خونشون و کلی از هیکلم راضی بودم...دیدیم تولد پسرخاله هم هست و بقیه خاله ها هم اونجا بودن...همسری هم اومد و نشستیم کیک و چایی خوردیم و یه خورده تولدت مبارک خوندیم و عروس خاله هم واسش یه گوشی خریده بود که کلی ذوقی بودن هر دو :) شب 2 رسیدیم خونه و خوابیدیم...

صبح روز بعدی حسن به همسری زنگ زده بود و دوباره در مورد چیزی که منتظرش بودیم یکم امیدوارمون کرد!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!! و بعد شرکت من تا رسیدم خونه ، بدو پیلاتسامو که یه هفته ای میشد تعطیل بود رو انجام دادم و بدو دوش گرفتم و آماده شدم.همسری اومد و با مامان شهین هماهنگ شدیم یه مسیر بریم دنبالش و بریم خونشون...هنوز دوستای بابا اونجا بودن و من خیلی موذب بودم!!!!!!!!! با مانتو روسری نشستم تو آشپزخونه که مامان شهین هی میگفت راحت باش غریبه نیستن که دوستای بابان!!!! همسری هم میگفت زشته اینطور خودتو پوشوندی!!! در بیار روسریتو :)))) نشستیم به خوردن شام خوشمزه خورشت بادمجون که مهمونا هم رفتن و کلاً روز خوبی بود ، بیچاره مامان شهین هول هولی واسمون غذا گرم میکرد و آبمیوه میکشید و بعد شام هم اومد نشست کنارمون و صحبت کردیم و میوه خوردیم و آب طالبی درست کرد خوردیم و هر چی گفتم کمک کنم روی میز عصرانه مهمونای بابا رو جمع کنیم ، قبول نکرد که نه اونا رو جدا میشورمشون...بهش گفتم فردا با مامی تولد دعوتم و پس فردا عروسی دوستم! بحث از کادوی دوستم افتاد که تا گفتم گل نقره میخرم ، اصراااااااااااار که یکی از همینایی که من تو خونه دارم ببرین!!! همسری گفت آرسی بردار حالا پولشو میدی به مامان دیگه!! قبول نکرد پولشو هم و ما شادکمان یکی رو برداشتیم آوردیم :) آخه فرصت نداشتم برم بخرم!!!

همسری خیلی خسته بود...شب زود برگشتیم و بیهوش شدیم رو تخت :)

پ.ن : مرسی از دوستانی که عمومی و خصوصی نگران چشم مامان شهین بودن.رفته دکتر و گفته بخاطر میگرن و فشار بالا و قرصهاییه که مصرف میکنه...

 


[ : آرسی و خونه مامان شهین ، آرسی و خونه مامی ، روز مرگی ، آرسی و خرید ]
+
454. پراکنده از همه جا...

اولین روز تابستونی همگی بخیــــــــــــــــــر...دلم نیومد تو این روز خاص اپ نکنم :)

اینجا که هوا شدید گرم شده...کی میگه اینطرفا خنکه!!!؟ دیروز هوا 37 درجه بود :(

روزگار هم خیلی آروم داره میگذره شکر خدا و البته با قدری کاهلی بنده!! چند روزیه ورزش تعطیل شده! کلاً خیلی سرحال نیستم!! دارم تلاش میکنم برگردم رو روال قبلی :)

خاطرات 5شنبه جمعه رو نوشتم، دیدم حیفه اولین روز تابستون بنویسمشون ، گذاشتم ادامه مطالب D: هر کی روحیش ضعیف بود نخونه ...

از امروز دوباره همت مضاعف ، کار مضاعف شروع میشه! امروز برای اولین بار در تاریخ عمرم، صبح ساعت 8 بیدار شدم و درس خوندم یکم!!! :) این یعنی یه تغییر مثبت و ایشالا ادامه داشته باشه :)

تو شرکت دوباره مقنعه سرم میکنم یه مدت...راستش بنظرم هنوز ظرفیت مردها انقدر کامل نیست!!!! خیلی خوشحالم از اعتمادی که عشقم بهم داره و باهام خیلی راحت کنار میاد :) از اینکه میبینه خودم مراقب شرایطو زندگیمم ، خیلی خوشحاله :)

