شکلاتی های من و عشقم

دختری از برج حوت...متولد سال 64 و پسری از برج قوس...متولد سال 61 در 27 اردیبهشت سال 89 باهم آشنا میشن...26 اسفند 89 به عقد هم در میان و در کنار هم با عشق...هر روز عاشق تر از قبل...زندگی میکنن...اینجا خاطرات روزانه مون رو ثبت میکنم تا هیچوقت اینکه داشته های الانم ، آرزوهای دیروزم بود رو فراموش نکنم...

وإِن یَکادُ الّذینَ کَفَروا لَیُزلِقونَکَ بِأَبصارِهِم لَمّا سَمِعُوا الذِّکرَ و یَقولونَ إِنَّهُ لَمَجنونٌ و مَا هُوَ إِلاّ ذِکرٌ لِلعَلَمین . 

تاريخ ٢۳ بهمن ۱۳٩٥سـاعت ٧:۱۱ ‎ب.ظ نويسنده آرسیتا نظرات () |

یه پست ثابت برای کسانی که میخوان بهم رمزشونو بدن!

لطفاً هرکی میخواد رمزشو بگه فقط و فقط تو این پست بذاره.ممنونم

 

من یه سری پستامو از این به بعد رمزی مینویسم :)

یعنی رمز ثابتم رو کلاً از این پست به بعد تغییر دادم و با عرض پوزش به یه تعداد میدم!! راستش آرامش خودم بیشتر برام مهمه! علت اینکه رمز رو نمیدم هم اینه که یه سری مسائل مربوط به گذشتست که اصلاً دونستن اونا الان به هیـــــــــــــــچ درد کسی نمیخوره و تازه سر در گم هم میشه :) پس مطمئن باشید چیز زیادی از دست ندادین :)

رمز رو هم خودم نمیرم تو وب کسی و بهش بدم ، هر کسی میخواد اینجا درخواست بده :)

مرسی که بهم احترام میذارین :*

تاريخ ۱٩ امرداد ۱۳٩٥سـاعت ۳:٥٩ ‎ب.ظ نويسنده آرسیتا نظرات () |

مشاهده یادداشت خصوصی

تاريخ ۳٠ امرداد ۱۳٩۳سـاعت ۱٢:٠٢ ‎ب.ظ نويسنده آرسیتا نظرات () |

خوب من الان کلی حالم خوبه :) اولاً که مامیشم اینا برگشتن.قرار بود 2.30 شب برسن و واسه همین سپرده بود که نریم دنبالشون و امشب شام بریم خونشون.منم ساعت 12 که میخواستم بخوابم ، یه تکست زدم تو وایبر که رسیدین؟ و خوابیدیم.صبح بیدار شدم دیدم مامی ساعت 8 جواب داده که الان رسیدیم و پروازمون 5 ساعت تاخیر داشت!!!!! یکم رو تخت وول خوردم تا یکم دیگه بخوابم.ولی فایده نداشت.از تخت خودمو  جدا کردم و جلو آینه نشستم قشنگ موهامو سفت بستم و ضد آفتاب و یه آرایش ملایم و لاکهای صورتیمم که دیشب رو ناخونام کشیده بودم و آماده خروج از سمت در بودم که مامان شهین زنگ زد که اومدن مامی اینا رو چشم روشنی بده بهم :) و وقتی جملشو با این کلمات قشنگ شروع کرد ، کلی شروع روزمو خوب کرد برام : "سلام (...)ش خانوم،گوزل خانوم" :) :)  اون سه نقطه اسم اصلیمه که بعضیا واسه حس صمیمیت آخرش یه "ش" اضافی میکنن.گوزل هم یعنی زیبا :)

روز جمعه بعد بیدار شدن و تدارک یه صبحانه چرب!!! (درمانج) با عشقم افتادیم به جون خونه و سطحی جارو و گردگیری و ضدعفونی آشپزخونه و ... بعدشم یه دوش گرفتیم و واسه شیطنت وقتی چشمای همسری کفی بود و میخواست بیاد سمت دوش ، آروم آب گرم رو بستم و قربونش برم مثل بچه ها غرغری میکرد که چرا اینکارو کردم...بعد بدو بدو آماده شدیم و ماشینو بردیم پیش آقای بیمه که بیمه بدنه و ثالثش کنه و از اونجا هم نهار رفتیم خونه مامان شهین که آبگوشت پخته بود...من اصلاً میل نداشتم و فقط سالاد شیرازی خوردم.طفلی مامان شهین هم هی میگفت میدونم تو دوس نداری.میخوای بران کباب تابه ای اماده کنم و من قسمش میدادم که بخدا میلم نمیکشه!!!! بعد نهارم یکم عشقم آموزش آیپد رو به مامانش داد و منم رفتم یکم تو اتاق درسیدم...عصر هم خاگینه و عدسی خوردیم و برگشتیم خونه عشقولیمون...

روز شنبه رو از چند روز قبل مرخصی گرفته بودم.این روزا کارم تو شرکت سنگین بود و هوس یه مرخصی و استراحت کرده بودم...ساعت 9 بیدار شدم و دیدم هنوز بدنم یکم دیگه استراحت میخواد...ساعت 11 بیدار شدم و میخواستم مستقیم برم سر درس و مشقم که وقتی تو آینه خودمو دیدم نظرم عوض شد!!! لباسمو عوض کردم و یه پیرهن خیلی کوتاه سفید پوشیدم و یه ریزه آرایش کردم و یه صبحانه گل منگلی واسه خودم آماده کردم خوردم و بعد رفتم تو اتاق پذیرایی روی میز نهارخوری ، بساط درس و مشق رو پهن کردم...خیلی تمرکز نداشتم و مرتب با گوشیم بازی میکردم!!! واسه نهارم لوبیا چیتی که از روز  قبل مونده بود تو یخچال رو گرم کردم و خوردم و نزدیک اومدن همسری تو یه ظرف شیک خربزه قاچ کردم و البته تا اومدنش ، سهم خودمو خوردم!!!!(من عشقققق خربزم) و عشقم تا رسید خربزه ها رو خورد و رفت باشگاه...منم تا اومدنش باقلا پلو با ماهیچه دم کردم و یکم از آب گوشت رو ریختم تو یه لیوانی که بدم عشقولم بخوره و بعد اومدنش شام رو سرو کردم و یکم دیگه درسیدم و بی هوش شدم...

