شکلاتی های من و عشقم

دختری از برج حوت...متولد سال 64 و پسری از برج قوس...متولد سال 61 در 27 اردیبهشت سال 89 باهم آشنا میشن...26 اسفند 89 به عقد هم در میان و در کنار هم با عشق...هر روز عاشق تر از قبل...زندگی میکنن...اینجا خاطرات روزانه مون رو ثبت میکنم تا هیچوقت اینکه داشته های الانم ، آرزوهای دیروزم بود رو فراموش نکنم...

وإِن یَکادُ الّذینَ کَفَروا لَیُزلِقونَکَ بِأَبصارِهِم لَمّا سَمِعُوا الذِّکرَ و یَقولونَ إِنَّهُ لَمَجنونٌ و مَا هُوَ إِلاّ ذِکرٌ لِلعَلَمین . 

|٢۳ بهمن ۱۳٩٥| ٧:۱۱ ‎ب.ظ|آرسیتا نظرات () >

یه پست ثابت برای کسانی که میخوان بهم رمزشونو بدن!

لطفاً هرکی میخواد رمزشو بگه فقط و فقط تو این پست بذاره.ممنونم

 

من یه سری پستامو از این به بعد رمزی مینویسم :)

یعنی رمز ثابتم رو کلاً از این پست به بعد تغییر دادم و با عرض پوزش به یه تعداد میدم!! راستش آرامش خودم بیشتر برام مهمه! علت اینکه رمز رو نمیدم هم اینه که یه سری مسائل مربوط به گذشتست که اصلاً دونستن اونا الان به هیـــــــــــــــچ درد کسی نمیخوره و تازه سر در گم هم میشه :) پس مطمئن باشید چیز زیادی از دست ندادین :)

رمز رو هم خودم نمیرم تو وب کسی و بهش بدم ، هر کسی میخواد اینجا درخواست بده :)

مرسی که بهم احترام میذارین :*

|۱٩ امرداد ۱۳٩٥| ۳:٥٩ ‎ب.ظ|آرسیتا نظرات () >

ادامه مطلب بدون رمز

(پست پایین جدیده)


ادامه مطلـب
|٤ اسفند ۱۳٩۳| ۱:٤٦ ‎ب.ظ|آرسیتا نظرات () >

اهممم...صبح روز اول آبانتون بخیر :)

بالاخره پنجشنبه و جمعه ای که از اول هفته منتظرش بودیم رسیده و من کلی پر از انرژی و حسهای خوبم D: خوب چه کنم همش دلم میخواست بتونم بخوابم و این سرما رو تو خونه گرم و نرم بگذرونم...بعدشم اینکه هنوز لباسهای چمدونارو نچیدیم سر جاشون!! خوب فرصت نشده!! و اما ادامه سفرمون...

الی از قبل خبر داده بود که لباس مهمونی همراهمون ببریم چون تو هفته ای که ما اونجا بودیم یکشنبه (عید غدیر) و پنجشنبه دوستاشون مهمونی داشتن...منم چند دست لباس همراهم بردم و بیگودی و ... مثل همیشه خیلی هول داشتم واسه مهمونی و اعتماد بنفسم پایین بود!!!! از صبح یکشنبه همش تو تصوراتم به فکر مدل مو و لباسم بودم!! چندین بار از الی پرسیدم ساعت چند میریم! قرار بود 9-9.30 بریم!! تعجب میکردم اینقدر دیر میریم و دوست داشتم زودتر بریم! اینجا مهمونیا نهایتا از 7-8 شروع میشه و 12 دیگه بخاطر رفاه حال همسایگان بزن و بکوب تموم میشه و تا 2 هم صحبت و پانتومیم یا ورق بازی میکنیم...الی گفته بود این مهمونی خیلی بزرگه و صاحبخونه غیر گروه الی اینا (که 30 نفری میشدن) همه گروههای دیگه که باهاشون رفت . آمد دارن رو هم دعوت کرده و نزدیک 100 نفر مهمون هستن و مرتب از خونه ای که دعوتش بودیم و اینکه مثل موزه میمونه خونشون و از ایتالیا اومدن واسه طراحیش و ال وبل و پدر دختره کارخونه موزاییک داره و ... صحبت میکرد و البته واقعاً هم همینطور بود...خلاصه من از ساعت 6 کم کم رفتم موهامو بیگودی پیچیدم و لباسامو پوشیدم تا الی و آراز هم نظرشونو بگن و کم کم آرایش کردم و همسری جونمم آماده شد (هیچی در مورد همسری نمینویسم :)) کلاً تو تمام این مدت همسری یک عالمه هوامو داشت و همش بوسیم میکرد و محبتش بهم خیلی زیاد شده بود :) ) و منم موهای بیگودی پیچم رو باز کردم و نصفه بستم و همه اماده بودن و دقایق آخر من هنوز اماده نبودم!!! بعدشم همسری و آراز که خودشون نوشیدنی میخوردن ، اصرار داشتن منم همراهیشون کنم...خلاصه انقدر هول هولی خوردم که بالا اوردم :( و با عجله پریدیم تو ماشین و رفتیم مهونیشون! خونشون یه ویلا بود تو یه باغ خیلیییی بزرگ پر گل و درخت :) رفتیم و با یه تعدادی دست دادیم و سلام علیک کردیم.دی جی هم بود و الی گفت فکر کنم تولد دختره هم هست!منم عین خنگولا یادم نبود اصلاً باید چیزی بداشون بخرم :( حالا نه بخاطر تولد ها.کلا اینکه دفعه اولم بود میرفتم جایی.الی همیشه تو تبریز که بود واسه فامیلای من میخرید :( خلاصه توسط الی و آراز به همه معرفی میشدیم و کم کم همه تا ساعت 10 اومدن و بعد صاحبخونه اومد همه رو دعوت کرد بصرف نوشیدنی و کلی مزه جات خوشمززه...بعدشم که بزن و برقص و خیلیییییییییی خوش گذشت.درست مثل دیسکو ها میموند و یک عااالمه با همسری رقصیدیم و بعضی وقتا هیشکی وسط نبود ولی ما عین این ندید بدیدا در حال رقص بودیم همچنان :))) آراز هم کلی ادا بازی در میاورد و با همه دخترا میرقصید...وای من که بودم پوست کله همسری رو میکندم D: بعدشم شام خوردیم که پیتزا و مرغ سوخاری و همبرگر بود که از بیرون سفارش داده بودن و چقدرر کارشون رو راحت کرده بودن خداییش.خوشم اومد...بعدش دوباره بزن و بکوب و ساعت 3 برگشتیم خونه و بی هوش شدیم...برام جمعشون جالب بود.همشون مایه دار و ماشینهای انچنانی و ... داشتن.ولی به صراحت میتونم بگم شاید تو اون جمه 100 نفریشون فقط 2 تا دختر خوشگل میتونستی ببینی! P:

مهمونی دیگشون شب 5 شنبه بود که همون جمع 30 نفریشون بودن...خیلی رغبتی نداشتم مثل مهمونی قبلی به رفتن این مهمونی :( هم غصه تموم شدن یه هفته خوب رو میخوردم و هم یادم میفتاد قرااره 13 ساعت فردا تو راه باشیم ، اونم درست صبح همین مهمونی راه بیفتیم و برگردیم و شب میدونستم زودتر از 3 برنمیگردیم ، خلاصه کلی غصمون بود با همسری و البته آراز هم اظهار دلتنگی میکرد...با اینهمه بازم از عصر اماده شدیم و موهامو صاف صاف کردم و لباسمم دیگه معلوم بود.پیرهنمو پوشیدم و آرایش فلان و قرار بود الی سفارش یه کیک بده واسه تولد پسرشون که 27 مهر بود و تو همین مهمونی 5شنبه براش بگیره.البته که ما کادومونو همون روز دومی که رسیده بودیم به همراه پاکتی که مامان شهین فرستاده بود دادیم...عرض کنم که مامان شهین بهمراه اون پنیرها و سماق و ... ، یه پاکت هم داد که بابت تولد نوه شون بدیم.منم یواشکی نگاه کردم و دیم یه 50 دلاریه و یکم دلگیر بودم D: فکر میکردم خیلیه!!! D:  از همون اول هم تصمیم داشتم خودمون 100 تومن بدیم.کلا من تو دادن کادو دست و دلباز ترم تا خرج واسه خودم! با اینکه سالهای پیش 30 تومن هم زورم میومد بدیم و سال پیش اصلاً ندادیم و کلا با توجه به ذهنیتهای ایجاد شده در من سختم میومد بدم ، امسال یه ریزه لارج تر شده بودم!!!!! ولی همسری میگفت همون 50 کافیه! خلاصه روز دوم دیگه عزممون رو جزم کردیم و به همسری گفتم زشته حالا.یکبار در ساله و فلان همون 100 رو بردم دادمش و روبوسی و ...(بعد من کلا تو این یک هفته همش توفاز خوشبینی بودم! یعنی متوجه شدم اون 50 دلاری رو مامان شهین مجبور شده بده چون خود نوه زنگ زده گفته میخوام گوشی بخرم.مامان مامانم یک ملیون بهم کادوی تولد میده.شما چقدر میدین و اونم گفته 50 دلاری خوبه؟ بچه هم تا اسم دلار شنیده گفته باشه و بعدش هم پشیمون بود که رضایت داده :)) )

حالا روز 5 شنبه الی اومد قبل رفتنمون به مهمونی گفت که تصمیمم عوض شد! میترسم دوستامون حرف در بیارن که کیک تولد پسرشو آورده اینجا که بهش هدیه بدیم و فلان!!! تعجب کردم که پس این ترس از حرف در اوردنا تو همه فرهنگها هست! من فکر میکردم تو فارسها کمتر باشه! خلاصه گفت یکم زودتر اماده شیم تا همین تو خونه یه تولد 5 نفره بگیریم و یکم عکس یادگاری و فلان و بعد کیک رو ببریم اونجا... دیگه ما هم آماده شدیم و سورپریزی کیک رو بردیم پیش بچه و عکس و فیلم و برف شادی بازی و ...و چند تا عکس گرفتیم که خیلی خوب شدن :) و بعد کادوشو دادن و حالا پسره (اسمش خیلی تابلوئه.واسه همین سعی دارم تو جمله هام کمتر استفاده کنم بدلایل مسائل امنیتی :)) ) که همیشه عشق 5s  داشت وقتی دید مامانش 6 داره ، اصلا هم ذوق نکرد و میگفت منم 6 میخوام!!!!!!!!!! خلاصه راهی مهمونی شدیم و با اینکه رغبتی نداشتیم ولی بیشتر از مهمونی قبلی خوش گذشت فکر کنم اونم بخاطر حضور قلیون بود!!!!!!! یعنی خیلییییییییییییییی حال دادا....بعدشم تو مرکز توجه بودیم و صاحبخونه همون اول قلیون رو آورد داد به من :) از سبک پذیراییشون خیلی خوشم اومده بود و دوست دارم این فرهنگ رو ما هم اجرا کنیم تو مهمونیامون! اونم حالت سلف سرویس بودن همهههه خوردنی ها ائم از شیرینی و میوه و کیک و آجیل و ... بود.یعنی همه رو گذاشته بودن رو میز و همه از خودشون پذیرایی میکردن و نیازی به دولا شدن جلوی تک تک مهمونها توسط صاحبخونه بیچاره نبود! بعد اینکه مردها دور هم نوشیدنی خوردن و ما هم قلیونیدیم ، بزن و برقص شروع شد و دوباره با عشقم کلی رقصیدیم و ساعت 3 برگشتیم خونه و 4 خوابیدیم!!!!!!!!

قبل اینکه به آخر سفرمون برسیم ، اشاره کنم که یه روز سر میز صبحانه آراز طبق معمول شروع کرد به صحبت و نصیحت و همین حس برتری و ...! جالب بود که اینسری منم کم نیاوردم! خیلی از این بابت خوشحال شدم! حس کردم حتما یه پیشرفتی داشتیم که دیگه من مثل قبل با این صحبتها حس سرافکندگی نمیکنم که هیچ! برعکس کلی هم باهاش هم عقیده و هم صحبت و کلا تو یه فاز موافق پیش میرفتیم!! اون بنده خدا هم چیزی نمیگفت.میگفت سعی کنین همیییشه در حال یادگیری باشین ، یه روزی یه جایی همین چیزایی که یاد گرفتین به دردتون میخوره! مثل من که میگفت باید سعی کنیم لحظه هامون به بطالت نگذره...یه جایی ازم پرسید الان حس نمیکنی دچار روزمرگی شدی!!؟ گفتم نه! گفت نه!؟ گفتم نه! چون من همیشه در تکاپو و به فکر پیشرفت و در حال یادگیریم!!! اخیرا هم رو آوردم به کتابخونی که خیلی تاثیرات ذهنی مثبت روم داره!!! اونم رفت و یه کیسه کتاب اورد که اینارو ببر بخون و بهت امانت میدم و بعدا ازت میگیرم و فلان...یه عالمه کتابهایی که توجهم رو جلب کنه توشون بود! مثل تبریز مه آلود! مثل هشت کتاب سهراب سپهری!مثل داستانهای کوتاه صادق هدایت! بعدشم توضیح داد که خیلی در تلاشه زبان سوئدی یاد بگیره تا بتونن اقدام کنن و الی هم گفت تا 6 ماه تکلیفشون معلوم میشه که شدنیه یا نه! بعدشم نا امیدانه میگفت ما هر سال تصمیم میگیریم یزد رو ترک کنیم و بریم جای دیگه! ولی اخرشم به جایی نمیرسیم. این سری هم قطعا تو همین یزد میمونیم و ... من که براشون آرزوی موفقیت میکنم و خیلی دلم میخواد بتونن برن.واقعاً آراز تو شخصیتیه که خیلی خودخوری میکنه با شرایط موجود زندگیش! فعلا همینا! حرف زیاده واسه گفتن ولی دلم نمیخواد پستهام طولانی شه.پس