دیشب شام ازم سیب زمینی خواسته بود.تو نت تحقیق کرده واسش خوبه...منم با اینکه خسته بودم اما واسش پوره سیب زمینی به سبک جدید آماده کردم و کلی ظرف کثیف کردم اما نتیجه عالی بود ، قبل اومدنش تزئین کردم و به شیوه نازی جون یه طرح قلب کشیدم روش...منتظر بودم موقع خوردن عکسشو بگیرم ، اما همسری تا رسید و رو اپن دید ، بدون اینکه لباساشو عوض کنه تند تند خورد!!!!!!!!!!! خوشحال بودم که خوشش اومده از طعمش...این روزا همسری خیلی به تغذیمون اهمیت میده...شیرموز هم تو راس برنامه هامونه :) سعی میکنیم هرروز داشته باشیمش تو صبحانمون...

آها راستی هفته پیش 4 شنبه خیلی خسته رو تخت خونه بودم و شادمان از اینکه واسه شاممون از لوبیا پلو دیروز داریم و گرمش میکنم که همسری زنگ زد صنم اینا شام میان و گفتن چیزی درست نکنین ، بعد باشگاه میریم از بیرون دنر میگیریم...

تا اومدن همسری یکم تو نت سرچ کردم تا یه غذای جدید درست کنم.زشت بود دنر بگیرن...همسری رسید و قرار شد باشگاه رو کنسل کنه و بریم خرید...ازم خواست تو زحمت نیفتم و فقط بریم وسایل ساندویچ بگیریم تا خیلی اذیت نشم...رفتیم و همبرگر کاله گرفتیم و نون باگت و یکم خیارشور و قارچ و پنیر گودا و ... برگشتیم و تا اومدن مهمونا کاهو و گوجه و خیارشور خرد کردم و قارچها رو به شیوه جدید تفت دادم (قارچها رو نشستم و با یه دستمال خیس پاکشون کردم و با آبلیمو تفت دادم که نتیجه عاااااااااالی شده بود و همسری کلی تشویقم کرد) بعد اومدنشونم همبرگر و سوسیس سرخ کردم و سلف سرویس چیدمشون رو اپن و هر کسی اومد داخل ساندویچشو پر کرد و خیلیییییییییییییییی چسبییییییییییییییییییید و مهمونا هم همش تعریف میکردن و بعدشم میوه و طالبی سرو کردیم و بیچاره ها هی عذرخواهی میکردن که مزاحم شدن!!! من سعی میکردم خودمو خسته نشون ندم ولی ظاهراً خیلی موفق نبودم!! صنم اصرار میکرد ظرفهارو بشوره ، موقع دم کردن چا خودم شستم و یکم تی وی دیدیم و حرف زدیم و ساعت 12.30 رفتن...تازگیا رو روال افتادم و قبل رفتن مهمونا همه ظرفهام مرتب و آشپزخونم تمیزه :)


[ : ]
+
453. شنبه تا سه شنبه! + جریان خونه!

(ادامه از پست قبلی)

امروز 4 شنبست و دارم خاطرات شنبه رو مینویسم!!! کلاً این روزها بقدری سریع میگذرن که خیلی فرصتی برای کارهای خاص برنامه ریزی شده نمیتونم انجام بدم!!! این روزها خستگی جسمیم خیلی زیاده و دلم یه استراحت تپل میخواد! مرتب ایمیلهای تورهای پیشنهادی که میاد تو ایمیلم رو چک میکنم و بررسی میکنم...

