شکلاتی های من و عشقم

دختری از برج حوت...متولد سال 64 و پسری از برج قوس...متولد سال 61 در 27 اردیبهشت سال 89 باهم آشنا میشن...26 اسفند 89 به عقد هم در میان و در کنار هم با عشق...هر روز عاشق تر از قبل...زندگی میکنن...اینجا خاطرات روزانه مون رو ثبت میکنم تا هیچوقت اینکه داشته های الانم ، آرزوهای دیروزم بود رو فراموش نکنم...

وإِن یَکادُ الّذینَ کَفَروا لَیُزلِقونَکَ بِأَبصارِهِم لَمّا سَمِعُوا الذِّکرَ و یَقولونَ إِنَّهُ لَمَجنونٌ و مَا هُوَ إِلاّ ذِکرٌ لِلعَلَمین . 

تاريخ ٢۳ بهمن ۱۳٩٥سـاعت ٧:۱۱ ‎ب.ظ نويسنده آرسیتا نظرات () |

یه پست ثابت برای کسانی که میخوان بهم رمزشونو بدن!

لطفاً هرکی میخواد رمزشو بگه فقط و فقط تو این پست بذاره.ممنونم

 

من یه سری پستامو از این به بعد رمزی مینویسم :)

یعنی رمز ثابتم رو کلاً از این پست به بعد تغییر دادم و با عرض پوزش به یه تعداد میدم!! راستش آرامش خودم بیشتر برام مهمه! علت اینکه رمز رو نمیدم هم اینه که یه سری مسائل مربوط به گذشتست که اصلاً دونستن اونا الان به هیـــــــــــــــچ درد کسی نمیخوره و تازه سر در گم هم میشه :) پس مطمئن باشید چیز زیادی از دست ندادین :)

رمز رو هم خودم نمیرم تو وب کسی و بهش بدم ، هر کسی میخواد اینجا درخواست بده :)

مرسی که بهم احترام میذارین :*

تاريخ ۱٩ امرداد ۱۳٩٥سـاعت ۳:٥٩ ‎ب.ظ نويسنده آرسیتا نظرات () |

ادامه مطلب بدون رمز

(پست پایین جدیده)


ادامـــه مطلب
تاريخ ٤ مهر ۱۳٩۳سـاعت ۱:٤٦ ‎ب.ظ نويسنده آرسیتا نظرات () |

یه هفته ای میشه شدید رو آوردم به کتابخونی! من همیشه ذوق و استعداد کتابخونی و کتابدوستیم خیلیییییییییییی بالا بوده...از همون دوران دبیرستان ، عشق نمایشگاه گتاب داشتم و حتی قدم زدن بین اونهمه کتاب بهم آرامش خاصی میداد :) پدرم خیلی اهل مطالعه بود و هست و کلی کتابهای شعر و تاریخی داشتیم و داریم البته! یادمه وقتی هنوز بازنشسته نشده بود ، سازمانشون تو دهه فجر نمایشگاه کتاب برگزار میکرد و با یه تخفیف جزئی بفروش میرسوند...پدر نازنینم هم کلی کتاب میخرید و گاهی روش نمیشد همه رو یک جا بیاره خونه و میچید تو کمد اتاقش و تا سال دیگه ، کم کم هرروز میدیدم یه کتاب به کتابخونه اضافی شده و کلی با مامی میخندیدیم D: من اما با این عشق وافرم به کتابخوانی ، فقط دلم میخواست بخرم!!!! بخرم و بچینم تو کمد شاید سر موقع مناسبی خوندمشون!!! تا اینکه این اواخر دیگه خودمو تنبیه کرده بودم و هرچند دلم پر پر میزد ، ولی نمیخریدم که هر موقع کتابهای قبلی رو خوندم ، جدیدشو میخرم!! فکر نکنین دلم تاب اورد و نخریدم!!! خیر! سال گذشته وقتی خواهری اینجا بود و واسه خودش چند تا کتاب خرید ، منم کتابها رو از تو قفسه جدا کردم و تا دم صندوق آوردمشون! وقتی خواهری پولشو حساب کرد، هر چی اصرار کردم گفت اینا کادوهای منن بهت!!!! خلاصه خودمو تسکین دادم  که من هنوز رو شرطم هستم و نخریدم ، اینارو خواهری خریده!!! این شد که اونا هم بدون عذاب وجدان رفتن تو آرشیو کتابهای قبلی!!!!!!!