روز یکشنبه خیلی شارژ رفتم شرکت و بعد شرکت هم وقت لیزر داشتم و ساعت 7 رسیدم خونه...همسری هنوز نیومده بود و من خیلی خسته و کم انرژی رو تخت بودم تا بیاد و شام رو گرم کنیم بخوریم...وقتی رسید همونطور کم انرژی رفتم سمت در و همسری غرغری میکرد که چرا بوسم نکردی!!! فوری سهم خودمو گرم کردم و با نون لواش خوردمش و همسری اماده میشد که بره باشگاه...یکم باهم سر چیزای الکی جرو بحث کردیم و بهش گفتم نره باشگاه تا بریم بیرون بگردیم! وقتی قبول کرد ، دیدم جون ندارم! میگفتم نه! الکی گفتی باشه! پس نمیرم!!!! خیلی بدعنق و لوس شده بودم...بیچاره کلافه وسایلشو برداشت و گفت پس من میرم...اما سمت در که رسید دوباره برگشت بغلم کرد که چت شده؟ دردت چیه!؟؟ دوباره عصبانیش کردم و رفت :( بعد رفتنش تازه به خودم اومدم و بلند شدم خونه رو مرتب کردم و ظرفها رو شستم و غذای همسری رو هم اماده کردم و دستامو اپیلیدی کشیدم و در مرحله رسیدگی به ناخونام بودم که دیدم عشقم آروم کلید رو پیچید تو قفل در...دویدم سمت در و با صدای بلند سلام کردم و گفتم خسته نباشی عشقم...همسری با خنده اومد تو و بغلی کردیم و گفت چی شد خوب شدی؟ با لحن کودکانه گفتم آدم شدم؟؟ و هر دو خندیدیم...عشقم گفت بذار فوری یه دوش بگیرم و ببرمت شاهگلی آش بخوریم...میخوام آش بره تو بدنت D: ( ما کلاً خیلی اصطلاحهای مبتدی داریم که اینم یکیشه!! فلان چیز بره تو شکمت یا بدنت)...منم بدو شامشو گرم کردم و خورد و یکم صحبت کردیم و همسری با گوشی قدیمی من و من با گوشی جدیدیم ور رفتم و هی این وسط میگفتیم پاشو بریم و دوباره گرم کار خودمون میشدیم...ساعت 11 بود و دیگه خیلی حس لباس پوشیدن نداشتم!!! رفتیم رو تخت و یکم گوجی کردیم و خوابمون برد...

پ.ن : خیلی با برنامه ای که واسه آزمونم ریختم ، جلو نمیرم و فرصتمم کمه.واسه همین همش بدعنق میشم :(

پ.ن : گیلاس خانومی رو نشد ببینم :( بعد رد و بدل شدن چند تا اس ، بهش پیشنهاد دادم شنبه صبح بریم بیرون که دیگه جوابی نداد! کلاً خودمم این روزا خیلی تو فاز دیدن دوستام نیستم :( صنم اینارو از قبل ماه رمضون ندیدیم و بیچاره هی تکست میزنه که از دستمون ناراحتین؟ میترا اینارو باید یه شب دعوت کنیم که فعلاً حسشو ندارم!!! اون دوست خانوادگیمون که دو تا بچه داره رو باید حتمااااً دعوت کنم.گرچه خیلی قصد رفت و آمد باهاشون نداریم ولی چون یه سری ما رفتیم خونشون و الان دوباره داره دعوتمون میکنه ، نرفتیم که شما باید بیاین!!! ولی هنوز حس مهمونی دادن ندارم!! اون منشی سابقمون که خیلی باهاش دوست بودم ، یه جورایی حس خواهری بهش دارم ، سه ماه بیشتره میگه نهار بیا خونمون ولی برنامه هام جور نمیشه :(

کلاً تفریحاتم خیلی کم شده! همش در تکاپوام که به جای تفریح ، به فکر کارای مثبت باشم! ترس دارم یه روزی برسه همه پیشرفت کنن ، فقط ما بمونیم :( این حسها گاهی اون حس آرامش درونیمو ازم میگیره! :( بعدشم همش فکر میکنم تو شهرمون خیلی جای گشت و گذار نیست :( شاید بعد آزمونم بهتر شدم ایشالا

تاريخ ٢٧ امرداد ۱۳٩۳سـاعت ٩:٢٦ ‎ق.ظ نويسنده آرسیتا نظرات () |

دقت کردم من خیلی زود معتاد میشم!! وقتی میفتم رو خط وبگردی ، بی وقفه هرروز انجامش میدم...وقتی میفتم رو خط تمیز کاری ، همینطور!! حتی وقتی ماه رمضون برنامه ریزی کرده بودم که یک دور کتاب رو تموم کنم ، بی وقفه و عینه معتادا تمام فکر و ذکرم اجرای برنامه ریزیم بود!! این روزا خیلی فرصتم کمه واسه مرور دوباره کتابی که خوندم و میتونم بگم هیچیش یادم نمونده!!! انگاری فقط یه دوره روخوانی کردم و خیلی سطحی با مطالب آشنا شدم!! 2 هفته کمتر فرصت دارم واسه مرور عمق مطالب!! اون شب تصمیم گرفتم آپلود برنامه روی گوشیم رو هم بذارم کنار تا اعتیاد پیدا نکردم و حتی به فکر زیبایی و هیکلم و خونه داری و آشپزی و سر زدن به مامان بابا ها هم نباشم و تماماً تمرکز کنم رو آزمونم! اینه که گوشی رو گذاشتم یه مسافت دور از خودم و نشستم به برنامه ریزی.اگه ایشالا بتونم اجراش کنم ، خیلی عالی میشه.درسته هنوز به سطحی که بتونم تو آزمون قبول شم ، نمیرسم و باید یه دوره دیگه صبر کنم ولی همینکه اماده برم سر جلسه خیلی برام مهمه :) این از این...

از گوشیم بگم که بی نهایت در حس و حال به سر میبرم و دلم میخواد همش بهم زنگ بزنن و تکست بیاد و از این لوس بازیا کلاً... ندید بدید هم نیستم!!!!!!!! D: عزت نفسم کلاً رفته بالا و خیلی برام خوب شده.خواهرم میگه چون خیلی تو رویای خریدش بسر بردی ، اینطوری شدی!! مثلاً فکر میکنم باید خونمون همش مرتب باشه و همش شیک بپوشم و عطر بزنم و به سر و وضع و هیکلم بیشتر برسم (ربطشم نمیدونم چیه!!!!!) اینم از این...