(ادامه دارد)

|۱ آبان ۱۳٩۳| ۱٠:٢٧ ‎ق.ظ|آرسیتا نظرات () >

کل اون شب رو خیلی بد خوابیدم! همش بین خواب و بیداری بودم و مرتب از خواب میپریدم! ساعت 8 صبح با صدای زنگ موبایل همسری که مونده بود طبقه پایین از جا پریدم و فوری جواب دادم تا بقیه بیدار نشن! آراز بود و از لحن صحبتم فهمید خواب بودم و پرسید که چرا راه نیفتادین پس و ... راستش اون موقع یکم حرصی بودم که چرا این موقع صبح زنگ زده و بی خوابمون کرده ، ولی وقتی ساعت 11 شب رسیدیم یزد ، دعا کردم به جونش که باعث شده ما زودتر بیدار شیم و راه بیفتیم...خلاصه بعد زنگ من رفتم دستشویی و وقتی اومدم بیرون دیدم عشقم از پله ها خم شده آروم که ببینه من بیدارم یا نه! رفتم سمتش و پچ پچ کنان تصمیم گرفتیم دیگه بیدار شیم و آروم بند و بساطمون رو جمع کنیم و راه بیفتیم...دوستان هم یک به یک بیدار شدن و همه اصرار که بمونین صبحانه رو باهم بخوریم و ... که دیگه خداحافظی کردیم و هوا خیلی سرد بود.اومدیم از یه سوپری یکم عسل و سرشیر خریدیم و از یه نونوایی نون خریدیم و از راه اردبیل خودمونو بعد 3 ساعت انداختیم تو اتوبان زنجان...صبحانه رو هم تو ماشین لقمه کردیم و خوردیم همینطوری...یکرااااست رفتیییییم تا حوالی 4 رسیدیم قم و مامی و مامان شهین و اراز مرتب زنگ میزدن و جویای حالمون بودن ، وقتی میپرسیدن نهار چیکار میکنین؟ بهشون گفتم میریم رستوران سر راهمون :))) (و قایم کردم که لواش و تن ماهی برداشتیم همراهمون) وقتی رسیدیم قم همسری اصرار داشت حالا که تو بهشون اینطوری گفتی یعنی اینکه میخوای بریم رستوران و میبرمت و ... ولی وقتی فکر میکردیم هنوز 6-7 ساعت دیگه راه داریم تا اونجا و همسری میخواست تا هوا تاریک نشده پیش بریم ، تصمیم گرفتیم همون تن رو در عرض 5 دیقه پیاده شیم بخوریم و آب و هوایی هم تازه کرده باشیم و راه بیفتیم...همسری خیلی خسته شده بود و از طرفی هم قرصهای سرماخوردگی سستش کرده بود.برای چندمین بار ازش خواستم بده یکم دیگه من رانندگی کنم و بالاخره همسری کنار زد و من نشستم پشت فرمون! شاید دوبار بیشتر تو اتوبان رانندگی نکرده بودم! اونم روز بود و البته تو یکیش بابا کنارم بود و تو یکی همسری!! اونم 15 دقیقه بیشتر طول نکشیده بود!!! چون فوری خسته شده بودم!!! با اینهمه احساس فداکاری میکردم و از طرفی هم میخواستم ترسم بریزه و جسارتم بیشتر شه!!! همسری قربونش برم که 10 ساعتی بیشتر بود چشم به جاده دوخته بود ، آروم نشست کنارم و همش اصرارش میکردم که بخوابه و به چشماش استراحت بده! حالا خودمم میترسیدم! از طرفی هم راه رو خیلی دقیق نمیشناختم و میترسیدم اشتباه برم!!! با همه اینا سی دی مخصوص خودم رو که آهانگهای فارسی ریخته بودم توشون رو گذاشتم و آروم حرکت کردم...همسری بقدریییییییی خسته بود که صندلی رو خوابوند و چند دیقه ای چرت زد! حس اون لحظمو دوست داشتم! هم لذت میبردم از اینکه عشقم کنارم دارم استراحت میکنه و من باعث شدم بتونه چند دیقه ای آروم بگیره و هم ترس و وحشت و تاریکی و تنهایی جاده وجودمو گرفته بود...با همه اینها همسری 10 دیقه بیشتر چرت نزد و فوری بیدار شد و حالا تو اون دو ساعتی که من از کاشان تا اردکان رانندگی کردم همش غر میزد بسته دیگه بده به خودم!!!!! نهایتا ساعت 11 شب رسیدیم یزد...همیشه همسری در توصیف یزد میگفت همش دو تا خیابون داره!!!!!! و من فکر میکردم الان وارد شهری میشیم که جمعا دو تا خیابون داره و خونه الی اینا هم تو یکی از این دو تا خیابونه :))))) بعد اونهمه تاریکی مطلق اتوبان وقتی وارد یه شهر چراغونی شدیم کلی جیگرم حال اومد و با دیدن یک عالمه خیابون و پل و زیرگذر و روگذر و کوچه و پس کوچه و ... یه شعف اومد سراغم و همش پای همسری رو وشگون میگرفتم که کوووش پس گفتی همش دو تا خیابونه!!!؟؟؟ تازه اون موقع متوجه شدم همسری منظورش این بوده که خیابون شیک و اینکه همه میان توش دور دور میکنن همش دو تا خیابونه!!! خلاصه رفتیم و رسیدیم دم خونه جاری اینا که تو یه منطقه خیلی شیک یزد بود :) آراز و الی اومده بودن پایین ساختمونشون و منتظرمون بودن.همو محکم بغلی کردیم و بوس بوسی و شادمان با چمدونامون و سوغاتیامون رفتیم خونشون...فوری لباسامونو عوض کردیم و رفتیم آشپزخونه.الی برامون شینسل سرخ کرده بود و سالاد درست کرده بود و مرتب عذرخواهی میکرد که فکر میکرده خیلی دیرتر میرسیم و واسه همین خیلی تدارک ندیده واسه شام!!!!!!! بعد شام من سوغاتیامونو آوردم و دادم و وقتی الی به آراز نشونشون میداد برق چشای آراز رو از دیدن قوطی آجیل دیدم تو چشاش :)))))

استقبال گرمشون خیلی به دلم نشست و بعد شام هر چی کردم ظرفهارو بشورم نذاشتن و اومدیم نشستیم واسمون قلیون چاق کردن و یکم صحبت کردیم و قلیون زدیم و ساعت 2 رفتیم خوابیدیم...یه خلاصه بگم که سفرمون عااالی بود! احترام و ریخت و پاش و خودکشی الی واسه خوشگذرونی بهمون بی نظیر بود!!! خیلییی بیشتر از اون چیزی که انتظارشو داشتم!! تماما با خوشرویی و گشاده رویی و حتی توجه به نکات خیلی ریز!!! ائم از اینکه بعد اینکه یک روز رو اختصاص دادیم به گشتن جاهای دیدنی و البته من خیلی علاقه ای به این چیزا نداشتم و همسری هم بدتر از من ، یکی از دوستان زیر عکس اینستام نوشته بود موزه آب رو هم ببین!! که فرداش وقتی رفته بودیم بازار ، الی گفت موزه آب هم اینجاست که دوستت نوشته برو ببین و با اصرار واسمون بلیط خرید و با همسری دوری توش زدیم :) یا مثلا میرفتیم رستوران همههههه منو رو سفارش میداد و اصرااااار که واسه شما سفارش دادم! باید همه رو بخورین!! خلاصه همه رقمه به فکر این بود که بهمون خوش بگذره و آراز هم چند شبی رو شیفت شب رفت کارخونه تا روزش رو کنارمون باشه و باهم باشیم...