گاهی یه اتفاقایی دور و برم میفته که کاااملاً کامل شدن و تغییر طرز فکر و تغییر علایقم رو حس میکنم! یکی از این تغییرات هم نهایتاً هفته گذشته تحقق یافت که من به طرز غیر قابل وصفی شیفته کتاب و کتابخونی شدم!!! یعنی شیییفته میگماااا!!! شاید تا به حال هیچ کاری برام لذت بخش تر از اینکار نبوده باشه :) با کتاب "شفای زندگی" (همون کتابی که پارسال خواهری خرید) شروع کردم و چند صفحه اولش رو خونده بودم که طی صحبتی تو وایبر با خواهری بهم یادآوری کرد کتابی که فقط بعنوان امانت بهم داده بود و توصیه اکید کرده بود سریع بخونم و پسش بدم چون میخواد یک بار دیگه بخوندش ( حق هم داشت طفلی! منم حالا که فقط چند ورقی به پایانش مونده ، دلم میخواد یک دور دیگه بخونمش!!!) خلاصه کتاب قبلی رو همونجا کنار گذاشتم و کتاب " والکیری ها " رو بقدرییییییییییییییییییی با ذوق و اشتیاق خوندم که صبحها تا بیدار میشدم به عشق خوندن ادامه مطالبش ، سریع از تخت جدا میشدم و آماده میشدم که برسم شرکت و تا اومدن رئیسها چند ورقی جلو برم...

تاثیرات روحی که روم میذاره رو خیلیییییییییییییییییی دوس دارم...بهم آرامش میده و احساس میکنم رو طرز فکرم خیلی اثر میذاره...چند وقت پیش یه جا یه مطلبی دیدم به این مضمون بود که : مسیر زندگی ما رو دو چیز تعیین میکنه! کتابهایی که میخونیم و آدمهایی که باهاشون رفت و آمد میکنیم !!!!!! خیلی به دلم نشست...الان حس میکنم مورد اول رو کم کم دارم عملی میکنم! خوشحالم که آخر امسال وقتی به یکسال گذشته خودم امتیاز میدم ، یه امتیاز زیادی تخصیص میدم به همین کتابخونی! دومی رو هنوز در حال کلنجار با خودم و انسانهای اطرافم هستم! یه سری دوستان ناخواسته وارد زندگی ادم میشن و هرچند فقط دوستن و بیرون روندنشون کار سختی نیست ، ولی همچین ساده هم نیست!!! البته منظورم قطع رابطه دائمی نیست! ولی من کلاً خیلی دوست دارم زندگیم رو مود ملایمی حرکت کنه و خیلی به تنهایی ها احتیاج دارم.خوشبختانه همسری هم همینطوره...دوست دارم اگر هم دوستی برای رفت و آمد داریم حداقل ساعتهای خیلی دلچسبی کنار هم بگذرونیم! بطور خلاصه حس کنم دوستم تو رشد فکریم اثر داره و حتی اگر نداره ، حداقل از نظر روحی حالمو بد نکنه!!! (نمیگم حالمو خوب کنه)...ولی اخیرا رفت و آمدمون فقط از روی اجبار و دعوتها و اصرارهای پیاپی و گیر کردن تو در واسی ها بوده :( که نتیجشم فقط غیبت کردن طرف مقابلم از انسانهای اطرافش بوده!!! بگذریم!!!

از بحث کتابخونی که بیایم بیرون ، عرض کنم مهمونی که 5شنبه دعوت بودیم و رفتیم (همونی که با همسری قهر کردم تا راضی شد بریم) خیلیییییییییییی عالییی بود و به جرات میتونم بگم خیلی وقت بود بهم انقدر خوش نگذشته بود و انقدررررر نخندیده بودیم...یکم رقصیدیم و تا 2 نصفه شب پانتومیم بازی کردیم...یکی از مهموناشون یه پسری بود که انگلیس زندگی میکرد...با همسری خیلی اخت شدن و باهم شماره تماس و ایمیل رد و بدل کردن...موقع خداحافظی هم به من و همسری گفت خیلی از شما خوشم اومد :) روز جمعه صبح دوباره علیرغم مخالفتهای همسری با همکار قدیمیم قرار گذاشتیم و صبحانه رفتیم شاهگلی.خیلییییییییییییییییی خوش گذشت و نامزدش علیرغم سن کمش خیلی پر و اهل صحبت و معاشرت بود :) تا 2 نشستیم تو آلاچیقها و صحبت کردیم...جمعه و شنبه خونه مامی بودیم و با مامی پختن غذاها و کیکهای جدیدی تجربه کردیم :) یکشنبه مامان شهین اینا اومدن و من که کلاً بعد خوندن کتابها (آرسی خیلی زود جوگیر) ، طرز فکرم تغییر پیدا کرده بود و به دنبال حرف و حدیث نبودم خیلی :)))) ، کلی خوش گذروندم و هر محبت کوچیک مامان شهین به چشمم خیلی بزرگ میومد...برامون ارده و روغن کنجد و کیک یزدی و زردچوبه آورده بود و یه کیسه هم از هلوهایی که سر راهشون خریده بودن برامون داد و پنیر لیقوان! البته به همسری اشاره زدم که بگو پولشو میدیم که وقتی همسری گفت چند شده پنیر ، گفت اونم رو سوغاتیهاتون حساب کنین :) پیرهنی که مامان شهین عکسشو فرستاده بود و خوشم نیومده بود خیلیییییییییییییییییییی شیکککککککککککککککککک و خوشکل بود یعنی خیلیا!!! تنم کردم و باهاش ادا دادم و عکس گرفتم و واسه مامی و بابا و خواهری فرستادم و واسه خود الی هم فرستادم و یکککک عالمه تشکر کردم :)