شنبه تو شرکت بودم که مامان شهین زنگ زد که پالتویی که خیاط براش میدوخته امادست و فردا باهم بریم بگیریمش ، چون آدرسش یادش نمونده!!!! من یه حسی دارم که خیلییییییی خونمونو دوس دارم.یعنی دوس دارم تا کارم تموم شد بدوم خونه و هیچ جای دیگه ای نرم.اون روزایی که قراره برم جایی ، غصم میگیره که 2 ساعت دیرتر میرسم خونه! کلاً جسماً هم کم میارم و خستگی خیلی اذیتم میکنه...این برنامه از اینطرف در اومده هم یکم رو اعصابم بود.مخصوصاً که مامان شهین میخواست یه مانتو هم بده واسش بدوزن!!! مسیرامونم که قبلاً توضیح دادم اصلاً جور نبود ، تازه مامان شهینم خودش خیلی درکش بالاست و این شاید اولین باری بود که از من همچین تقاضایی میکرد ، خلاصه من تصمیم داشتم فردا برم خونه ماشینو بردارم و برم دنبالش و دوباره برگردم همسری رو از طرف خونمون از باشگاه بردارم و دوباره بریم خونه مامان شهین شام رو!!! با همسری که صحبت کردم گفت نمیخواد.فردا مسابقه داره و دو تایم بازی میکنن و من تا اخرش باید ببینم و گفتم پس میخوای امروز بریم.دوباره زنگ به مامان شهین  زدم که اونم گفت امروز برنامه داره و از اونطرف اصرااااااااااااااار که شما میخواستید واسه شام بیاین ، پس قضیه خیاط رو بی خیال (چون تا 8 بازه و نمیرسیدیم) ولی شام رو منتظرم و حتماً بیاین.حالا هی من میگفتم ما بخاطر خیاط میخواستیم شام رو هم بیایم که قبول نمیکرد! من خیلی روم نمیشه اصرار کنم اینجور وقتا، اینه که خداحافظی کردم و سپردمش به همسری!!!! اونم یکم غرغری کرد که منبهت سپردم برنامه خیاط رو کنسل کنی ، تو برنامه شام گذاشتی!!! :( و نهایتاً خودش کنسل کرد.گفتم که جسماً خسته بودم و خوشحال شدم که با آرامش میریم خونمون...خیلی یادم نیست شنبه چیکار کردم...اها کل تایمی که همسری باشگاه بود رو به پخت و پز پاستای رژیمی و سالاد و اینا گذروندم و دیگه فرصت نشد ورزش کنم...بعد هم که سوروایور دیدیم و خوابیدیم...

روز یکشنبه من تنبل تا رسیدم خونه 15 دیقه ای خوابیدم و بیدار شدم پیلاتسامو انجام دادم و عدس همینطور خیس شده مونده بود تو ظرف که همسری هم رسید و بغلیم کرد.بهش گفتم زود اومدی و من هنوز هیچی نپختم! گفت خوب کردی!! دو دل بودیم بریم خونه مامان شهین یا نه! ظهر به همسری زنگ زده بود که واستون نون لواش خریدم و فریزرم جا نیست و زندایی هم از حیاطشون توت سفید فرستاده و بمونه خراب میشه ، حتماً بیاین اونارو ببرین...همسری هم ظاهراً خیلی بد صحبت کرده بود و خیلی پشیمون بود!! دلش میخواست بریم که از دلش در بیاره...خیلی دو دل بودیم.هم دلم میخواست خونه باشیم و جلو تی وی برناممونو ببینیم ، هم ظاهراً باید میرفتیم!!!! همسری رو نذاشتم بره حموم که 5 دیقه آخر پیلاتسمم تموم شه و باهم بریم دوش بگیریم :) پیلاتسام که تموم شد، قربونش برم هوس کوتاه کردن موهاش گرفت و انقدر لفت داد و از من خسته هم کمک خواست واسه قسمتهای پشتیش که دیگه حالی واسم نموند و دوباره لباسامو تنم کردم و گفتم من دوش نمیگیرم :( آماده شدم و همسری هم اماده شد بدون مقدمه رفتیم خونه مامان شهین...وقتی رسیدیم بابا تنها بود ، گفت الاناست که مامان شهین میرسه! نشستیم به تماشای والیبال و همسری به مامانش زنگ زد و یه مسیر رفت دنبالش...بیچاره خونشون هم آش داشت هم دلمه برگ ، اما تا رسید سراسیمه رفت آشپزخونه و واسمون پلو دم گذاشت و کباب سیخ کرد...به بابا هم گفت سالاد درست کنه که ما گفتیم نمیخوایم و خونه خوردیم :) طفلی خیلی سراسیمه بود و هرچی گفتم بابا ما همین دلمه رو میخوردیم قبول نکرد...از وقتی هم رسید خونه و منو دید تا وقتی از در بریم بیرون هر موقع چشمش میفتاد به من از مدل موهام و قشنگیم تعریف میکرد :) :) :) من شام خیلی کم خوردم و بعدشم اومدیم خسته و دراز کش جلو تی وی و والیبال و سوروایور دیدیم و مامان شهین همش به شکممون میرسید و هندونه و میوه میاورد ، تازه میخواست شیرموز هم درست کنه که من گفتم بابا من اصلاً بعد شام دیگه هیچی نمیتونم بخورم!!!! خیلی خسته بودم و نمیتونستم کمکش کنم :(

شب ساعت 1 برگشتیم خونمون...