با مامی و بابا خیلی تو ارتباط نیستیم چون دسترسی به نت ندارن! دلم براشون خیلی تنگ شده.مخصوصاً از وقتی دیشب با دختر خالم تو وایبر چت کردیم...مامان بزرگم قندش بالا پایین میشه بیچاره و دیروز بردن بیمارستان بستریش کردن تا روش کار با یه دستگاه تزریق انسولین خودکار رو بهش آموزش بدن.با اینکه خالم خیلیییییییییییییییی بهش میرسه ، با اینهمه دختر خالم میگفت گریه میکنه که اگه من بیشتر مراقبش بودم ، به این روز نمیفتاد :( حس رسیدگی به مامان باباها خیلی بد حسیه.احساس میکنم حتی اگه کسی به کل ، چندین سال از زندگی خودش و بچه هاش غافل باشه و تمام عمرشو وقف مامان باباش بکنه بازم آخر سر عذاب وجدان میگیره که خوب بهشون نرسیده :( این روزا یه سری تصمیمات با همسری میگیریم که به مرحله عمل که میرسه ، حس میکنم نمیتونم!!!!!!!! به همسری چیزی نمیگم! ولی مطمئنم اونم حس منو داره.چون دیگه چیزی نمیگه!!!! مسئله مهاجرت رو میگم!!!! همسری اینجا یکم تحقیقات انجام داد و به مرحله عمل که رسیدیم همینطور موندیم!!! ترجیخ میدم یه زندگی خوب و آروم و بی دغدغه همینجا داشته باشم تا اینکه از خانوادم دور بمونم :( (فعلاً اینطوری فکر میکنم) از اونطرف ویزای استرالیای دختر خالم اینا اومده.هنوز به کسی نگفتن و خالم و دختر خالم بیچاره خیلی غصه میخورن!!! ولی من خیلیییی براشون خوشحالم :) همش خودمو میذارم جای اونا ذوق میکنم :) از اونطرف امروز به برادرشوهر زنگ زده بودم.کلی تحویلم گرفت و گفت چه خوب شد زنگ زدی.داشتم به تو فکر میکردم و نمیدونم چطور شده بود که اسم مامانم رو به اسم تو سیو کرده بودم تو گوشیم!!! مامانم که زنگ زد ، فکر کردم توئی D: گفت بین خودمون بمونه و ما اقدام کردیم واسه ویزای سوئد و تمام فکر و ذکرم بردن شما هاست!!! فقط به هیشکی مخصوصاً مامانم نگو...بعد خداحافظی به همسری زنگ زدم و اطلاع دادم  D: خوب عشقم دهنش قرصه و به کسی نمیگه...اینم از این...

یه چند ماهیه مامان شهین بدجور گیر داده به من و همسری و البته بیشتر همسری و به من تک و توک تیکه مینداخت که نی نی بیارین!!! انقدر اقدام نمیکنین که بعدشم که خواستین ، نمیاد!!! یکم دلم لرزید.ولی هنوز مصمم هستم که الان وقتش نیست!!!! یکی دو بار هم پیش زندایی و زنعموی همسری صحبت افتاد که پیش زندایی خیلی ملایم و با خنده جوابشو میدادم و سعی میکردم منطقاً قانعشون کنم...ولی پیش زنعمو که شاید 2 روز بعد این بحث ها بود ، یکم تیزتز صحبت کردم و وقتی پسردایی همسری که بلافاصله نی نی آوردن رو پیش میکشیدن ، گفتم به ما چه اونا کم عقلی کردن!!!!!!!!!!!!!!! یه جایی هم با خنده گفتم اگه از این حرفها بزنین دیگه نمیایم خونتون.همسری پاشو بریم!!!! امیدوارم دیگه کاری به کار مسائل خصوصی ما نداشته باشن!!! چون واقعاً میره رو اعصابم و عینه این لج کرده ها ، شیطونه میگه اصلاً نی نی نیار!!!!! ولی با اینهمه کم کم دارم به وجود نفر سومی تو زندگیمون فکر میکنم!!!! هر چند خیلیییییییییییییی برام سخته و گاهی ترسم میگیرم که نتونم وجود کسی دیگه ای رو تحمل کنم :( یا خیلی میترسم از اینکه همش نگران آیندش و موفقیتش و تربیتش باشم :( به اینا که فکر میکنم میبینم ترجیح میدم نباشه تا باشه!!! خدا به راه راست هدایتم کنه D:

این چند وقته به یه نتیجه ای رسیدم!! اونم اینه که آرامش درونی خیلی مهمه! نه به پوله نه به دارایی و ثروته نه به زیباییه...اصلاً آرامش درونی داشتن یه چیز دیگست!!! همین آرامش درونیته که باعث میشه احساس رضایت و خوشبختی یا بدبختی کنی! خیلیییی خدا رو شکر میکنم به من همسر مهربون و مادرشوهر و پدرشوهر و پدر و مادری داده که تمام لحظاتم احساس آرامش بکنم...این روزا خیلی بیشتر قدر مهربونی های همسری رو میدونم! همسری که تلاش میکنه برای اینکه خانومش ، نه خودش ، تمام چیزهای خوب دنیا رو داشته باشه و بدست بیاره!!!!! این خیلیییی مهمه! وقتی در مورد مسافرت خارج از کشور برنامه ریزی میکردیم ، همسری گفت آرسی فکر کردم ، دیدم قبل سفرمون تو اول باید یه گوشی مدل بالا و یه عینک آفتابی گرون قیمت و یه ساعت مچی برند دار داشته باشی ، بعد!!!! (ساعت مچی رو دارما D: میگه نه یکی دیگه)...با اینکه از شرایط روحی خیلی احتیاج داشت به این سفر عشقم...از خدا از ته دلم براش بهترینها رو آرزو میکنم (بغضم گرفت دیگه هیچی نمیتونم بگم)

 

پ.ن : اون اول اولای وبلاگ نویسیم با یه وبلاگی آشنا شدم و خوندمش و بعدش یه جورایی باهم دوست صمیمی شدیم به اسم گیلاس خانومی! نمیدونم چند نفرتون خوندینش که بعد ها گیلاسی جونم دیگه کم پیدا شد و یه دوره هم اصلاً ننوشت و الان هم دیگه نمینویسه!!! ولی همیشه رابطه دوستیمونو باهم حدالامکان حفظ کردیم و متوجه شدیم هر دومون تو یه روز از سال بدنیا اومدیم و تاریخ تولدهامون یکیه!! خیلی برام جالب بود و واسه همین گیلاس جونم خیلی خصوصیات اخلاقیش شبیه من بود! البته بنظرم خیلی موفق تر از من بود هم تو حساسیت نسبت به هیکلش و هم موفقیتهایی که کسب کرده بود :) چند روز پیش بهم تکست زد که آخر هفته میاد تبریز و چند روزی اینجا مهمون یکی از دوستاشونن.با اینکه دیگه رابطمون کمرنگ شده بود ولی با همه اینها خبرش خیلی خوشحالم کرد و تمام سعیمو میکنم که یه برنامه ای بذاریم و بریم بگردیم :) اگه ایشالا قسمت شه ، این دومین دوست وبلاگی عزیزمه که زیارتش میکنم :) :)

تاريخ ٢٢ امرداد ۱۳٩۳سـاعت ۱٢:٠٦ ‎ب.ظ نويسنده آرسیتا نظرات () |

خوب اول پستمون رو با یه خبر هیجان انگیز شروع میکنیم D: اهمممم...