یه مدت به خودم تفریح اختصاص دادم...سری جدید کتابهای ازمون رو سفارش دادم که فکر کنم تا آخر هفته به دستم برسه....بعدش دوباره میخوام تمرکز کنم و خوب خوب بخونمشون :)

 پ.ن : امروز کتاب "مسخ" که البته بصورت فایل پی دی اف داشتمش و "والکیریها" رو تموم کردم :) به فکر این بودم سریع برسم خونه و "شفای زندگی" رو بخونم ، البته چند روزیه همش مهمونیم و خونه نا مرتبه! شاید اول خونه رو مرتب کردم! به هرحال من هر کاریم افراطیه!!!!! که تو وبلاگ آبانه جون اسم چند تا کتاب رو دیدم :) کتاب "رازم را نگه دار " رو تو نت سرچ کردم و 15 دیقه بیشتر تا رفتنم به خونه نمونده که شروع کردم به خوندنش D: عااااالیه!!!

تاريخ ۱۸ شهریور ۱۳٩۳سـاعت ۱٠:٥۱ ‎ق.ظ نويسنده آرسیتا نظرات () |

امروز رو خیلی خوب شروع کردم :)

چند وقتیه دیگه خیلی مشکلی با جدا شدن از تخت ندارم! نه اینکه مشکلی نداشته باشما ، ولی دقیقه آخر جدا نمیشم و 10 دیقه مونده به دقیقه آخر جدا میشم و این باعث میشه اون 10 دیقه ای که دیر میرسیدم شرکت ، جبران شه :) دو روزه هوا خنک شده.مخصوصاً صبحها که صدای زوزه باد میپیچه تو اتاق و کم کم خبر از اومدن پاییز میده :)

صبحانه یه قاشق از تیرامیسویی که دیروز درست کرده بودم خوردم و راهی شرکت شدم...با دیدن ابرهایی که خورشید رو پشت خودشون قایم کرده بودن ، کلی انرژی گرفتم و به راهم ادامه دادم...

تو شرکت چند تا عکس آپلود کردم و با همسری سر مهمونی که 5 شنبه دوست دختر خالم که قبلا باهاشون رفت و آمد داشتیم و پیک نیک میرفتیم و الان همسری بخاطر دختر خاله دیگه نمیخواد بریم ، حرفم شد و دیگه هم بهش زنگ نزدم :( تصمیم هم دارم باهاش یه مدت قهر بمونم :(  (اگه بتونم) ... خوب دوس ندارم اینقدر خودخواهانه در مورد رفتنمون به جایی تصمیم بگیره (دوس دارم من خودخواهانه تصمیم بگیرم D: ) نه خداییش من بخاطر اون مشکل فامیلی که پیش اومده بود ، دوست دارم بریم تا جبهه نگیریم و کلاً صلاح میدونم بریم (شایدم چون مامی گفته بهتره برین) ... بعد وقتی میبینم همسری قبلنا حرفمو گوش میداد و الان نمیده دیگه سختم میاد :(

از دیروز بگم که تا رسیدم خونه مشغول درست کردن یه تیرامیسوی خوشمزه شدم که دستورشو مریم واسم فرستاده بود و گذاشتمش یخچال تا 12 شب بخوریم (باید 5 ساعتی میموند تو یخچال) بعدشم رفتیم شیک یه دوش گرفتم و رو مبل بودم که همسری اومد و واسه شاممون عدسی پختیم و همسری بلال کباب کرد خوردیم و یه تیکه کوچولو هم تیرامیسو خوردیم و یکم تو وایبر با برادرشوهر صحبت کردم و لالیدیم :)

پریروز هم من از شرکت رفتم خونه مامی و بغلی کردیم و واسم به سفارش خودم یه ترازو خریده بود از تهران که کلی خوش به حالم شد :) یکم با آیپد مامی ور رفتیم و برنامه نصب کردیم و شب هم همسری از باشگاه اومد و بعد شام من ظرفهارو شستم و برگشتیم خونمون :)

 