روز دوشنبه تو شرکت بودم که همسری زنگ زد واسه یه کاری سمت خونه مامانم ایناست...بهش پیشنهاد دادم برو ببینشون.هم خوشحال میشن هم خودت یه آبی چیزی بگیر بخور :) فداش شم رفته بود و زنگ زد که واسم آب هویج دادن خوردم و گفتن امروز عصر ، بالاخرهههههه اون آپارتمانها تکمیل شده و تحویلمون میدن!!!! همسری گفت مامانت میگفت آرسی رو هم میبریم ببینه :) مامی قبلاً هم پیشنهاد داده بود بیا بریم ببینیم.من خیلی خودمو مشتاق قضیه نشون نداده بودم...بعد خداحافظی با همسری مامی هم تکست زد که اگه خونه باشی بیایم دنبالت و بریم ببین...خیلی ذوقی گفتم باشه...بعد شرکت هماهنگ شدم مامی گفت ما اینجاییم و اومدیم.تو یا خودت بیا یا بابا بیاد دنبالت...دوباره با همسری هماهنگ شدم که باشگاه نره ، تا منو برسونه اونجا و بعد بره.فداش شم قبول کرد...تا رسیدم خونه برنج خیس کردم که به مامی اینا بگم شام رو بیان خونمون و رفتیم و همش بهش میگفتم باشگاه رو کنسل کن و تو هم بیا :) تقریباً با خونه ای که الان توش هستیم با ماشین 10 دیقه بیشتر فاصله نداره...یه برج 14 طبقست که هر طبقه 4 تا واحد میخوره...واحدهای مامی اینا طبقه 10 ام هستن...رسیدیم اونجا و هنوز فضاش و پارکینگش داغون بود ولی شکر خدا آسانسورش حل بود و بعد تبریک به مامی و بابا با ذوق رفتیم و هر سه واحد رو دیدیم.خیلیییی شیک و خاص بودن و ویوش عااااااالی بود...هر واحد یه مدل خاصی داشت و هیچکدوم شبیه هم نبودن...هم ذوقی بودم و به این نیت نگاه میکردم که کدوم واحد رو برداریم بهتره D: هم حس میکردم چقدر خونه ای که الان توش هستیم رو دوس دارم و جدایی سخته!!! بررسیمون که تموم شد اومدیم بیرون و ما با ماشین خودمون برگشتیم و مامی و بابا رفتن خونه خاله تا روغن حیوانی هایی که دیروز زحمتشونو کشیده بودن رو بگیرن و سهم منم بیارن :) خیلی اصرارشون کردم که شام منتظرم و اونا هم قبول کردن :) همسری جونمم اغفال کردم که ورزش رو بی خیال شه و اونم با عذاب وجدان و غرغری قبول کرد...رفتیم یکم خرید کردیم.خونه هیچی نداشتیم!!!! توت فرنگی و هلو و موز و طالبی و سیب زمینی پیاز و سیر و وسایل سالاد گرفتیم و برگشتیم خونه.همسری نشست به تماشای فوتبال و منم بدو بدو تو آشپزخونه لوبیا پلو دم کردم و با عدسیهای خیس شده سوپ عدس با شیر درست کردم و سالاد و میوه ها روهم چیدم و مامی اینا اومدن و شاممو اماده کردم و بابا خیلی از سوپم تعریف میکرد و مامی هم از لوبیا پلوم :) همسری هم با اینکه برنج نمیخوره بخاطر رژیمش اما دو نوبت برنج کشید و گفت غذاهای خوشمزت خیلی وسوسم میکنن...بعد شام هم قربونش برم عشقم ظرفهارو برد و مشغول شستنشون شد و من همه جا رو تمیز کردم و چایی دم کردم و بقیه ظرفهارو هم خودم شستم و خسته افتادم رو کاناپه به تماشای فوتبال ایران و نیجریه!!! مابین دو نیمه هم رفتم حموم دوش گرفتم و برگشتم.اخه فرداش وقت دکتر لیزر داشتم و باید تمیز میشدم :)  آها در مورد خونه ها دیگه صحبتی نشد جز اینکه مامی گفت بزرگی اتاقهای این خونه خیلی عالیه و اتاقهای اون واحدها خیلی کوچیکن!! رو به بابام گفت ما میتونیم یکی از اون واحدها رو بفروشیم و اینجا رو بخریم!! من و همسری هم ذوقی میشدیم اما به رومون نمیاوردیم!! راستش درسته اون خونه ها نوسازن و عالی هم طراحی شدن و برجه و طبقه 10 هست ولی محله اینجا خیلیییییی عالیتر از اونجاست! اونجا معلوم نیست همسایه هامون کی باشه!! هنوز محلش نوسازه و همه خونه ها در حال ساختن و خیلی جمعیت کمه و رفت و آمدش به نسبت اینجا کمتره.اینجا خیلی تاکسی خوره مسیرش...ولی خوب به همسری هم گفتم ، اینجا هم میگم.با همه اینها ، خیلی هم خوشحال میشیم که بهمون بگن بیاین برین بشینین تو یکی از واحداش :) هر چی باشه خونه خودمون میشه و از اجاره دادن راحت میشیم :)