صبح روز دوم حدودای 10 بیدار شدیم و با دیدن میز صبحانه آماده همه رقمه از سه نوع پنیر و خیار گوجه و ارده و حلوا گرفته تا خامه و مربا و عسل و تخم مرغ آب پز و ... رو میز بود...صبحانه رو خوردیم و الی و آراز اصرار داشتن ما رو ببرن بیرون بگردونن که ما هنوز خستگی راه تو تنمون بود و گفتیم امروز رو تو خونه باهم باشیم...همون روز اول الی واسمون لازانیا که همسری خیلی دوست داره پخت و بعد نهار دوباره خوابیدیم و آها مامان الی اتاق خودش رو داده بود به ما و خودش رفته بود خونه مامان بزرگ الی...ما هم تو یه تخت دو نفره کلی حال کردیم :)) از خونشون که چینشش خیلی مجلل بود و همه دیوارها پر تابلو فرش و تابلوهای خاص و روی میزاشون ظرفهای خیلیییی سنگین نقره ، خیلی خوشم اومده بود و مرتب بهشون میگفتم وای خونتون خیلی خوشگله :) عصر همون روز زدیم بیرون و هرچی اصرار کردن شام بریم بیرون ، من و همسری قبول نکردیم که میل نداریم و خلاصه رفتیم آبمیوه خوردیم :) برگشتیم خونه و دوباره بساط قلیون! خیلی روزا دقیق یادم نیست ولی دوست داشتم همه رو با جزئیات مینوشتم :( الی همه وعده های غذایی رو واسمون غذاهای خوشمزه میپخت و شام ها رو اکثرا از بیرون میگرفتن یا میرفتیم بیرون! هر چی اصرار میکردیم از نهار مونده اونارو بخوریم ، قبول نمیکرد که نه غذای مونده به مهمونام نمیدم!!! البته بگما من خیلی موذب بودم اینطوری :( همش ناراحت بودم که اینقدر تو آشپزخونه میمونه و سعی میکردم اکثر ظرفها رو خودم بشورم.هر سری هم کلی کلنجار میرفتم تا موافقت شه با شستن من!! یه روز الی برد و یه سری جاهای تاریخی رو گشتیم با همسری سه تایی و من بارانی تنم بود و از گرما هلاک میشدم واسه همین دوست داشتم زودتر برگردیم...چند تا عکس خوشکل موشکل گرفتیم و برگشتیم...عصر همون روز من تصمیم گرفتم یه ترمه واسه خودم بخرم.رفتیم ترمه رضایی صفائیه و چند تا طرح دیدیم.یکی پسندیدیم که 200 تومن میشد و قرار شد فردا بریم بازار رو هم ببینیم.فردا صبحش رفتیم یکم واسه مامی و خواهری زردچوبه و زیره خریدم و از اونجا هم سر زدیم به ترمه فروشی رضایی و همون طرح بود ولی اینسری از یکی دیگه خوشم اومد که رنگشم فیروزه ای بود D: همسری هم با اینکه کلا مخالف خرید ترمه بود، از طرحش خوشش اومد و خریدیم :) یه روز هم عصر من و الی و همسری رفتیم پاساژ طلافروشان تا من طلا ببینم! پیشنهادشم از طرف مامی بود که از دوستاش شنیده بود طلای یزد و طرح هفت گل مرواریدی یزد معروفه و عیارشونم 20 هست! مامی گفت من که واسه عیدیت میخوام چیزی بخرم ، برو ببین اگه از طلاهای اونجا خوشت میاد بخر :) منم خرامان رفتم دیدم و مامی حدود تعیین کرده بود واسم بین 1 الی 1200 !! چیزی گیرمون نیومد و الی گفت اگه قصدت واسه خرید جدیه ، فردا صبح یکم زودتر بیدار شو تا بریم بازار اصلی طلافروشان!! برگشتیم خونه و صبح روز بعد دوتایی رفتیم بازار و من عینا از ست الی که همیشه دوستش داشتم و تلفیقی از طلا و مروارید بود و یه دستبند و گردنیشو خریدم :) خیلی دوسشون داشتم و عکساشو واسه مامی که فرستادم یکم دو دلم کرد واسه خریدش ولی نهایتا خریدم و 2 تومن شد که قراراه بقیشو هم خودم بدم D: از طرف دیگه همسری و آراز رفته بودن واسه تولد برادرزاده که چند روز دیگه بود و البته اینا میخواستن بخاطر ما زودتر برگزار کنن ، گوشی ببینن.میخواستن سورپرایزش کنن و 5s بگیرن واسش ولی بعد آراز پیشنهاد داد که الی گوشی خودشو بده به بچه و واسه خودش 6 بگیرن...کلی هممون ذوق و شوق داشتیم واسه خریدش و عصر باهم دوباره رفتیم بازار موبایل.الی خیلی خوشش نیومده بود و میگفت فقط بخاطر اینکه 6 هست میخره :)) راستش منم خیلی خوشم نیومده بود ولی میگفتم خوبه و کیفیت دوربینش عالیه و ... نه اینکه خوشم نیومده باشه ها بالاخره به قول الی 6 بود ولی اینقدر که 5s با اومدنش غوغا کرده بود ، در اون حد نبود! خلاصه سفارش دادن مرده بیاره و فردا تحویل بگیرن...یه شب شام ما رو بردن رستوران هتل صفائیه و اصرار داشتن بشینیم تو حیاطش که با صفاتره! خیلی تاریک بود حیاطش و نورش فقط دو تا شمع کوچولوی روی میزمون بود :( شاید فضا رو رمانتیک کرده بود و لی با عرض پوزش اصلا بهم خوش نگذشت و یک سااااعتی بعد سفارشمون منتظر شدیم تا غذا رو بیارن که خیلی تو اون فضا رو اعصابم بود و وقتی برگشتیم خونه ، کلی روحیم داغون بود.ولی مهم اصل مطلب بود و اون این بود که اونا هدفشون این بود که به ما خوش بگذره :) بیچاره ها کلی هم گرون واسشون تموم شده بود! اون شب قرار بود دوستاشون بیان خونشون بصرف چای و قلیون.هدف هم خوشگذرونی به ما بود D:  ولی باز هم خیلی بهم خوش نگذشت! دوستاشون همش در مورد مهمونی که شب پیشش رفته بودن (آخ یادم رفت بگم ما هم رفتیم مهمونی) صحبت میکردن و ما خیلی تو مرکز توجه نبودیم :( حوصلم حسابی سر رفته بود و همسری هم تو موبایلم گیم بازی میکرد...قسمت خوبش همون قلیون بود و گوش دادن و تمرکز کردن رو لهجه شیرینشون.خیلییییییییییییییی دوس داشتم لهجشونو.کلا من عااااشق  لهجه اصفهانیام :)) خلاصه اون شب هم تموم شد و حالا در مورد مهمونیااااااااااااااااااااااااا

(ادامه دارد)

|۳٠ مهر ۱۳٩۳| ٢:٤٢ ‎ب.ظ|آرسیتا نظرات () >

سلاااام به همه دوست جونای صبور خودم :* ببخشید من انقدر آپ کردنم طول کشید!!!