پ.ن : دیروز کل مدتی که تو شرکت بودم با همسری صحبت نکردیم :( بعد شرکت هم همکارم پیشنهاد داد تا یه مسیری برم تا یکم عرقیجات بخره ، منم واسه اینکه حال و هوام عوض شه رفتم و کلی هم من خرید کردم D: عرق شاهسبران خریدم و دو نوع زیتون که خیلی وقت بود با همسری تصمیم به خریدش داشتیم ولی از اون خوشمزه های درشت که دنبالش بودیم پیدا نمیکردیم (یه بار تجربه تلخ خرید زیتون خراب داشتیم واسه همین یکم وسواس داشتیم نسبت بهش)...سر راهمونم یه نون روغنی با دوستم خریدیم و همونطور با دست پر وارد شهر کتاب که خیلی وقت بود دلم میخواست برم شدیم :))) واای چه دنیایییی بوووود...از همسری قولشو گرفتم یه روز منو ببره اونجا :) ما که با دست پر انقدر موذب بودیم که زودی اومدیم بیرون...رسیدم خونه و آشپزخونه رو مرتب کردم و خریدهامو جابجا کردم و رفتم رو تخت...چند دیقه بعدش همسری اومد و درو براش باز کردم اما تا برسه بالا دوباره دویدم رو تخت و خودمو زدم به خواب...همسری لباساشو عوض کرد و اومد کنارم ناز نازیم کرد...گفت من حاضر نیستم بخاطر غریبه ها باهم قهر بمونیم ، اگه دوس داری میریم...منم دیگه خوش به حالم شد و عین برق گرفته ها از تخت پریدم بیرون و گفتم خریدامو دیدی؟ کشوندمش سمت یخچال و همسری کلی ذوقی شد با دیدن زیتونها و شام سبک عدسی رو آماده کردم و سرو کردم و یکم با مامان و مامان شهین تو وایبر گپ زدیم و حالا مامان شهین هی توضیح میداد اینجا خیلی بهمون خوش میگذرونن و فکر کنم تا حالا 10 بار گفته که دیروز ما رو بردن رستوران :)) و دلم میخواست بهش بگم من چند روز پیش با الی صحبت میکردم ، میدونم !!!!!!!!!!! D: خوب مهم نیستااا ولی حالا پز دادن یه طرف قضیه ، الکی پز دادن طرف دیگه!! جالبه که صاحبخونه ها هم خونه نبودن و این دومین باری بود که وقتی ما صحبت میکردیم میگفتن رفتن مهمونی!! بگذریم...من میگم افراد بعضی وقتا حتی نیاز دارن به پز دادن ، بذار بدن :) و البته چند تا عکس از غذاهام و تیرامیسو واسه مامان شهین فرستادم که برام نوشت "دختر تو انقدررر با ذوقی که آدم کیف میکنه" منم که کلی خوش به حالم شده بود واسه همسری ادای رقصیدن در میاوردم :)) میگفت چی شده؟ گفتم بیا ببین مامانت واسم چی نوشته :)

شب یه چای شاهسبران خوشمزه دم کردم و با عشقولی خوردیم و رفتیم خوابیدیم :)

تاريخ ۱٠ شهریور ۱۳٩۳سـاعت ۳:۳٢ ‎ب.ظ نويسنده آرسیتا نظرات () |

:) من الان اینطوریم...