بالاخره 2 روز پیش عزمم رو جزم کردم و فکر کردم که وقتش رسیده واسه خودم یه گوشی iphone بخرم!!!! و نهایتاً به یکی از آرزوهای امسالم رسیدم D:

خوب چند وقتی بود گوشیم دیگه خیلی اذیتم میکرد و وایبر همش هنگ میکرد و صدامم که خیلی ضعیف میرفت...تا اینکه اونروزی مامان شهین کارتشو داد تا با همسری بریم و هر چی که صلاح میدونیم از تبلت و آیپد و ... براش یکی بخریم...من عقیده داشتم وقتی داری میخری ، باید بهترینش رو بخری! یعنی آیپد!!! همسری عقیده داشت واسه مامانش خیلی تفاوتی نداره تبلت سامسونگ بخره یا آیپد.اون فقط میخواد یه وسیله ای باشه که وایبر و اسکایپ روش نصب شه و تمام و شایدم گاهی بره سایتهای مختلف.خود مامان شهین هم عقیده داشت چیزی که دست همه هست نباشه و از طرفیم گرون قیمت نباشه...اما آخر سر میگفت هرطور صلاح بدونین.اصلاً ببین آرسی چی میگه اونو بخر!!! تا اینکه فردا روزش بعد شرکت رفتم پیش همسری و خیلی گشنم بود و بدعنق شده بودم.تا رسیدم غرغری کردم که من خستم و گشنمه و حالا جریان خرید فراموش شده بود و دنبال یه فست فودی بودیم که بریم توش چیزی بخوریم...یه کباب ترکی توپ پیدا کردیم و دو تا ساندویچ سفارش دادیم و بعد یه چند تا مغازه و قیمت گرفتن ، در عرض چند ثانیه تصویب شد ipad air 16 G بخریم واسه مامان شهین و رنگشم سفید تصویب شد و بعد هم رفتیم براش یه کیف خیلی شیک شیری رنگ خریدیم و دقیقا احساس میکردم دارم واسه خودم میخرم و همه چیزشو شیک و با سلیقه انتخاب کردیم و این مهمون کوچولو رو بردیم خونمون و من دیگه از خستگی بیهوش شدم و همسری تا 3 صبح نشست و خودش کشف کرد چطور باید اپل آی دی درست کنه...این مهمون یه روز هم موند خونمون و همش با همسری نوبتی و با خواهش و تمنا گیم بازی میکردیم D: مامان شهین هم زنگ زد تشکر کرد و میگفت آرسی بخاطر تو گرون قیمتشو خریدمااا...منم گفتم مرسی و منم چیزی که واسه خودم دوست داشتم و صلاح میدیدم رو براتون انتخاب کردم :) مامان شهین هم میگفت یه هفته میمونه خونه شما و یه هفته هم خونه ما و از این تعارفها.با اینکه هم من هم همسری عقیده ای به استفاده از وسایل شخصی دیگران نداریم ، ولی همین تعارفهای مامان شهین یه دنیا برام ارزش داشت :) آقا دیگه بعد تحویل این مهمون کوچولو ، یه کم و کاست اپل اپلیکیشن تو خونمون حس کردیم و با دودلی از همسری خواستم خرید گوشی رو اکی کنیم و خلاصه پولی که در نظر گرفته بودم ببرم بذارم بانک و سود بیاد روش رو خدشه دار کردم D: و فرداش عصر دوباره رفتم پیش همسری و از چند جا قیمت گرفتیم و تصمیم داشتم مشکیشو بخرم.ولی وقتی شنیدم سفیدش گرونتره . کمیابه نظرم عوض شد و  الان خیلی خوشحالم سفید طلاییشو گرفتم.از رنگ نقره ای پشت گوشیهای مشکی هم خوشم نیومد...خلاصه یه phone 5s , 32 gig , gold  گرفتیم و بردیم براش ضدخش و یه قاب فقط دوره اش انداختن و با دلی اد و لبی خندان برگشتیم خونه و یه عالمه طالبی خوردیم و شام هم شوید پلو با تن ماهی از روز قبل رو خوردیم و همسری واسم اپل آی دی درست کرد و چند تا برنامه نصب کردم و خوابیدیم :)

راستش نوشتنی خیلی داشتم ولی این جریان دو روز پیش بقدری تحت الشعاع قرار داد برنامه هامو که بقیه رو فراموش کردم D: دوباره میام مینویسم ایشالا

پ.ن : ایشالا سعی میکنم تا یک ماه آینده پیج اینستاگرام مخصوص دوستای وبلاگی عزیز رو راه اندازی کنم و هر چی عکس بدهکاربودم براتون بذارم :*

پ.ن : آنی عزیزم آی دی شناسایی نشد! یکی به این اسم بود که فقط 1 پست داشت.

تاريخ ٢٠ امرداد ۱۳٩۳سـاعت ۸:٥٧ ‎ق.ظ نويسنده آرسیتا نظرات () |

چقدر نوشتن ، بعد اینهمه ننوشتن سخته D:

ماه رمضون هم اومد و رفت!! مثل همه تغییراتی که بشر دوست نداره تن بهشون بده ، چقدر با تغییراتی که از اومدنش حاصل شده بود ، نگران بودیم و حالا چقدر با رفتنش حسرت اونروزارو میخوریم!! روزایی که صبحش بدون استثناء ، عشقم واسم صبحونه اماده میکرد و با لذت لقمه هایی که میذاشتم تو دهنمو تماشا میکرد و قربون صدقم میرفت و بعد راهیم میکرد و یک ساعت زود تعطیل شدنهایی که به قیمت 8 ساعت گرسنگی کشیدن میارزید و بعد برگشتن نهارمو گرم میکردم میخوردم و عموماً دو ساعتی میخوابیدم و تا بیدار میشدم یه خورده اینور یه خورده اونرو همسری میرسید و برنامه شبانه تماشای تی وی و شبها زودتر از 2 نمیخوابیدیم...

این مدت اون ماجرای خانوادگی که پیش اومد ، منو اندازه 10 سال پیر کرد!!! و واقعاً تا یک هفته مثل افسرده ها شده بودم!! حتی نزدیک چند هفته ای حال و حوصله شیطونی هم نداشتم!! خیلی نگران مامی و حال و روزش بودم...مامی اینا واسه 5 مرداد بلیط استانبول گرفته بودن و این مدت مامی با زبون روزه و تمامی بی حالیاش در حال تدارک و بسته بندی لیست بلند بالایی بود که خواهری گل گلابم سفارش داده بود و هرروز هم به سفارشات افزوده میشد!!! خریدهای بیرونیشو مامی برام لیست کرده بود که من براش بخرم و مامی هم سبزی و لوبیا سبز براش پاک کرد و بسته بندی کرد که ببره...یه روزم رفتیم شیرین عسل و به سفارش عشقولک کوچیکم که گفته بود چیپس و ویفر حتماً باشه و بقیه چیزا اگه باشه خوبه :)) تازه به خریدای سری قبلم یه انتقادی کرده بود که چرا پاستیل و شکلات نخریده آرسی؟ :))) قربونش برم...