اینجا هوا شدید سرد شده :(( با اینکه سرما رو دوست دارم.اون حس قشنگ پناه بردن به یه جای گرم مثل خونت ، یا محل کارت یا زیر پتو تو خونه D: ولی خیلی عادت نکردیم و هنوز وسایل گرمایشی خونمون خیلی راه نیفتاده بود! واسه همین هیچ کار مفیدی تو خونه جز رفتن زیر لحاف جلوی تی وی نکردیم!!! حتی شانس اوردیم شام هم مامان شهین واسمون ساندویچ داده بود و من همونجا زیر پتو خوردمش :)))

و اما خاطرات سفرمون!! عرض کنم که مشهد نرفتیم و قبول هم نکردن بلیطهامونو به نام دوستای مامی اینا بکنن و این شد که دوست مامی اینا نتونستن بجای ما برن و در نتیجه مامی دوباره کلی دمغ شد و یکم بدعنقی کرد پشت سرم به مامان شهین :( که اونروزا خیلی حالمو گرفت!!! خیلی جالبه! ما ها هیچوقت تغییر رو دوست نداریم! مثلا روزی که داشتیم اماده میشدیم بریم سفر ، من دلم از تغییری که داشتیم ایجاد میکردیم خود به خود گرفته بود و دلشوره داشتم! بعد یک هفته که دوباره میخواستیم برگردیم خونمون ، بازم دلگیری بود!!!

فکر کنم نوشتم که مرخضی یک هفته ای گرفتیم و قرار شد که بریم یزد! قرار بود پنجشنبه رو یه دل سیر بخوابیم و جمعه ساعت 5 صبح حرکت کنیم یکسره بسمت یزد و 12 ساعتی طول میکشید تا برسیم...ولی دو روز مونده به پنجشنبه ، همون دوستامون که هفته پیشش خونه ما بودن و همینطور به شوخی قرار گذاشته بودیم پنجشنبه جمعه این هفته بریم سرعین ، ویلاشون ، زنگ زدن که برنامتون اکیه دیگه!!!! ما قرار مدار گذاشتیم و دوست دختر یکی از همگروهامون هم از تهران رفته اردبیل که اونروز بیاد سرعین!!!! یعنی کلا نه میشد کنسل کرد و نه میشد رفت!!!!!!! با اینهمه عزممون رو جزم کردیم که بریم و صبح جمعه حالا نه انقدر زود ، حدودای 10 از سرعین راه بیفتیم!! حس خوبی نبود.یه جورایی انگار بین عقل و منطقمون تو گیر بودیم! با اینهمه منم که همه کارام میمونه واسه دیقه نود ، شب چهارشنبه رفتیم خونه مامان شهین و الی یکم سفارش سماق و پنیر لیقوان و اینا داده بود به مامان شهین ، اونارو گرفتیم و از اونجا خونه مامی من و باهاشون خداحافظی کردیم و برگشتیم خونه قرار بود وسایلمونو جمع کنیم! حالا مگه خستگی اجازه داد!!!! یکم بد عنق بودم! دلگیر بودم از وسایلی که مامان شهین واسشون میفرسته :( دوست داشتم واسه تو راهی ما هم چیزی میداد...از طرف دیگه نگران ناراحتی مامی بودم...سرما باعث شده بود برم زیر لحاف تختمون و از همونجا با همسری در مورد لباسهایی که باید برداره همفکری کنم! هر دو تا لباس یکبار هم به سرو  کله هم میپریدیم سر لباسهایی که انتخاب میکرد...خلاصه قهری شدیم و گرفتم خوابیدم!! همون شب پی بردم ایراد از منه و با خودم قرار گذاشتم صبح زود بیدار شم و هم واسه همسری و هم واسه خودم وسایل بچینم تو چمدون :) صبح 5 شنبه ساعت 8 بیدار شدم و تا رفتن به شرکت زود تند سریع لباسامونو چیدم تو چمدون و بعد شرکت هم با ماشین رفتم یه قوطی آجیل چهار مغز واسه الی اینا سفارش دادم و از اونجام رفتم دو بسته باقلوا ترک گرفتم یمی واسه الی اینا و یکی واسه صاحبخونه سرعین!!! تصمیم داشتم یه گل نقره حدود 30 تومنی هم بذارم رو وسایل الی اینا و لی هر چی نقره فروشی تو محدوده خودمون میشناختم رفتم ، بسته بود!!! گفتم شاید همسری حق داره که چیزی نخرم! برگشتم خونه و باید یکم کارهای اپیلاسیونی و حموم و فلان تا حرکتمون که یک ساعت بیتشر نمونده بود انجام میدادم!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!! خستگی و بی خوابی هم که امونمووووو بریده بود! حتی نزدیک بود چند دفعه لعنت به خودم بفرستم که تصمیم گرفتیم اینقدر هول هولی سرعین رو هم حتما بریم :)))) آها اینم نگفتم! میترا اینا که دوستای ما بودن و تو دو سری از مهمونیای ما با صاحب ویلا آشنا شده بودن هم دعوت بودن و قرار بود عصر 5 شنبه همراه اونا راه بیفتیم بریم :) خلاصه من دوشمو گرفتم و همینطور که زیر پتو موهامو با سشوار خشک میکردم ، کم کم خوابم گرفت...بین خواب و بیداری همش با خودم در مورد خرید نقره کلنجار میرفتم!!!! چیزی به اومدن همسری و قرارمون با میترا اینا نمونده بود که دیدم هرررررررررررررر کاری میکنم نمیتونم خودمو راضی کنم فقط با این دو تا جعبه بریم خونشون! (دوستان قدیمی بهتر تو جریانات روابط و کادو بازیها ما هستن.با اینهمه نتونستم قبول کنم مثل اونا باشم ;) ) یهو عین برق گرفته ها از جام پریدم و همینطور یه روپوش انداختم تنم و پریدم تو ماشین و رفتم نقره فروشی.باز کرده بود...رفتم تو و یه تابلوی خیلیییییییییی شیکک نظرمو جلب کرد! رفتم نزدیکش و قیمتش 80 تومن بود! از مرده خواستم یه گل نقره تو یه قاب بهم بده(میخواستم شبیه کادوی خودشون باشه)...ولی مرده گفت اونا دیگه قدیمی شدن و اینا بهترن !!! البته که گرونتر هم بود!!! بازم بخاطر شخصیت خودم تصمیم گرفتم همینو بخرم.انقدررررر دوست داشتم تابلو رو که دوست داشتم یکی هم واسه خودم میخریدم :( خلاصه بدو برگشتم خونه و همسری رو در حالیکه عصبی بود که کجام و اماده نیستم و ... بغلی کردم و قرارمون رو هم نیم ساعتی عقب انداختیم و با عجله راهی سرعین شدیم...سه ساعتی طول کشید تا برسیم و بلاخره ساعت 9.30 رسیدیم سرعین و آخ که چقدررر فرق کرده بود تو اینهمه مدتی که ندیده بودیم! یه مه خیلییییییییییی غلیظ هم شهر رو پوشونده بود که کلی فضا رو رومانتیک میکرد :) دوستامون اومدن دنبالمون و رفتیم پیششون و وسایلمونو گذاشتیم اتاقهای طبقه بالا و اومدیم نشستیم یکم نوشیدنی خوردیم و بال مرغ کباب کرده بودن خوردیم و صحبت کردیم و عکس گرفتیم و بعدشم پانتومیم بازی کردیم که 4 نفر دخترا یه گروه و پسرا یه گروه بودن...شب هم یکم ورق بازی کردیم و ساعت 3 مردها رفتن اتاقهای بالا و خانمها پایین خوابیدن...همسری یکم سرماخوردگی داشت که یه ریزه نگرانم میکرد...