شب خیلی دیر مهمونا رفتن و بعد شیطونی خوابیدیم :)

روز سه شنبه بعد شرکت رفتم دکتر لیزر...فکر کنم جلسه 8 ام میشد...خانوم دکتر گفت کجاها هنوز مو مونده ، یکم شدتشو بیشتر کنم...ساعت 7.30 رسیدم خونه.همسری رفته بود باشگاه...یکم خونه رو مرتب کردم و ظرفهای شسته شده دیشب رو چیدم تو کابینتها و شیرمور واسه عشقولم درست کردم و دنتهایی که بعنوان سورپریز خریده بودم واسش رو گذاشتم یخچال و سوپ عدس دیشب رو آوردم بیرون...رمق سالاد درست کردن نداشتم...عشقم هم رسید و شیرموز رو خوردیم و دوش گرفت و بعد سوپ عدس و یکم همسری با تی وی ور رفت و من رو کاناپه دراز کشیدم...بهش پیشنهاد دادم بریم رو تخت و تا شروع فوتیاب و سوروایور یه ساعتی بخوابیم...گوجیلی کردیم اما من هر چی کردم خوابم نبرد...با صدای زنگ تلفن بیدار شدم و همسری هم بیدار شد اومد...مامان شهین بود و بیچاره خودش رفته بود پالتوشو گرفته بود!!!!!!!!!!! منم توضیح دادم که کلاً این هفته بی رمق و خسته بودم :( با عشقم نشستیم به تماشای مسابقه و فداش شم همش میگفت گشنمه! رفتم دو تا دنت ها رو با یه کاسه چیپس آوردم خوردیم (یخچال لوبیا پلو داشتیم اما مثلاً میخواستم برنج نخوریم :)) ) و فوتبالم دیدیم و دباره گشنمون بود ، قرار بود واسه صبحانمون یه چیز جدید درست کنم! دیگه دیدم عشقم خیلی گشنشه ، رفتم و واسه شام درست کردم ساعت 12 شب!!!! یدونه تخم مرغ رو انداختم تو مخلوط کن با نصف موز + وانیل ، بعد اینکه حسابی کف کرد ، انداختمش تو ماهی تابه و آماده خوردن شد...همسری خیلی خوشش اومده بود از طعمش و بنظر خودمم بدک نبود فقط اگه ماهی تابمو بزرگتر انتخاب میکردم و لایش نازک تر بود ، بهتر میشد...ساعت 1 دیگه من رفتم رو تخت خوابیدم و عشقولی هم اومد...