صبح روز پروازشون هم به بابا پول دادم رفت از بازار لیر ترکیه خرید و همراه یه متن خیلی خوشگل به زبان ترکی استانبولی 50 لیر ،گذاشتمش تو پاکت و دادم مامی ببره واسه عشقولم بعنوان کادوی شاگرد اولیش...نمیدونم چرا خیلی دوست نداشتم به همسری مبلغشو بگم! بیچاره ازم پرسید و با من و من گفتم 40-50 ...بعد هم وجدانم پیش خودم راحت بود که خوب من گفتم 50 ! نگفتم که 50 لیر یا 50 تومن!!!!! ولی چند روز بعدش همسری که جویای یه حساب و کتابی بود ، در مرز متوجه شدن بود که با خنده گفت خوب چرا نمیگی؟بگو دیگه...گفتم 50 لیر!!!! گفت خوب اینکه قایم کردن نداره!!! خوب کاری کردی...خوشحال شدم که همسری متوجه خوبیهایی که شوهر خواهرم همیشه در حقمون کرده هست :)

پرواز مامی اینا ساعت 8 بود و مامان شهین زنگ زد که میخوام واسه خواهرت یه بسته شیرینی یزدی که برادرزاده همسری اورده رو بدم ببرن.میاین دم در بگیرین؟ دیگه رفتیم اونو گرفتیم و خیلی دیرمون شده بود...مامی اینارو رسوندم و فوری رفتن و برگشتم خونه...احساس سبکی میکردم.بس که اینهمه مدت جویای حال مامی شدن و مراقبش بودن ، مثل یه وظیف رو دوشم سنگینی میکرد...

برادرزاده همسری رو خیلی ندیدم تو این مدت! همسری تقریباً هررزو صبح میرفت پیشش و من طبق روال عادیمون که هفته ای یه روز میرم خونه مامان شهین ، یه روز میرفتم و شبا هم نمیموندیم...تو همین مدت کم هم خیلی رفتارا و حرکات و برخوردهای زننده ای داشت که خیلی روح و روانمو آزار میداد...بعضی وقتا جوابشو نمیدادم که پررو نشه نسبت به من.چون من تنها عضو فامیلیشون بودم که باهام یکرییییییزه رودرواسی داشت...بعضی شبا هم بعد برگشتن غر به جون همسری میزدم که خودت باعث شدی اینقدر بهت بی احترامی کنه...کلاً روزای خیلی خوبی نبود.هر چند مامان شهین واقعاً لطف بزرگی در حقمون کرده بود و طبق اولتیماتومی که همسری بهش داده بود که من میام واسه دیدنش ، ولی خواهشاً تو هر روز زنگ نزن که بچه حوصله اش سر رفت بیاین اینجا.برنامه زندگی خودمون اولویت داره!!!! مامان شهین بیچاره هم تو این مدت هر چی میتونست باهامون خوب بود و مهربون :) منم خوب بودم البته...غصه این 4 روز تعطیلی که بدجور گریبانمو گرفته بود و از طرفی برنامه ریزی میکردیم و حتی به همسری پیشنهاد دادم با یکی از دوستاش بریم شهرهای اطراف تبریز ، و تا شب خودم پشیمون شدم و کنسلش کردم...یعنی یه جورایی دو دل بودم بین استراحت و آرامش منزل و گشت و گذار...راستش امسال پس اندازمون خیلیییی عالییی بوده...دوست دارم تمرکز کنم رو پس اندازم...هر چی پولایی که میریزیم تو حساب پس انداز ، بیشتر میشه ، شور و اشتیاقم به زندگی بیشتر میشه :))))) هرروز حساب کتاب اخر سال رو میکنم و کلی به خودم حال میدم D: خلاصه که دلم نمیومد بریم یه سفر یه روزه و کلی از پولامون خرج کنیم...ترجیح میدادم پولامونو زیاد کنیم و ایشالا خیالمون که از آینده یکم آروم گرفت ، راحت خرجشون کنیم :) :) برعکس من همسری بیچاره خیلی شرایط روحی خوبی نداره!! تا اطلاع ثانوی که سفرمون منتفیه!! شاید شهریور یه سر رفتیم شمال ویلای خالم اینا.اونم اگه مامی اینا رفتن و ما رو هم خاله اینا چرب و نرم دعوت کردن :) والا دوس ندارم با یه تعارف معمولی برم...سفر مشهد هم شاید بریم با مامی اینا که اونم همسری غرغری میکنه ولی راضیش میکنم :) اینم از این...

آها عید فطر هم مامان بزرگم همه فامیل رو دعوت کرده بود نهار تا بهانه ای بشه و کدورتها از بین برن...مامی که اینجا نبود! منم خیلی با خودم کلنجار رفتم و هر چی کردم دیدم اعصابم یاری نمیده برم تو جمعی که خیلی معلوم نیست رفتارشون باهام چطور باشن! اینه که سیاست بازی در آوردم و به همه ، حتی کسایی که نیاز نبود ، گفتم ما رفتیم ارومیه یه سفر دو روزه!!!!!!! البته قرار بود با مامان شهین اینا بریم کندوان ولی چون خاله همسری بیچاره مونده بود تو ترافیک تهران قزوین و دیر رسید تبریز ، کنسل شد...موند واسه فردا صبحش...اونروز من بعد بیدار شدن کل خونمونو گردگیری کردم و دوش گرفتم و نهار رفتیم خونه مامان شهین و چون قرار بود فردا صبحش بریم کندوان ، تیپ توریستی زدیم و رفتیم کلاً برنامه کنسل شد و یعنی من و همسری کنسل کردیم که خیلی شلوغ میشه...ولی شبش رو موندیم و هوای تبریز بقدری سرد شده بود که من ترجیح دادم برم تو همون اتاق کوچیکه بی هوا...البته مامان شهین تعارف زد بیاین برین اتاق ما بخوابین که هم برادرزاده مخالفت کرد و هم من خودم گفتم نه اون اتاق سرده...صبح روز بعدی من یکم درس خوندم (راستی خدا منو ببخشه.غروب عید فطر یادم افتاد من یه مامان بزرگ دیگه هم دارم که به بیچاره نه زنگ زدم و نه رفتم دیدنش!!! خیلی دلم بدجور گرفت.کلاً خیلی دوسش دارم بنده خدا رو هاااا...ولی خیلییییییییییییی کاهلم نسبت بهش...خلاصه بهش زنگ زدم که ما سفر بودیم و الان رسیدیم و میایم دیدنت...مامان شهین هم یه ظرف آش داد بردیم براش و عموم اینا از تهران اومده بودن اونجا بودن و کلی زنعمو باهام گرم گرفت و صحبت کردیم و چقدررررررررررررر من تربیت این پسرعمومو دوست داشتم!!! با اینکه خیلی ندیدیم همو ولی همچی از ته دل میگفت دختر عمو که حظظظ میکردم...به مامانش هم خیلی مودبانه تیکه مینداخت که مامان با دختر عمو خوب جوری هاااا ، خسته کردی بیچاره رو...موقع خداحافظی هم از عمق وجودش گفت ما خیلی فرصت نشده همو ببینیم واقعاً خوشحال شدم دیدمتون (امسال کنکور میده.واسه موفقیتش دعا کنید) قبلاً هم گفتم که من کلاً دختر عمو پسر عموهام خیلی بچه های صاف و بی ریایی هستن. تازه تیپ توریستی من و همسری خیلی باحال بود :)))))))))))))) فکر کن من یه شلوار پاکتی جیب جیبی طوسی رنگ پوشیده بودم با یه مانتوی خیلیییییییییییییییی کوتاه سفید و همسری یه تیشرت مشکی که یه طرح خیلی زننده موجودات عجیب غریبی که نه شبیه انسانن نه شبیه حیوان :)))))) بعد عموم اینا هم از این خیلی مقیدا و دختر 16 سالش چادری و اینا... خلاصه تا سوار ماشین شدیم من انقدرررررررررررررررر شارژ بودم هم از اینکه دل مامان بزرگمو بدست آوردم و هم تو کف تربیت و گشاده رویی پسرعموم که اینقدر من و حتی چند بار پیش اومده بابامو از خون خودش میدونه و محبت خاص داره...همسری هم تایید میکرد که حتی مدل پذیرایی از مهمونش هم خیلی خاص و مودبانه بود :) بعدشم ناراحت بودم که فرصت نکردم به خودشون بگم چقدررر این پسرتون مودبه!! آخه من خیلی عقیده دارم باید خوبیهای افراد رو به خودشون گفت :)