اولا که دیروز امتحان رو بالاخره دادیم و خلاص! البته نه خیلی خلاص! ولی چون تا حالا سه بار بود که من ثبت نام کرده بودم ولی سر جلسه نرفته بودم ، اینسری خیلی دلهره داشتم که بازم نرم!!! (من همیشه انگار دوتام.خودم از خودم خیلی خبر ندارم و همیشه یکی از اون دوتا خیلی هوای اونیکی رو داره و مراقبه که نرنجه!!!!) خلاصه واسه همین به همسری سپرده بودم که لطفاً منو شب زود بخوابون و صبح بیدارم کن بهم صبحانه بده و منو برسون سر جلسه!!!! با این اوصاف تقریباً مطمئن تر میشدم که میرم!!!! خلاصه شب 5شنبه خونه بابا بودیم (شرح 5 شنبه رو مینویسم حالا) و من از خستگی رو مبل ولو بودم و عشقم با بابا تخته نرد بازی میکردن...ساعت 12 شده بود و کم کم داشتم غرغری میکردم که پاشو بریم ، من صبح میرم سر جلسه!!! چون دو روزی بود لای کتاب آزمون رو دیگه باز نکرده بودم ، کمتر کسی امتحانمو جدی میگرفت...خلاصه تا رسیدیم خونه بیهوش شدم و صبح همسری مهربونم بیدار شد و رفت واسم صبحانه اماده کنه و من هنوز چرتهای 5 دیقه ای میزدم که دیگه آخر سر به خودم اومدم و ترسیدم که نرم!!! اینه که از تخت پریدم بیرون و یکم لوسی شدم واسه همسری و نشستم صبحانمو خوردم و آرایش کردم :) و لباسامو پوشیدم...همسری هنوز اماده نمیشد و میگفت آرسی جدا خودت نمیخوای بری؟ خوب بچه نیستی که من برسونمت!!! اخم کردم که خودش حساب کار اومد دستش D: والااا...خوب بنظرم باید کسی که میره سر جلسه امتحان رو باید لوس کنن!!! خلاصه رفتم و حدود 3000 نفر شرکت کننده بود...رفتم نشستم سر جلسه و از 7 تا درس دو تا درسی که دو دور خونده بودم رو خیلی خوب زدم ولی بقیه!!!! خوب معلومه که برام آشنایی داشتن ولی یک دور خوندنم باعث شده بود هیچی تو ذهنم نیاد!!! راستش عوض اینکه ناراحت شم ، یا برعکس سه نفر از دوستام که بعد امتحان ، به کل دیگه منصرف شدن از شرکت کردن (جالبه هر سه تا از این دوستامو من آشنا کردم با آزمون ولی خودم نرفتم سر جلسه و اونا رفتن!!!!) ، من انگیزم خیلیییییییییییییییییییی قوی تر شد و دیدم اگه بخونم ، میتونم!! بعد یه چیزی خیلی جالب بود!!! چند وقت پیش یکی از دوستای قدیمی همسری بهش گفته بود خانوم من همه مدارک این آزمون رو داره و کلی غلو کرده بود!!!! بعد سر جلسه دیدم خانومش هم هست!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!! و تازه این آزمون پایه و پیش نیاز همه مدارک بعدیه :))) خلاصه کل ازمون به فکر این بودم بدوم به همسری بگم :))) بعد آزمونم (من زودتر دادم ورقمو) کیک و آبمیوه مو بغل کردم و تو حیاط منتظر همسری شدم که بیاد دنبالم :) درسته الان مینویسم ناراحت نبودم و تازه انگیزمم زیاد شد ، ولی حتماً شما درک میکنید که چه حسی داره سر جلسه از 25 تا سوال فقط به 3 تاش جواب بدی!!! همسری اومد دنبالم و بدو منو رسوند خونه (همیشه بهش میگم بدو منو میرسونی خونه و نمیبری جاهای گشتنی) خیلی گشنم بود...یکم کالباس خوردیم و من کلاً بدعنق بودم و همسری درک نمیکرد علتشو :( رفتیم باهم خوابیدیم دو ساعتی و البته یه بسته گوشت چرخ کرده گذاشتم بیرون واسه نهار...ساعت 3 بیدار شدم و با اخلاقی گند تر از قبل خواب!!! همسری بغلم میکرد داد میزدم که ولم کن!!! نهارو اماده کردم و همسری هم به درخواست من یه شیشه دوغ گرفت و موقع سروش ، سر اینکه همسری دستمال رو دیر آورد و قابلمه دستمو سوزوند بهش توپیدم که همسری هم قهر کرد و رفت پای کامپیوترش!!!!!!!!! منم  از حرصم رفتم فیوز برق رو قطع کردم و به تنهایی نشستم نهارمو خوردم :(  وقتی نهارم تموم شد دیدم رو تخت دراز کشیده...اومد بغلم کرد و گفتم تو اصلاً حواست به من نیست و فقط به فکر باشگاهتی :( بعد نهارش دوباره کنار هم دوساعتی خوابیدیم و بعد بیدار شدن گفت تا من دوش میگیرم اماده شو بریم بیرون :) منم یکم به خودم رسیدم و تیپ زدم و وقتی از در میرفتیم بیرون ، ازش پرسیدم به صنم اینا هم خبر بدیم؟؟ خلاصه به اونا هم خبر دادیم و قبل اومدن اونا یکم ما دوتایی ولیعصر رو گشتیم و من عین این ندید بدید ها به هر مغازه ای سر میزدم و چیزی میخواستم :)) همسری هم که قیمت جنسهای بنجول رو دید ، گفت دو هفته دیگه میبرمت وان!!!! از اونجا خرید کنی :) البته کنیم!!!!!! رفتم پلاسکو و یکم خرید کردم و بعد یکم گشتن با صنم اینا پیشنهاد دادیم بریم شام و رفتیم مهمون ما همبرگر خوردیم و با اونا قرار وان رو واسه آخر شهریور فیکس کردیم (من هنوز دو دلم) و از سوپری هم پنیر ماسکارپونه خریدم تا با بیسکویتهای مخصوصی که خواهری جونم واسم فرستاده تیرامیسو درست کنم و رسیدیم خونه یکم باهم صحبت کردیم و خوابیدیم :)