(ادامه دارد)

پ.ن : راستش دارم یه تصمیماتی در مورد خصوصی کردن کل مطالبم میگیرم! هنوز خیلی برای اینکار دو دلم! همیشه دوست داشتم نوشته هامو بتونم راحت و بی دغدغه بنویسم و مطمئنم باشم کسایی که میخوان ، میتونن راحت و بی دغدغه بخونن!! ولی بعضی ماجراهای اخیر پیش اومده در مورد دوستان وبلاگیم ، مجبورم کرده یکم محتاط تر باشم!! هنوز نمیدونم!

پ.ن : انقده دوست دارم هیکلم مثل ایk دختره قالب وبلاگم پوست و استخون باشه D:

|٢٩ مهر ۱۳٩۳| ۳:٢۳ ‎ب.ظ|آرسیتا نظرات () >

اون چند روزی که خاله اینا اینجا بودن ، من و عشقم رفتیم خونه مامی اینا و شبا هم همسری تو بخش مردونه تو پذیرایی میخوابید و من کنار خاله و دختر خاله و مامی تو اتاق خوابمون بعد کلی صحبت از اینور و اونور و من به نشانه فداکاری وسط تخت میخوابیدم تا مهمونا راحت باشن...بعد این چند روز همسری مثل بچه ها گلکی میکرد که از هم دور خوابیدیم و هرچند واسه خودمم سخت بود ولی این حس دلتنگی یه لذتی داشت که خیلی شیرین بود :)

روز 5 شنبه بعد شرکت رفتم سوپری کفیر و مائالشعیر هم خریدم واسه مهمونا و تا رسیدم خونه مشغول درست کردن سالاد و شست و شوی میوه ها و ... شدم...خیلی خسته بودم.رفتم یه چرت کوچولو رو تخت بزنم که نیم ساعت نشده مامی و بابا اومدن و من خیلییییییییییییییییییییی دمغ و منگ از خواب پریدم! یکی از پیش غذاهامو که همون خوراک لوبیا بود و بسیییی آسووون بود و تقریبا همه موادش رو آماده تو یخچال داشتم ، مامی خانومی تغییر داده بود به کیش اسفناج!!! که حسابی حالمو گرفته بود.چون واقعا توانایی نداشتم خودمو خسته کنم :( با یه قیافه زهر..ری به مامی تو آشپزخونه کمک میکردم که بهم با عصبانیت پیشنهاد داد برم ادامه خوابم رو بخوابم :)))) خوب شد ولی.منم خوابم پرید و یکم به خودم اومدم...همه چی رو مرتب کردیم و همسری هم رسید و رفت دوش گرفت و منم موهامو سفت سفت دم اسبی بستم و یه آرایش ملایم بهمراه خط چشم (من خیلی خط چشم نمیکشم) کشیدم و پیرهن سفید نیلی گل گلیمو پوشیدم و با چند جفت کفش امتحان کردم و یکیش نهایتا تصویب شد...اهان فراموش کردم بگم که همون سر ظهر تصمیم گرفتم شوهر خاله و پسر خاله که در نبود خاله که بهمراه دخترخاله رفته بودن ثبت نام انکارا رو هم دعوت کنم...کم کم مهمونا اومدن و مامی جونم خودش زحمت دم کردن برنج رو کشید و آخ که چه میچسبه مامی کمک کنه :) :) :) من خیلی خسته نشدم و دختر خاله ها هر کدوم یه جعبه کادو دستشون بود! دختر خاله بزرگم که تا حالا نیومده بود خونمون و بعنوان ولیمه واسم یه (نمیدونم اسمش چیه! از اینایی که مثل آسیب کن و خرد کنه و پوره کنه!!!! و برقیه.فقط میدونم قیمتش حوالی 200 هست) خریده بود D: دختر خاله کوچیکم قربونش برم همیشه دست پر میاد و واسم یه ظرف خیلی کوچیک چینی طرح فانتزی با گلهای صورتی خریده بود که خیلییییی خوشحالم کرده بود...مهمونی خوب برگزار شد و همه غذاها عالی شده بود...همه از تیپم تعریف میکردن و دختر خاله میگفت باورم نمیشه خانوم خونه شدی و همچی شیک و پیک کردی و داری از ما پذیرایی میکنی :))) موقع خداحافظی هم میگفت باورم نمیشد اینقدر خوش سلیقه باشی و چیدمان خونت اینقدر عالی باشه...خاله و مامی هم میگفتن یه انرژی مثبت خاصی داره خونش که آدم آرامش میگیره :) من واقعاً اعتقاد دارم به این انرژی خونه و شنیدن این جملات در مورد خونم برام خیلی لذت بخش بود...فقط چون مهمونامون خیلی تیپ مهمونی نزده بود (شاید چون از صبح تو دید و بازدید و خداحافظی با اقوامشون بودن ، خسته شده بودن) یکم دلگیر بودن و منم اوووممم ناراحت که نه دلخورم نه ولی خوشحال نبودم و تقریبا انرژیم گرفته شد واسه تیپی که زده بودم!!!! خلاصه عکس دسته جمعی یادگاری هم نگرفتیم .خوبه حالا قبل اومدن مهمونا با سلفی گوشیم با مامی و بابا و همسری چند تا عکس گرفتیم.چون خیلی خوشگل شده بودم :)))) و خاله هم میگفت شیک شدم :) خلاصه ساعت 12.30 که مهمونا قصد برگشتن به خونه مامی رو داشتن ، منم تندی لباسامو عوض کردم و باهاشون برگشتم خونه مامی تا آخرین شب رو هم باهم باشیم.همسری هم نیومد و تنها موند خونه و دل منم موند پیشش :( میگفت واسه تو چه فرقی داره.ولی واسه من فرق داشت :(

صبح روز بعدیش که جمعه بود تا 11 خوابیدم...11 بیدار شدیم مهمونامونو بدرقه کردیم و من دوباره خوابیدم تا 1!!! دوست داشتم همه جمعه رو تو خواب باشم تا خستگی این یک هفته م در بره!!! با اینهمه بعد نهار در نبود همسری که تو شرکت بود خیلی دلم گرفته بود و حوصلم سر میرفت...همه طول روز با گوشیم ور رفتم و تو نت چرخیدم...عصری بابا پیشنهاد داد بریم دیدن مادربزرگم و منم با گشاده رویی قبول کردم...بعدشم بابا منو رسوند خونه مامان شهین و همسری هم از محل کارش اومد اونجا...مامان شهین با عجله واسمون کباب سیخ کرد و بابا سالاد درست میکرد و کلا تشریفات و مثل همیشه مراسم بخور بخور و ساعت 11 هم از خستگی جلوی بخاری که بخاطر من همون شب نصب گردید خوابم برد :) :) :)

اون شب در مورد رفتن به مشهدمون صحبت شد و مامان شهین گفت بهتره به برادرشوهر اینا نگیم تا ناراحت نشن که ما باهم میریم! البته بعدش دوباره گفت شایدم بعد بفهمن و بیشتر ناراحت شن! همسری و خود من هم از رفتنمون دو دل بودیم و قرار بود بعد اینکه من مرخصی گرفتم ، برن بلیطهامونو بگیرن! بلیطهایی که صادر شده بود البته!!!!!!