خلاصه اون شب موندیم اونجا و روز بعدی هم شبش برادرزاده همسری رو علی رغم حرصهایی که بهم داده بود بردیم شام لاله پارک و از وقتی سوار ماشین شدیم تا بریم و برگردیم این بچه رفتاراش از اینرو به اونرو شده بود!!!!!!!!!!!!!!!!!!! حتی سر سفارش پیتزایی که داده بودم و بعد پشیمون بودم ، غر به همسری میزدم و بیچاره با محبت میگفت ایرادی نداره تو از مال من میخوری!!!!!! من اونو میخورم!!! یا تو خونه مامان شهین همیشه حواسش هست که بهترین قسمت غذا به اون برسه و بیشتر از همه بخوره ولی اونروز ده بار با اصرار به من و همسری میگفت من دیگه سیرم شما بخورین!!!!!!!!! نه یه ذره اذیت کرد مارو! نه مسخره بازی در اورد! برگشتیم خونه و مامان شهین زنگ زد که خانوم پسردایی همسری حالش بد شده (نی نی ش داشت بدنیا میومد)و رفتن بیمارستان!!! دیگه ما رفتیم تو خونه تا یکم پیش برادرزاده باشیم و نشسته بود مثل آدم بزرگا با من و همسری صحبت میکرد و خلاصه کلی محبتم بهش قلمبه شد و تصویب کردم امشب رو هم بمونیم اونجا و خودش پیشنهاد میداد شما برین اون اتاق بخوابین و احساس کردم بچه به محبت نیاز داشته!!! شاید واسه این بوده اینقدر من و همسری رو مسخره میکرد و بی حرمتی میکرد!!! من رفتم خوابیدم و همسری باهاش پی اس بازی کردن و صبح همسری منو رسوند شرکت و 5شنبه جمعه خونمون بودیم و جمعه قبل نهار دوباره پیلاتسامو شروع کردم...اللان بدنم خیلی رو خوب فرمیه!!! یعنی رو حداقله سایزام.اگه الان ادامه بدم پیلاتسو حتماً یه سایز دیگه کم میکنم :) شب به اصرار پسردایی رفتیم خونشون که طبقه پایین خونه زندایی همسری بود و نی نی شونو دیدیم و من تو یه پاکت پول گذاشتم که بعنوان هدیه بدیم و همسری مخالف بود که حالا زوده فعلاً و دفعه بعدی که رفتیم میبری و ... ولی کار خودمو کردم و تو آسانسور پاکت رو نشون همسری دادم و یه لبخندی زد و گفت کار خودتو کردی؟ D: بعدش اونجا که رسیدیم نی نی رو دختر دایی همسری آورد که ببینیم، از اونطرف خاله همسری گفت 10 تومنتونو حاضر کنین ، دارن نی نی رو میارن!!!!!! خیلی اهمیت ندادم!!! نی نی رو گرفتیم تو بغلمون و یکم که گذشت بابای همسری اومد و خیلی آروم یه 10 تومنی گذاشت کف دستش که رسمه!!!! وقتی نی نی رو آوردن ببینینش باید زیر بالشش پول بذارین!!!!!!!!!!!!!!!!!! ما که نداریم این رسم رو!!! منم که متوجه شدم گفتم خوب خودمون هدیه آوردیم ، اونو میذاریم زیر بالشش :) یه پاکت قرمز جینگیلی گذاشتیم و آقا دیگه همههههههههههه ازمون تشکر میکردن :)))) (نمیدونم شاید انتظار نداشتن ولی من شاید وقتی نامزد بودیم ، تو هدیه ها شرکت نمیکردم.ولی خیلی اعتقاد دارم به این چیزا.نه از روی وظیفه ها.ولی خوب دوس دارم خودم :) ) دیگه مامان شهین هم کلی افتخار کرد به عروسش و گفت آرسی خودش آداب و رسم و رسوم بلده و ... همسری هم 10 بار ازم تشکر کرد که سربلندش کردم و همش میگفت خیلی بد میشد اگه پولی رو که بابا بهم داد رو بهش میدادم!!!!

یه موضوع دیگه که بهش اشاره نشد ، در عرض این ماه مبارک رمضان ، کتاب 500 صفحه ای مو تموم کردم و حالا یه دور دیگه باید مرورش کنم که فعلاً سختم میاد ولی باید شروع کنم...همسری هم میخواد بره دوره کلاسهای سیسکو.کسی اگه اطلاعاتی داره ، بده ممنون میشم :)

یه موضوع دیگه اینکه در عرض این ماه ، یک دور قرآن رو ختم کردم و آخر سر تقدیمش کردم به رفتگانم و پدر گرامی نازی جون و مادرپدر خودم و مادر پدر همسری و همسری.ایشالا که قبول باشه.

و اینکه شاید تا یه مدت دوباره کمیاب باشم.باید برنامه بریزم و تا امتحان حسابی خودمو اماده کنم...

بچه ها این آدرس اینستاگرام خیلی رو انگیزه من رو لاغری اثر داشته.اگه کسی خواست تو اینستا فالووش کنه :

http://instagram.com/parissss6

تاريخ ۱۱ امرداد ۱۳٩۳سـاعت ۱:٠٥ ‎ب.ظ نويسنده آرسیتا نظرات () |

سلام به خوشکلای مهربون خودم :* واقعاً با اینهمه نظر و عرض ارادت شرمندم کردین :*

راستش روزای نسبتاً خوبی رو سپری کردیم ولی الان که دارم مینویسم هم جسماً خیلی خستمه هم روحاً یه اختلافی تو فامیل بوجود اومده که خیلییییییییییی انرژی ازم گرفته.هر چند به من ربطی نداره ولی همش کنار مامی هستم که غصه نخوره.