5شنبه خیلی خلاصه : نهار رفتم پیش بابا که تنها نباشه.قبل رفتنمم سفارش کردم تا من میام نهار اماده باشه D: قربونش برم رفتم دیدم کته کباب گذاشته و میز رو چیده و پیاز پوست کنده و ... خیلیییی بهم چسبید و بعد نهار من فقط موبایل بازی کردم و عصر بابا رفت بیرون و من با صنم یه ساعتی صحبت کردم و بابا حدود 9 اومد و همسری چون رفته بود باشگاه 10.30 اومد!!! شام هم ماهی و کته درست کردم من :)

روزای قبلیش : پیرو این جریان مشهد ما ، یه روز مامان شهین زنگ زده بود همینطوری صحبت میکردیم ، که اخر صحبتش دوباره بحث رو کشید به مشهد و گفت بابا میگه من اصلاً نمیرم!!!! اینطور باشه من و خاله تنها میریم!! یعنی رفتن من و همسری هم کشک دیگه!!! چیزی نگفتم و خداحافظی کردم!!! بعد خیلی عصبی بودم! تو وایبر واسش نوشتم والا همه همکارای من به شوخی بهم میگن والا مگه سفر هم با مادرشوهر و مادر میرن!!!؟ با جوونا برین و حال کنین ، ولی من به خانواده هامون خیلی ارزش قائلم و واسه همین اصرار داشتم با شما و مامانم اینا برم و خاطره خوب یواسم شه! ولی خوب اگه کسی ناراحت میشه این وسط ، من راضی نیستم!! شما هم خودتونو ناراحت نکنین ، اگه برنامه ها جور شد باهم میریم والا که مهم نیست و یه آیکون بوس...اونم نوشته بود حتما جور میشه میریم!!! درسته بعدش بابای منم ابراز کرد که پشیمونه و شاید نره! ولی مهم این بود که من حرفمو زدم...واللللا...همه مادرشوهرشونو حساب نمیذارن و ازش فرارین ، اونوقت من دارم خودمو میکشم که باهم بریم ، اونا قر میدن!!!!!!!!!!!!!! بگذریم...فعلا فکر کنم منتفی شد مشهد...یزد هم الی خیلی اصرار داره بریم.ولی نمیدونم برسیم یا نه.ماشینمونم کلی خرج داره...تا چی پیش بیاد...آها به الی هم گفتم سعی میکنیم بیایم یزد چون عید هم شاید اینجا نباشیم و نبینیمتون ، اونم گفت برنامه عید ما هم معلوم نیست.اصلاً شاید نیایم تبریز ، که بعید میدونم! البته منم همینطور یه چیزی گفتم!! هنوز برنامه ای واسه عید نیست.ولی تجربه تلخ سال گذشته باعث شده به همسری بگم شده منو تا بستان آباد میبری (بستان آباد 50 کیلومتری تبریزه و اصلاً جای خاصی نیست D: ) ولی تبریز نمیمونم...

پ.ن :لطفا نپرسین آزمون چی :)

تاريخ ۸ شهریور ۱۳٩۳سـاعت ۳:۱٥ ‎ب.ظ نويسنده آرسیتا نظرات () |

اینجا خیلی سوت و کور شده...کلاً حس میکنم بجز چند نفر دوست وفادارم ، بقیه خواننده هام کلاً تغییر پیدا کردن D: قدم خواننده های جدیدالورود رو چشم :* خوب البته که علتش هم غیبت کبری خودم بوده...صفحه ای که تو این.ستا ساختم خیلی برام لذت بخشه و نظرات دوستانی که خیلی به خودم نزدیک حسشون میکنم ، خیلیییییییییییی حال این روزهامو خوب میکنه :)

تو شرکت این چند روز اخیر کار و بار خیلی کمتر شده ولی من هنوز منتظر روزی هستم که دیگه تصمیم بگیرم نیام سر کار :( چون اینجا هیچی عوض بشو نیست!!! تلنبار کردن همه کارها به فردی که اعتماد تام دارن به انجام رسوندنش ، یه چیز غریضیه!! شاید خود منم همینکارو بکنم!! بگذریم.بحثش طولانیه.ایشالا یه روزی برسه که بتونم تصمیم بگیرم به استعفا دادن...

میگم سرمونو میچرخونیم ، روزا سپری میشن!!!! انگار همین دیروز بود برنامه ریزی میکردیم واسه عید!!!! الان تا چشم بهم بزنیم ، شهریور هم تموم شده و نصف سال سپری شده!!!! این چند هفته اخیر خیلی سرحال و با انرژی نبودم!! درست برعکس همسری که شدیداً تاکید داره و مسرره به یاد گیری زبان انگلیسی و چند تا فایل دانلود کرده و تو محل کارش مرتب گوش میده و خیلی با روحیه بالا سعی داره باهام انگلیسی صحبت کنه!!!! و دومین هدفش تا چند ماه باشگاهشه و قربونش برم رفته واسه خودش پروتئین هم خریده و اساسی حال میکنه و شبها میره تو تراس خونه و یه تقاطع خوشکلی که ویوی خونمون داره و شلوغی ماشینها رو در حالیکه فنجون قهوه دستشه تماشا میکنه و منو دعوت میکنه که کنارش باشم :)