[ : ]
+
452. جمعه عالیمون :)

ادامه از پست قبلی)

صبح جمعه بر خلاف جمعه قبلی که همسری کنارم نبود ، با بوس بوسیاش بیدار شدم و خیلییییییییییی خوابالو بودم که پرسید صبحانه چی میخوای؟ چه نونی برات بگیرم؟ واسه اینکه از کنارم جم نخوره و صبح جمعه ای تنهام نذاره ، گفتم هیچی! و بغلش کردم...اونم با خوشحالی ناشی از صف نکشیدن جلو نونوایی ها بغلم کرد و یکم دیگه خوابیدیم...نوبت دوم که بیدار شدم عشقم کنارم نبود! با غرغری رفتم کنارش و بعد بغلی شدن ،دست و صورتمو شستم و مشغول تهیه درمانج شدم و تدارک نسکافه رو هم سپردم به همسری! دو تایی گوله گوله های درمانج رو ساعت 11 خوردیم و دوباره من برگشتم رو تخت...از اون روزایی بود که دلم میخواست فقط به استراحت بگذرونم.خیلی شاد نبود ته دلم.خونه جارو و تی میخواست ، ولی اگه دست به کار میشدم ، سشوار موهام خراب میشد و مجبور بودم برم دوش بگیرم!!!! یکم رو تخت غلت زدم و همسری گیم بازی میکرد و هر نیم ساعت یکبار همو صدا میزدیم و گاهی همسری میومد دو تا بغلیم میکرد و میرفت...یه سری تصمیم گرفتم کنارم نگهش دارم تا با خیال راحت خوابم ببره.ولی همسری تکون میخورد تا با ملایمت خودشو از زیر دستام رها کنه...واسه نهارمون فقط سالاد درست کردم خوردیم و واسه اینکه گشنه نشیم توش جو دو سر ریختم با نخود فرنگی های تازه کنسرو شده...اما مزاجم نکشید و یه ظرف سالاد رو 2 ساعت طول کشید بخورم! نمیدونم از جو دو سر بود یا نخود فرنگیا!!! کلاً مزش با سس سرکه بالزامیکی که توش ریخته بودم سازگاری نداشت خیلی...تصمیم گرفتم بقیه ساعات روزم رو تا رفتن خونه خاله ، به بطالت نگذرونم!!! کتاب درسیمو همراه خودم آوردم رو تخت و رو پهلو خیلی عالی جلو رفتم و طبق برنامه عمل نشده هفته پیش ، همه این هفته رو تکمیل کردم و خیلیییییییییی از خودم راضی بودم :) همسری هم تشویقم میکرد که بخووون، یاد بگیر ، به منم یاد بده :) همین انگیزمو بیشتر میکرد که با دقت بخونمش...ساعت 6 مامی اومد خونه ما تا بعد آماده شدن ما باهم بریم (از مراسم نیمه شعبان خونه عموم اینا میومد)...مامی هم کلی از مدل موهلم خوشش اومد...مامی فیلمشو دید و من کم کم آماده شدم و چند دست لباس پوشیدم و جلو همسری و مامی ادا دادم تا یکی رو تصویب کردن!!!!!!! همون شلوار رو پوشیدم با بلوز حالت گیپور گل گلی قهوه ای تیره که چند سال پیش از استانبول خریده بودم.مارکش زارا بود ولی از حراجی گرفته بودمش.تا حالا ست مناسبی واسش پیدا نکرده بودم که بپوشم! برعکس آرایش دیشبم رژ لب قرمز زدم و با کفشای پاشنه بلند مشکی آماده شدیم بریم...خونه خاله چند قدم با خونه ما فاصله داره...دو دل بودیم با ماشین بریم یا پیاده...تا دم خونه پیاده رفتیم و نهایتاً تصویب شد با ماشین بریم...داخل پرانتز : دختر خالم امسال کنکور داد و چون فقط پزشکی میخواست ، قبول نشد...ثبت نام کرد تو این دوره های آمادگی واسه کنکور ترکیه و الان یه ماهی بود اونجا بود و چند تا دانشگاهش امتحان داده بود و اونروز برگشته بود و ظاهراً رتبش تو یکی از دانشگاههای استانبول خیلی عالی بود.اون شب هم خالم بمناسبت اومدن دخترش و رتبه خوبش مراسم گرفته بود.چون هنوز خیلی قطعی نبود ، کسی کادویی نگرفته بود...اما من دلم میخواست یه شاخه گل بگیرم و دلشو شاد کنم و محبت و خوشحالیمو نسبت بهش بروز بدم...کلاً من خیلی عشق گل طبیعیم و سر محلمون یه گلفروشی هست.ولی هیچوقت نمیخریم :( همسری ماشین رو جلو گلفروشی پارک کرد و یه شاخه گل انتخاب کردیم و اطرافشو با گلهای ریز تزئین کردن و اومدیم نشستیم تو ماشین...با ذوق و شوق گل رو دستم گرفته بودم و بوش میکردم همش و به همسری میگفتم چی میشه واسه منم از این گلا بگیری!؟؟؟؟ رسیدیم دم خونشون و با دیدن چهره ژیگول و چتری من ، همه سر ذوق اومدن و کلی تعریفم کردن و اینکه چقدر سنم کمتر نشون میده و چقدر قشنگ شدم و ...دختر خاله کلی با شاخه گلم ذوقی شد و فوری گذاشت تو یه لیوان و آورد گذاشت اتاق پذیرایی...یک عکس هم گرفت و گذاشت اینستا و ازم تشکر کرد :) برعکس ، بقیه خیلی حالشون بد شد و با یه لحن بدی میگفتن مناسبت شاخه گلت چیه آرسی!؟؟؟؟؟؟ از مراسم نیمه شعبان خونه عموت دادن به مامانت!؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ خیلی واسم مهم نبود حرفاشون :) همسری نشست جلو تی وی کنار مردها و من رفتم پیش خانوما و دختر خالمم (همون که این حرفارو میزد) رو هم کشوندم که بیاد کنارم بشینه!! (یه جمله ای هست یه جا خوندم : با دوستت مهربان باش و با دشمنت مهربانتر!!!!) گفتیم و خندیدیم و حرف زدیم و دوباره تکرار میکرد نگفتی مناسبت گل چی بود!!!!!! یکم بعد شام خوشمزه خاله پز رو خوردیم و مردها که همچنان فوتبال میدیدن...ما خانوما واسه خودمون زدیم و رقصیدیم و من خیلیییییی از تیپ و هیکل و قیافه خودم راضی بودم و اون شب اعتماد به نفسم روی 200 بود :) تو اون جمع فقط عروس خاله نظر مخالف داد و گفت شبیه "مرجان" خواننده قدیمی هست ، شدی.آخه عروس خاله خودش آرایشگری بلده.شاید دلخور بود که رفتم یه آرایشگاه دیگه.کلاً همیشه اصرارم میکنه برم پیش اون.موقع خداحافظی هم که داشتیم تو اتاق مانتوهامونو میپوشیدیم ، به خاله و دختر خاله گفتم چرا نگفتین لاغر شدم!؟ هر دو گفتن آره هیکلت خیلی خوب شده و لاغر شدی،فرصت نشد بهت بگیم.خیلی شاد و خندون از همه جدا شدیم و برگشتیم خونمون...