صبح روز بعدی همسری زنگ زد که الی زنگ زده بود که پس کی میاین ، گفته بودین اواسط مهر میاین و منم گفتم حالا شاید بریم مشهد!!!!!!!!!!!!!!!!!! گفتم ای داد سوتی دادی که و کلی به هم توپیدیم!! بعدش نشستم فکر کردم که واقعا دوست دارم برم مشهد یا نه!!! دیدم تحمل خستگی تو قطار رو ندارم :( از اونطرف با این روحیه حساس من همش میخوام حرص و جوش بخورم که چرا همسری پیش بابا ال گفت! چرا بابای همسری اینکارو کرد و ... دیدم اون ته ته های دلم تنها و تنها دلیل رفتنم ، مامی هست که دوست داره ما رو مفتکی ببره مشهد!!! اینه که بهش تکست زدم که ناراحت میشی اگه ما نریم!؟ اونم نوشت نه! منم دو سوته تصمیم گرفتم برمی یزد! ولی چون هنوز واسه نرفتن به مشهد دو دل بودم ، تصمیم گرفتم دو تا برگه مرخصی بنویسم!!! یکی اون هفته ای که قرار بود بریم مشهد و دیگری یه هفته قبل اون! تا بریم یزد!!! آخر وقت ، موقع خداحافظی برگه رو بردم پیش مدیر فروش و اونم بی چون و چرا برگه مشهد رو گذاشت کنار و گفت اینکه اصلاااا امکان نداره! اون موقع من اینجا نیستم و تو حتما باید باشی!!!!!! اونیکی رو هم در کمال تعجب امضا کرد بمدت 6 روز :) بعدش بردم پیش رئیس و اونم با غرغری و اینکه 6 روز زیاده امضا کرد و با خوشحالی پریدم اومدم خونه و خبر رو به همسری دادم و به مامی هم دادم که ما میریم یزد!!!!!!!!! نگو مامی ناراحت میشه :( و به مامان شهین غیبتمو میکنه و از اونطرف هم مامان شهین فکر میکنه مرخصی من از صبح مشخص بوده و بهشون نگفتیم!!!! خلاصه همسری زنگ به مامانش زد که چه خبر؟ گله کرده بود که چرا از صبح بهمون نگفتیم برنامتونو که میرین یزد؟؟؟ و همسری هم گفت تازه آخر وقت معلوم شده و بعد مامان شهین با من صحبت کرد و گفت مامی ت هم ناراحته! از دلش در بیار!!!!!!!!!!!! به مامی تکست زدم و جوابهایی داد که نصفی شبی یه عالمه گریه کردم :( خیلی دلم به حال خودم سوخته بود که بعد مدتها تصمیم گرفتیم با همسری یه سفر دو نفره بریم و اینطور دارن دمغمون میکنن!!! تو بغل عشقم گریه کردم و اونم هیچی نمیگفت...خوابم برد و صبح ساعت 11 بیدار شدم ودوباره تعطیل بودیم!!! ولی همسری رفته بود...به مامی زنگ زدم که بیان خونمون نهار و منم یکم خونه رو مرتب کردم و اونا هم اومدن و همه چی ظاهرا آروم بود...دوباره مامی یه گلکی کوچولو کرد و من دوباره قسم خوردم که برنامه دقیقه آخر معلوم شده و ما از قبل برنامه نرفتن نداشتیم :( خلاصه عصرم رفتم خونه مامی و رفتیم دیدن مادرشوهر خواهرم و از اونجا شب دوباره خونه مامان شهین و مراسم جوجه کباب خوری و خوشگذرونی و ... :)

|۱٤ مهر ۱۳٩۳| ۳:٠٦ ‎ب.ظ|آرسیتا نظرات () >

D:

خیلی چیزا تو ذهنم هست واسه نوشتن ، نمیدونم از کجا شروع کنم!

خوب از اونجایی میگم که شب 5 شنبه طی یک عملیات انتحاری ساعت 11 با عشقولکم شروع کردیم به تمیز کردن انباریمون که یه مدتی بود شلوغ پلوغ شده بود! خونمون تمیز بود و خیلی گرد گیری و جارو لازم نداشت...با اینهمه صبح جمعه ، خونه رو عین دسته گل کردیم و نمیدونم چه صیغه ایه که من هررر موقع جارو بکشم ، مهمونی میدم یا مهمون میاد :) خلاصه با همسری تصمیم گرفتیم یه تعارف به این پسری که تو مهمونی باهاش آشنا شده بودیم و آخر هفته میرفت انگلیس و قرار بود واسه همسری جزوه بیاره بزنیم که شامی چیزی بیاد خونمون...در عرض 5 دقیقه تصمیم گرفتیم دوستان رو دعوت کنیم واسه دو شنبه شب و باهم باشیم! یکم استرس داشتم که وسط هفتست و میدونستم سختمه.با اینهمه لازم میدیدم مهمونی رو بگیرم...تا شب دوشنبه همش وسواس داشتم که خونه به هم نریزه...کارامو شب یکشنبه انجام دادم و دوشنبه ساعت 6 از شرکت با دخترخالم اومدیم خونمون و زودی موهامو اطو کشید و روی میزها رو چیدیم و یک یک مهمونا اومدن و پذیرایی و صحبت و اینا و یکم بزن و برقص و سرو شام که چینش میزم عااالی شده بود و یکم عکاسی با دوستان و بعد همسری گیتار زد و بعدشم یه کوچولو پانتومیم بازی کردیم و مهمونا ساعت 1.30 رفتن و من چند تا عکس واسه مامی ها فرستادم و لالا...

صبح روز بعدیش برگشتم خونه و یه سری ظرفها که تو ماشین ظرفشویی جا نشده بود رو دستی شستم و مامی هم اومد یکم آشپزخونه رو مرتب کرد و منم جارو کشیدم و خونمونو واسه مهمونی روز 5 شنبه که خالم اینارو با دختر خالم اینارو دعوت کردم ، آماده کردم و مامی خیلی هول داشت زودی بره خونشون و تو قیافه بود و باهام صحبت نمیکرد :( منم که منتظر همسری بودم که بیاد و باهم بریم...دیگه دیدم مامی هم هوله ، با همسری تو مسیر قرار گذاشتیم و رفتیم خونه مامی و منتظر مهمونای تهران شدیم که از مراسم عروسی برگردن و بعد اومدنشون کلی بغلی کردیم و نشستیم به صحبت و همسری یکم از شوهر دختر خاله در مورد رفتنشون به استرالیا پرس و جو کرد و شب خانوما جمع شدیم تو اتاق و تا 2 صحبت کردیم و آقایون یه اتاق دیگه خوابیدن...صبح روز 4 شنبه ، بعد شرکت اومد خونه و واسه 5شنبه دسر درست کردم و سوپ رو بار گذاشتم و آماده شدیم رفتیم خونه خاله با عشقولم و جو خیلی سنگین بود! با اینهمه ما با دختر خاله ها صمیمی بودیم و بعد شام ساعت 1.30 برگشتیم خونه مامی دوباره و تا 3 خانومانه صحبت کردیم و لالیدیم...با اینکه چند شبه دیر میخوابم ولی خیلی سر حالم :) این از روزانه هامون...ایشالا مهمونی امشب هم خوب پیش بره چون خیلی با شوهر خاله رو در واسی دارم...