برعکس ، من چون تقریباً دیگه از سایز ایده آلم دور نیستم و تا حدودی راضی هستم از خودم ، ورزش رو کلاً تعطیل کردم و دوست دارم بیشتر وقتم رو روی تخت و بازی با گوشی بگذرونم :( کم کم زود تاریک شدن هوا هم داره آزارم میده و امیدوارم تجربه های تلخ سال پیش رو تجربه نکنم...

در همین راستا هم تصمیم گرفتم از فردای روز آزمونم (شنبه) شروع کنم به مرتب بودن و ورزش و البته دوباره درسخوانی!!!!!!!

در مورد سفرهامون بگم که با هزار و یک مصیبت مشهد رو جور کردیم و حتی پیرو گله من از مامان شهین که بالاخره حرف دلمو بهش گفتم و گفتم چرا اون موقع به جای من و همسری ، بردین زندایی رو ثبت نام کردین و هم الان ما باید پول آزاد بدیم و هم اینکه اصلاً قبول نمیکنن آزاد ببرن :( بیچاره یکم بعد زنگ زد که به زندایی میگیم نشد و شما بیاین بریم و خلاصه در تکاپو بودم و کم کم همه چی داشت جور میشد که این وسط رفتم تا با مدیرفروش هم هماهنگ کرده باشم که فرمودن ما سه هفته ای قراره بریم فرانسه و واسه همین 8 مهر وقت سفارت داریم تو تهران و نمیشه هم تو نباشیو هم من!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!! خلاصه که نشد...مامی طفلیم گفت ما فقط بخاطر شما میخواستیم بریم و اگه نمیاین بمونه یه وقت دیگه و خلاصه همه موندن...

پیرو اون پست خصوصیم بگم که نظرای خوشکلتونو هنوز تایید نکردم و نمیدونم تایید کنم یا واسه خودم بمونه D: مرسی که اکثریتتون حق رو به من داده بودین :*********** فقط هیلا و آسمانی جون نظراتی داده بودن که برم صفحه خودشون توضیح بدم :) و اینکه مرتب از وقتی مامان شهین اینا رفتن باهاشون در ارتباطیم و هم خودش زحمت میکشه تو وایبر تکست میده و عکس میفرسته و هم من هواشو دارم :) یعنی دل چرکینیم تا حدودی رفع شد :) اونا هم یه نمه انگار قدر منو بیشتر میدونن :) دیگه خیلی وارد جزئیات نمیشم...

مامی هم هنوز تهرانه و واسه خودش بعد مشورت با من آیپد عینه واسه مامان شهین خرید و مرتب رنگش اینارو با من چک میکرد و میگفت هرچی دخترم بگه که برام مایه خوشحالی بود :) ولی هنوز از برگشتنش خبری نیست :( بابا جونی رو هم وسط هفته دعوت کردم بیاد خونمون و واسش تدارک سوپ و سالاد و خورشت بادمجون با ماهیچه دیدم که غذاهام خیلییییییییییییییییییییی خوشمززززززززززه شده بود و میگم خداییش این مردا آدمای جالبی هستنا.البته ما ضرب المثل داریم که میگن مردهای ترک این مدلی هستن!!! اونم اینه که وقتی غذاهام خوشمزه میشه محبت همسری نسبت بهم قلمبه میشه :))))))) همسری با هر قاشقش یدونه بوسم میکرد و ازم تشکر میکرد :) بابا جونی هم دو بار سوپ کشید و گفت واقعاً خیلی لذیذه :) یه نکته ای بگم که سوپ هاتونو اینطوری بپزین.من خودمم تازه کشف کردم :

سیب زمینی و هویج و شاید رشته یا جو رو با این عصاره ها و آب میذارم یکم رو حرارت میپزه...بعد کمی نمک اضافی میکنم و بهش زعفرون اضافی میکنم و اندازه یه قاشق آبغوره و بعد اینکه به جوش اومد زیرشو خاموش میکنم و موقع سرو هم آبلیمو و جعفری و زرشک اضافی میکنم :) قبلنا رب هم میریختم که وقتی نمیریزم طعم زعفرون بیشتر حس میشه و خیلییییییییییی اعیانی و لذیذ میشه :)

پ.ن : خداییش حس میکنم این حس و حال دپیتم بخاطر دوری مامی و مامان شهینه :( خیلی خودمونو تنها و بی پناه حس میکنم