(ادامه دارد)


[ : آرسی و مهمونی ، آرسی شاد ، آرسی و حسهای خوب زندگی ]
+
451. تولدانه...
450. مهمونی خونه عمو + کنسرو سازی من!!!
449. دلنوشت (رمز خاص)
:)
448. فاز دوم تعطیلات خردادیمون :)
447. فاز اول تعطیلات خردادیمون :)
446. برگشتن مامان شهین از مکه و حس خوب عزیز شدن :) (رمز خاص)
445. یه 5 شنبه و جمعه خیلییییییییییییییییی عالیییییییییییییی
444. آرسی و پدرشوهر داری!!
تولدت مبارک جوووون دلممممم
443. من عاشق این روزای خوبمم...
442. حواشی سفر مکه مامان شهین! (رمز خاص)
441. من خوبم :)
 

سلام عزیزای من...

من فعلاً نه تغییر آدرس دادم و نه تغییر رمز و نه رمز به کسی دادم...یکم سرم شلوغه...بزودی میام...ببخشید نظرات رو بدون جواب تایید میکنمماچ


[ : ]
+
 

نگران نباشین...اتفاق خاصی نیفتادهنیشخند

دلم تنوع خواست!

اینجا میتونین برام پیام بذارین لبخند آدرساتون یادتون نره...

ببخشید نمیتونم به همتون اعتماد کنم!ابرو


[ : ]
+
440. پنجشنبه خیلی خوبمون + جمعه نیمه خوبمون!!!
439. مهمونی خونه مامان شهین...
438. دو روز خیلی خوب خونه مامی :)
437. آرسی و روزای خوب کنار عشق مهربونش
436. خونه مامان شهین و خوشگذرونی و دلخوری
435. روز مادر و روز زن!!
434. عکسهای ماهی که گذشت!!!! :)