ماه رمضون رو خیلی دوست داشتم.همه برنامه ها یه طوری رو روال بود و من خیلی فرصت داشتم به کارام برسم! صبحها با ناز و نوازشهای همسری بیدار میشدم و یه صبحانه دو نفری میخوردیم و گاهی منو میرسوند شرکت و گاهی خودم میرفتم...تو شرکت کار و بار کمه و فرصت داشتم یه ریزه درس بخونم...قرآنمو بخونم تو پی سی و ساعت 5 برمیگشتم خونه و اگه شب قبلیش دیر خوابیده بودیم ، دو ساعتی میخوابیدم و بعد بیدار شدن یه سوپی سالادی میخوردم و ساعتها رو میشمردم 11 شه و عشقم بیاد و بعد اومدنش باهم ولو میشدیم جلو تی وی و فوتبال یا برنامه های دیگه میدیدیم...سر تیمها شرط بندی میکردیم و جالبه که همیشه تیم رقیب بودیم!!! و عرض کنم که همسری جان هم همیشه میباخت و من برنده 15 دیقه ماساژ میشدم :)) شبا زودتر از 3 نمیخوابیدیم...

تو این مدت نه خونه مامان شهین رفتیم و نه خونه مامی...گاهی همسری تنهایی میرفت صبحها...واسه جمعه ای که گذشت دعوتشون کردم خونمون و تدارک ته چین و قارچ شکم پر و کیش اسفناج دیده بودم با دسر پان اسپینا و سوپ قرمز (همون سوپ گوجه خودمون) و سالاد فصل و ... از چند وقت پیشش خیلی تو هیجان بودم و همه خریدامو چند روز قبلش انجام داده بودم...روز 5 شنبه هم تا از شرکت برگشتم 2 ساعتی خوابیدم و بیدار شدم خیلی سر حال از 6 عصر تا 12 شب یکسره کارامو انجام دادم و مواد داخلی ته چین و قارچ شکم پر آماده کردم و سالاد و دسرمو درست کردم و هسته خرماهارو خالی کردم و گردو گذاشتم توشون و بعد اومدن همسری سوپ رو بار گذاشتم و نشستیم با همسری تا 3 شب فیلم دیدیم و خوابیدیم...صبح هم خیلی ریلکس ساعت 10.30 بیدار شدیم.هیچ کاری نداشتم.با همسری رفتیم خرید میوه و برگشتیم عشقم خونمونو مرتب کرد و من یکم وایبر بازی کردم و از ساعت 6 دوباره مشغول کار شدم و مامی زنگ زد میخواستم به خاله بگم اونا هم بیان ، گفتم غذات کم میشه!!! بعد خودش تعارف کرد بذار یه مرغ شکم پر درست کنم و بیارم!! تو فقط برنجتو زیاد کن.راستش همه خاله هام دونه دونه تو یه مناسبتی اومده بودن خونمون واسه شام یا نهار ولی این خالم و شوهرش نیومده بودن...اینه که خودمم همش تو دلم بود بگم بهشون...دیگه یکم خونه رو مرتب تر کردم که دفعه اول شوهر خالمه میاد ، آهان حموممونم جرم گیر ریختم و سابیدم و دوش گرفتم و لباسامو عوض کردم و مامی هم اومد و بنده خدا خیلی کمکم کرد و البته غرغری میکرد فلان چیز چرا اینطوریه ، بهمان چیز چرا اونطوری و همش غر میزد چرا ته چین رو تو ظرف مستطیلی نپختی!!! تو ظرف گرد زشت میشه و ... که منم یکم بهش توپیدم و دلم میخواست بره بشینه غر نزنه D: کم کم مهمونا اومدن و مامان شهین برامون 3 کیلو ماهی خریده بود پاک کرده بود بمناسبت رمضون و پای مرغ که عشقم خیلی دوست داره و یه قوطی بزرگ نون روغنی و تاکید میکرد به بابا گفتم فقط تک درخت.از قنادی دیگه بگیریم آرسی خوشش نمیاد :) مامی هم برامون 10 کیلو برنج آورده بود :) خاله جونمم که هیچ انتظاری نداشتم ازش یه ظرف پیرکس مربعی خیلی بزرگ :) بدو بدو از مهمونا پذیرایی کردم و هموجا از اختلاف فامیلی باخبر شدم و گویا مامی به من نگفته بود که اعصابم اون روزی که مهمون دارم داغون نباشه :( دیگه من خیلی غصه خوردم و با اینکه میزم عالی شده بود و همه کلی تعریف و تمجید ، خیلی تو حال خودم نبودم...هیچی هم نخوردم...آها همونجا هم مامان شهین تا رسید به همسری خبر داد که برادر شوهر اینا 2 هفته دیگه میرن سفر اروپا و بچشونو میفرستن پیش مامان شهین.برام جالب بود که مردم حرفاشونو دقیقه آخر که همه چیز اکی شد اطلاع میدن.اونوقت ما بخوایم یه لیوان آب بخوریم جار جار به همه خبر میدیم و انقدر توطئه میشه که آخر سر نمیتونیم اون یه قلوب رو هم بخوریم D:  البته نه که رنجیده باشم ازشون هاااا...بنظرم کار اونا درسته.ما باید مثل اونا باشیم :) بعدشم شاید اگه خواهرم که ازش انتظار دارم ازم مخفی کرد ناراحت میشدم اما خوشحالم که رابطه دورادورمون رو با جاری حفظ کردم هر چند این چند وقت اخیر خیلی سعی میکرد بهم از طریق تکستهای وایبر نزدیک بشه...خلاصه اکی هستم و سرم تو زندگی خودمه و خودخوری ممنوعه D:

 بعد رفتن مهمونا مامی و بابا هنوز نرفتن و مامی بیچاره که اعصابش خوش نبود ، میگفت حوصلم سر میره اگه بریم خونمون...یهو بحث کشیده شد به یه جاهایی که همسری شروع کرد به گفتن اینکه به فکر یه کار جدیده و تا آخر سال دیگه پروژشون تمومه و ... یکم مامی نصیحتمون کرد که شما تلاش نمیکنین واسه زندگیتون و از این حرفها...من که هیچی نمیگفتم و همسری هم همینطور...برنامه هایی که تو ذهنمون داشتیم رو گفتیم که مامی خیلی استقبال کرد و خیلیییییییی تشویق کرد که اصلاً این برنامه رو به تعویق نندازیم و حتی همین الان هم به عنوان شغل دوم شروع کنیم...