تاريخ ٥ شهریور ۱۳٩۳سـاعت ۳:٢٠ ‎ب.ظ نويسنده آرسیتا نظرات () |

مشاهده یادداشت خصوصی

تاريخ ٤ شهریور ۱۳٩۳سـاعت ٦:٥٠ ‎ب.ظ نويسنده آرسیتا نظرات () |

مشاهده یادداشت خصوصی

تاريخ ٢ شهریور ۱۳٩۳سـاعت ۱:۱۱ ‎ب.ظ نويسنده آرسیتا نظرات () |

مشاهده یادداشت خصوصی

تاريخ ۳٠ امرداد ۱۳٩۳سـاعت ۱٢:٠٢ ‎ب.ظ نويسنده آرسیتا نظرات () |

مشاهده یادداشت خصوصی

تاريخ ٢٧ امرداد ۱۳٩۳سـاعت ٩:٢٦ ‎ق.ظ نويسنده آرسیتا نظرات () |

مشاهده یادداشت خصوصی

تاريخ ٢٢ امرداد ۱۳٩۳سـاعت ۱٢:٠٦ ‎ب.ظ نويسنده آرسیتا نظرات () |

مشاهده یادداشت خصوصی

تاريخ ٢٠ امرداد ۱۳٩۳سـاعت ۸:٥٧ ‎ق.ظ نويسنده آرسیتا نظرات () |

مشاهده یادداشت خصوصی

تاريخ ۱۱ امرداد ۱۳٩۳سـاعت ۱:٠٥ ‎ب.ظ نويسنده آرسیتا نظرات () |

مشاهده یادداشت خصوصی

تاريخ ٢٤ تیر ۱۳٩۳سـاعت ٩:٠٥ ‎ق.ظ نويسنده آرسیتا نظرات () |

مشاهده یادداشت خصوصی

تاريخ ٩ تیر ۱۳٩۳سـاعت ۱:۱٥ ‎ب.ظ نويسنده آرسیتا نظرات () |

مشاهده یادداشت خصوصی

تاريخ ٤ تیر ۱۳٩۳سـاعت ٩:٤٦ ‎ق.ظ نويسنده آرسیتا نظرات () |

مشاهده یادداشت خصوصی


ادامـــه مطلب
تاريخ ۱ تیر ۱۳٩۳سـاعت ۱۱:۱۱ ‎ق.ظ نويسنده آرسیتا نظرات () |

مشاهده یادداشت خصوصی

تاريخ ٢۸ خرداد ۱۳٩۳سـاعت ٩:٤٦ ‎ق.ظ نويسنده آرسیتا نظرات () |

مشاهده یادداشت خصوصی

تاريخ ٢٧ خرداد ۱۳٩۳سـاعت ٤:۱٦ ‎ب.ظ نويسنده آرسیتا نظرات () |

مشاهده یادداشت خصوصی

تاريخ ٢٧ خرداد ۱۳٩۳سـاعت ۳:٢۸ ‎ب.ظ نويسنده آرسیتا نظرات () |

مشاهده یادداشت خصوصی

تاريخ ٢۱ خرداد ۱۳٩۳سـاعت ۱۱:۱٥ ‎ق.ظ نويسنده آرسیتا نظرات () |

مشاهده یادداشت خصوصی

تاريخ ٢۱ خرداد ۱۳٩۳سـاعت ۱٠:٢٠ ‎ق.ظ نويسنده آرسیتا نظرات () |

ادامه مطالب بدون رمز ;)


ادامـــه مطلب
تاريخ ۱۸ خرداد ۱۳٩۳سـاعت ۱۱:٠٧ ‎ق.ظ نويسنده آرسیتا نظرات () |

مشاهده یادداشت خصوصی

تاريخ ۱٧ خرداد ۱۳٩۳سـاعت ۱٢:۳۱ ‎ب.ظ نويسنده آرسیتا نظرات () |

مشاهده یادداشت خصوصی

تاريخ ۱٧ خرداد ۱۳٩۳سـاعت ۱۱:٥۱ ‎ق.ظ نويسنده آرسیتا نظرات () |

مشاهده یادداشت خصوصی

تاريخ ۱٢ خرداد ۱۳٩۳سـاعت ۱:٢٦ ‎ب.ظ نويسنده آرسیتا نظرات () |

مشاهده یادداشت خصوصی

تاريخ ۱٠ خرداد ۱۳٩۳سـاعت ۱٠:۳٧ ‎ق.ظ نويسنده آرسیتا نظرات () |

مشاهده یادداشت خصوصی

تاريخ ٧ خرداد ۱۳٩۳سـاعت ۳:۱٩ ‎ب.ظ نويسنده آرسیتا نظرات () |

مشاهده یادداشت خصوصی

تاريخ ۱ خرداد ۱۳٩۳سـاعت ۱٢:۱٤ ‎ب.ظ نويسنده آرسیتا نظرات () |

miss-A