کتاب "از دولت عشق" رو دانلود کردم و دارم میخونم :) عااالیه و خیلی نسبت به آینده امیدوار میکنه.کلا خیلی با ذهنم هماهنگم و اجازه نمیدم اتفاقای کوچیک ناراحتم کنه و سعی میکنم ذهنمو معطوف مسئله دیگه ای بکنم :) ایشالا مهمون بازیا تموم شه ، میشینم میدرسم :)

از یکسال پیش قرار بود یه پورسانت توپی بابت یه کاری از شرکتمون بهم بدن که هفته پیش مبلغش تعیین شد و مدیرعامل امضا کرد :) ایشالا فکر کنم تو یه مدت کوتاه برسه دستم D:

پ.ن : خیلی پرس و جو در مورد مسائل خصوصی زندگیمون مثل وضع کار و حقوق مزایا ، توسط خانواده خالم اینا مورد پسندم نیست :( نمیدونم چرا من نمیتونم در مورد این مسائل چیزی از کسی بپرسم!!!

پ. ن : شرایط مهاجرت دختر خاله اینا ظاااهرا خیلی راحت و تو یه مدت کوتاهی جور شده! به همسری میگم بیا اقدام کنیم ، میگه مطمئنی!؟؟ و بعدش من خودم دو دل میشم که مطمئنم یا نه!!!

پ.ن : همسری رو خیلی دوست دارم و محبتم بهش قلمبه شده.اونم همینطور :) از طرفی احساس میکنم خیلی وقتا رفتارام باهاش مناسب نیست :(

پ.ن : دیروز نشسته بودم خاطرات دو سال پیشمون رو میخوندم :)) میدیدم خدایااا چقدررر من بچه بودم...یه چیزیم تو نوشته هامون بود که خیلیییی از جزئیات رابطه بینمون مینوشتم :) خیلی برام جالب بود شکر خدا بعد دو سال ، هنووووز هم اگه بخوام از جزئیات بنویسم ، با همون احساسات مینویسم :) ولی جالبه که الانا بیشتر روزانه مینویسم! شاید فرصت کمه و دیر به دیر اپ میکنم و نمیشه رفت تو جزئیات :(

پ.ن : الان مامی زنگ زد که مشهد واسه 28 مهر جور شده! راستش یکم ذوق و شوقم رو واسه رفتن از دست دادم!!!! یکی دو ماه هم یه کار حساس واسه همسری پیش اومده که نمیدونم بتونه مرخصی بگیره یا نه!! باید صحبت کنیم و تصمیم بگیریم...

|۱٠ مهر ۱۳٩۳| ۱٠:٠۱ ‎ق.ظ|آرسیتا نظرات () >

مشاهده یادداشت خصوصی

|۳ مهر ۱۳٩۳| ۱۱:٥٥ ‎ق.ظ|آرسیتا نظرات () >

مشاهده یادداشت خصوصی

|۱۸ شهریور ۱۳٩۳| ۱٠:٥۱ ‎ق.ظ|آرسیتا نظرات () >

مشاهده یادداشت خصوصی

|۱٠ شهریور ۱۳٩۳| ۳:۳٢ ‎ب.ظ|آرسیتا نظرات () >

مشاهده یادداشت خصوصی

|۸ شهریور ۱۳٩۳| ۳:۱٥ ‎ب.ظ|آرسیتا نظرات () >

مشاهده یادداشت خصوصی

|٥ شهریور ۱۳٩۳| ۳:٢٠ ‎ب.ظ|آرسیتا نظرات () >

مشاهده یادداشت خصوصی

|٤ شهریور ۱۳٩۳| ٦:٥٠ ‎ب.ظ|آرسیتا نظرات () >

مشاهده یادداشت خصوصی

|٢ شهریور ۱۳٩۳| ۱:۱۱ ‎ب.ظ|آرسیتا نظرات () >

مشاهده یادداشت خصوصی

|۳٠ امرداد ۱۳٩۳| ۱٢:٠٢ ‎ب.ظ|آرسیتا نظرات () >

مشاهده یادداشت خصوصی

|٢٧ امرداد ۱۳٩۳| ٩:٢٦ ‎ق.ظ|آرسیتا نظرات () >

مشاهده یادداشت خصوصی

|٢٢ امرداد ۱۳٩۳| ۱٢:٠٦ ‎ب.ظ|آرسیتا نظرات () >

مشاهده یادداشت خصوصی

|٢٠ امرداد ۱۳٩۳| ۸:٥٧ ‎ق.ظ|آرسیتا نظرات () >

مشاهده یادداشت خصوصی

|۱۱ امرداد ۱۳٩۳| ۱:٠٥ ‎ب.ظ|آرسیتا نظرات () >

مشاهده یادداشت خصوصی

|٢٤ تیر ۱۳٩۳| ٩:٠٥ ‎ق.ظ|آرسیتا نظرات () >

مشاهده یادداشت خصوصی

|٩ تیر ۱۳٩۳| ۱:۱٥ ‎ب.ظ|آرسیتا نظرات () >

مشاهده یادداشت خصوصی

|٤ تیر ۱۳٩۳| ٩:٤٦ ‎ق.ظ|آرسیتا نظرات () >

مشاهده یادداشت خصوصی


ادامه مطلـب
|۱ تیر ۱۳٩۳| ۱۱:۱۱ ‎ق.ظ|آرسیتا نظرات () >

مشاهده یادداشت خصوصی

|٢۸ خرداد ۱۳٩۳| ٩:٤٦ ‎ق.ظ|آرسیتا نظرات () >

مشاهده یادداشت خصوصی

|٢٧ خرداد ۱۳٩۳| ٤:۱٦ ‎ب.ظ|آرسیتا نظرات () >

مشاهده یادداشت خصوصی

|٢٧ خرداد ۱۳٩۳| ۳:٢۸ ‎ب.ظ|آرسیتا نظرات () >

مشاهده یادداشت خصوصی

|٢۱ خرداد ۱۳٩۳| ۱۱:۱٥ ‎ق.ظ|آرسیتا نظرات () >

مشاهده یادداشت خصوصی

|٢۱ خرداد ۱۳٩۳| ۱٠:٢٠ ‎ق.ظ|آرسیتا نظرات () >

ادامه مطالب بدون رمز ;)


ادامه مطلـب
|۱۸ خرداد ۱۳٩۳| ۱۱:٠٧ ‎ق.ظ|آرسیتا نظرات () >

MisS-A