اون شب بعد رفتن مامی و بابا با همسری تا ساعت 3 صحبت کردیم و بعد خواب همسری من تا ساعت 5 خوابم نمیبرد...از شدت درد پاهام میخواستم گریه کنم...ساعت 5 خوابیدم نهایتاً و صبح زنگ زدم به مدیر فروش که دیر میام...

اتفاقای دیگه از قبیل اینکه دیروز خونه خالم افطاری بصرف کله پاچه دعوت بودیم و قبلش من رفتم خونه مامان شهین تا ماشینمونو که همسری واسه نهار رفته بود و پارک کرده بود اونجا بردارم و بیچاره مامان شهین با زبون روزه هول هولی واسم غذا و سالاد و سبزی و ...اماده کرد و هندونه قاچ کرد و بعد رفتم دنبال مامی و رفتیم پلاسکو مامی واسه من و مریم قالب سیلیکونی و ظرف آلاسکا خرید و بعد رفتیم خونه خاله :)

نگران اومدن برادر زاده همسری هستم که روال زندگیمون به هم بخوره...هنوز نیومده ، مامان شهین زنگ زده به همسری که تو هم هرروز میای اینجا ، بچه تنها نمونه و همسری هم گفته نه من هرروز نمیام.یکی دو روز میتونم بیام!!! قبلنا تصمیم داشتم وقتی اومد من تو برنامه خودم باشم و با همسری خیلی کاریم نباشه.خودش هر طور دوست داره.اما وقتی یکی اینطوری تو فشار میزاردش و به فکر 2 هفته من نیست ، لجم میگیره! از طرفی هم میگم 2 هفتست ، چرا الکی اعصاب خودمو داغون کنم :) من که بهونه درسمو دارم و نمیرم...

فعلاً همینا D: راستش خیلی تمرکز ندارم.دوباره اگه چیز مهمی به ذهنم رسید مینویسم

تاريخ ٢٤ تیر ۱۳٩۳سـاعت ٩:٠٥ ‎ق.ظ نويسنده آرسیتا نظرات () |

مشاهده یادداشت خصوصی

تاريخ ٩ تیر ۱۳٩۳سـاعت ۱:۱٥ ‎ب.ظ نويسنده آرسیتا نظرات () |

مشاهده یادداشت خصوصی

تاريخ ٤ تیر ۱۳٩۳سـاعت ٩:٤٦ ‎ق.ظ نويسنده آرسیتا نظرات () |

مشاهده یادداشت خصوصی


ادامـــه مطلب
تاريخ ۱ تیر ۱۳٩۳سـاعت ۱۱:۱۱ ‎ق.ظ نويسنده آرسیتا نظرات () |

مشاهده یادداشت خصوصی

تاريخ ٢۸ خرداد ۱۳٩۳سـاعت ٩:٤٦ ‎ق.ظ نويسنده آرسیتا نظرات () |

مشاهده یادداشت خصوصی

تاريخ ٢٧ خرداد ۱۳٩۳سـاعت ٤:۱٦ ‎ب.ظ نويسنده آرسیتا نظرات () |

مشاهده یادداشت خصوصی

تاريخ ٢٧ خرداد ۱۳٩۳سـاعت ۳:٢۸ ‎ب.ظ نويسنده آرسیتا نظرات () |

مشاهده یادداشت خصوصی

تاريخ ٢۱ خرداد ۱۳٩۳سـاعت ۱۱:۱٥ ‎ق.ظ نويسنده آرسیتا نظرات () |

مشاهده یادداشت خصوصی

تاريخ ٢۱ خرداد ۱۳٩۳سـاعت ۱٠:٢٠ ‎ق.ظ نويسنده آرسیتا نظرات () |

ادامه مطالب بدون رمز ;)


ادامـــه مطلب
تاريخ ۱۸ خرداد ۱۳٩۳سـاعت ۱۱:٠٧ ‎ق.ظ نويسنده آرسیتا نظرات () |

مشاهده یادداشت خصوصی

تاريخ ۱٧ خرداد ۱۳٩۳سـاعت ۱٢:۳۱ ‎ب.ظ نويسنده آرسیتا نظرات () |

مشاهده یادداشت خصوصی

تاريخ ۱٧ خرداد ۱۳٩۳سـاعت ۱۱:٥۱ ‎ق.ظ نويسنده آرسیتا نظرات () |

مشاهده یادداشت خصوصی

تاريخ ۱٢ خرداد ۱۳٩۳سـاعت ۱:٢٦ ‎ب.ظ نويسنده آرسیتا نظرات () |

مشاهده یادداشت خصوصی

تاريخ ۱٠ خرداد ۱۳٩۳سـاعت ۱٠:۳٧ ‎ق.ظ نويسنده آرسیتا نظرات () |

مشاهده یادداشت خصوصی

تاريخ ٧ خرداد ۱۳٩۳سـاعت ۳:۱٩ ‎ب.ظ نويسنده آرسیتا نظرات () |

مشاهده یادداشت خصوصی

تاريخ ۱ خرداد ۱۳٩۳سـاعت ۱٢:۱٤ ‎ب.ظ نويسنده آرسیتا نظرات () |

مشاهده یادداشت خصوصی

تاريخ ۱ خرداد ۱۳٩۳سـاعت ۱۱:٠۸ ‎ق.ظ نويسنده آرسیتا نظرات () |

مشاهده یادداشت خصوصی

تاريخ ۱ خرداد ۱۳٩۳سـاعت ٩:۱٢ ‎ق.ظ نويسنده آرسیتا نظرات () |

مشاهده یادداشت خصوصی

تاريخ ٢۸ اردیبهشت ۱۳٩۳سـاعت ۱٠:٥٩ ‎ق.ظ نويسنده آرسیتا نظرات () |

سلام عزیزای من...

من فعلاً نه تغییر آدرس دادم و نه تغییر رمز و نه رمز به کسی دادم...یکم سرم شلوغه...بزودی میام...ببخشید نظرات رو بدون جواب تایید میکنمماچ

تاريخ ٢۱ اردیبهشت ۱۳٩۳سـاعت ٤:٤٩ ‎ب.ظ نويسنده آرسیتا نظرات () |

نگران نباشین...اتفاق خاصی نیفتادهنیشخند

دلم تنوع خواست!

اینجا میتونین برام پیام بذارین لبخند آدرساتون یادتون نره...

ببخشید نمیتونم به همتون اعتماد کنم!ابرو

تاريخ ۱۳ اردیبهشت ۱۳٩۳سـاعت ٤:٥۳ ‎ب.ظ نويسنده آرسیتا نظرات () |

مشاهده یادداشت خصوصی

تاريخ ۱۳ اردیبهشت ۱۳٩۳سـاعت ۱٢:٢۳ ‎ب.ظ نويسنده آرسیتا نظرات () |

مشاهده یادداشت خصوصی

تاريخ ۱٠ اردیبهشت ۱۳٩۳سـاعت ۱٢:٢٧ ‎ب.ظ نويسنده آرسیتا نظرات () |

miss-A